تبليغاتX
پشت هیچستان - بهارانه
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 

بهار آمد. انگاری امسال کمی هم با عجله آمد. وقتی پشت هیچستانی از آن همه شور و هلهله پر تب و تاب نوروز و سال نو نصیبت تنها بوی بهار است و صدای پرستوهای مهاجر. دلت را خوش می کنی به نفس کشیدن طبیعت، به جوانه زدن شاخه های یخ زده زمستانی، به سر بر آوردن گلهای بنفش زعفرانی میان چمن ها، به نرگسهای زرد وحشی وسط باغچه و به سنبلهای خوش عطر بهارانه. اینجا که هستی نوروز معنایش را به کل از دست می دهد. کسی خبری از این زیباترین و یگانه ترین نو شدن سال جدید ندارد. کسی معنای نوروز و حلول سال را نمی داند. هر سال تصاویر نوروزهای قبلی ات را در مقابل چشمانت عبور می دهی. هر سال سعی می کنی شادترین نوروز کودکی ات را از لابه لای خاطرات غبار آلودت بیرون بکشی و با یادش نوروزت را بیارایی. نوروز کودکی هایت بوی خوش بیدمشک می دهند. نوروز کودکی هایت بوی خوش آغوش مادر و پدر را می دهد.

نوروز را دوست داری به خاطر تمامی خاطره های خوب و بدش. نوروز را دوست داری به خاطر تمامی شادیهایی را که به دل کوچکت می ریزاند. کلافه گی ات آشناست. کلافه گی ات درد غربت است. دردی که سینه ات را به تیر کشیدن وا می دارد. دردی که هر سال این روزها بر میگردد و دلت را می خراشاند.

کجاست مادر کجاست گهواره من.

یک گوشه ای می نشینی. زانویت را به بغل می گیری و خاطراتت را نشخوار میکنی. سالهاست غربت تنت را اینگونه مرهم می گذاری.

 لباسهای نو ات را که بارها و بارها بیرونشان آوردی و بهشان دست کشیدی را برای بار هزارم نگاه می کنی. خوشحالی که دیگر وقتش شده که آن ها را بپوشی. مادر با وسواس غریبی تو را می سابد. درد کشیده شدن مویت را به جان می خری. حاضری هر گونه زجری را تحمّل کنی که به وصال لباسهای نو برسی. مادر لباسها را تنت می کند. از خوشحالی در عرش سیر می کنی. مادر برای بار هزارم می گوید که هنوز چند ساعت به تحویل سال مانده و تو عجولی. می گویی می دانی ولی تو لباسهایت را الان می خواهی . همین الان، همین الان.  مادر به دنبال سور سات سفره هفت سینش می رود. تک تک آنها را با عشق حاضر کرده است. هر کدام را که می گذارد تو صد بار جا به جایشان می کنی. یک بار گل می شوند، یک بار دایره، یک بار هفت، یک بار هشت. هر سال قرار می گذاری که به ماهی ها نگاه کنی چون شنیده ای لحظه تحویل سال ماهی ها می ایستند. سال تحویل نزدیک می شود. هفت سین مادر ساده است ولی بوی خوبی می دهد. شربت گلاب و سیاه دانه اش، خشکبار های آب کرده اش، شربت پالوده اش، سیب سرخ میان آبش، سکه های نقره براقش، شیرینی هایی که هفته هاست به خیالشان از تو قایم کرده اند ولی تو به طرز شگفت آوری نصفشان را خوردی و هیچ کس نفهمیده است. توپ سال نو را که می زنند دلت از خوشی غنج می رود. سال در کمال سکوت و آرامش تحویل می شود. اوّلین شیرینی رسمی را مادر تعارف می کند. پدر اسکناس نو به همه می دهد. اسکناس را بو می کنی. تا همه مشغول رد و بدل بوسه هستند، تو شربت گلاب و سیاه دانه را یک نفس سر میکشی. مادر مثل هر سال معطل می کند تا تو خوب تمامش کنی. بغلت می کند، برایت آرزوی سال خوب می کند. مادر تو را فقط سالی یک بار در سال نو بغل میکند و تو نوروز را برای این آغوش دوست می داری.

من سالهاست که لحظه تحویل سال سعی می کنم به ماهی ها نگاه کنم ولی باز هم جا می مانم. سالهاست که سیب سرخ را در کاسه پر آب می اندازم . سالهاست که شربت گلاب و تخم شربتی را بلافاصله بعد از تحویل سال به سرعت سر می کشم. سالهاست که اسکناس های نو را عمیقاْ بو می کشم .سالهاست که بعد از تحویل سال دلم آغوش مادر را طلب میکند.

من سالهاست که به عشق نوروز روزها را طی میکنم. من سالهاست نوروز را عاشقم.

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز.
تک تکتان را دوست دارم. از این که ۳۶۵ روز سال را همراه با هم طی کردیم خوشحالم. بی اندازه همه تان را دوست دارم.

سال هشتاد و شش با غم آمد و با شادی رفت. با غم از دست دادن پدر شروع شد و با شادی به دست آوردن دیگر عزیزانم به پایان می رسد. غربت نوروزی را که کنار بگذاریم، لبریز خوشی هستم. روزهای خوبی هستند و می دانم روزهای بهتری هم خواهند آمد. به آینده امیدوارم، به سالی پر از عشق و دوستی و محبّت امیدوارم.

                                          سال هشتاد و هفت بر همگی تان مبارک.

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |