تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است


دوستی بسیار بسیار عزیز این نوشته ی بسیار زیبا را برایم ایمیل کرد و از من خواست در وبلاگم بگذارم.  با اینکه معتقدم من در حد و لایق تعریف های او نیستم با این وجود درخواستش رو اجابت می کنم.

ای کاش می توانستی طپش این قلب بی مقدار مرا از ورای فاصله ها حس کنی .
ای کاش می توانستی هجوم اشکهای متاثر از این محبّت خالص و دوستی نابش را ببینی.
ای کاش می توانستم دستان نازنینت را به پاس این زحمت ببوسم.
ای کاش می توانستم به تو نشان دهم که روحت چه اندازه بزرگ و والاست.

                                                                                                                     " پروانه"


"پروانه، پروانه است"

نامش به نظرم جالب آمد ،پیکان نشانگر موس رو حرکت دادم و روی آن کلیک کردم ،صفحه باز شد نوشته را خواندم یک متن به ظاهر معمولی،قابل فهم و البته زیبا ، از همان ابتدا روانی و تسلسل جملات و هدفدار بودن متن کاملا" مشهود بود ،دلم نیامد که دوباره نخوانم ،باز میخونمش تا شاید زوایای نهان و پنهان بیشتری در نوشته اش کشف کنم با این بازخوانی، متن بیشتر به دلم می نشیند. شب از نیمه گذشته و باید بخوابم، قبل از خواب فرصتی است که در موردش باز هم فکر کنم به اینکه چه اندیشه و انگیزه ای پشت آن نوشته بوده و مشتاق کشف نویسنده آن ، علاقمند به دانستن بیشتر در مورد ماهیت و شخصیت نویسنده ، خط فکریش ، آمال و ایده آل و نوع نگرش او به محیط اطرافش .با این بهانه باز هم یه دیدن و خواندنش میروم و باز هم ....

با کمی تفاوت این داستان مشترک اکثر ما است که با یک کلیک وارد دنیای دیگری میشویم که متفاوت است با دنیای ما ،دنیائی که نویسنده ما را فرا میخواند تا قدم در آن بگذاریم و با او همگام و همراه شویم . نگارنده تجارب شخصی و ادراکش از وقایع پیرامونی را در معرض دید ما میگذارد تا بخوانیم و تجربه کنیم مسائلی را که شاید هیچگاه امکان انجامش را نداشته ایم . بطور طبیعی بعد از خواندن نوشته بر آن میشویم که آنها را با تجارب خود قیاس کنیم .نقاط اشتراک و افتراق دیدگاهها را میبینیم و بر این اساس مبادرت به اظهار نظر  میکنیم .بتدریج و با گذشت زمان،این ارتباط از حالت یکطرفه خارج و تبدیل میشود به ارتباطی دو یا چند طرفه .

آنچه در پس پرده  این ارتباط مجازی کم کم در حال وقوع میباشد، دخول احساسات و عواطف ما به صحنه است ،ابراز همدردی و همراهی به هنگام بروز حوادث ناخوشایند تنها یکی از پیامدهای بارز شکل گیری این ارتباط است. نویسنده خود را در میان جمعی از خوانندگانش میبیند که او و حالاتش را درک میکنند و به هنگام لزوم به دلجوئی او میآیند. دوستیها شکل میگیرد و ارتباطات از حالت مجازی صرف خارج و کم کم شکل حقیقی میابد. حقیقتی غیر قابل انکار که ناشی از حقیقت وجودی ما است.

همه ما تحت تاثیر حالات روحی و عاطفی از خود واکنشهائی نشان میدهیم که لزوما" با آنچه که ما هستیم و یا منطقا" باید باشیم سنخیتی ندارد . وقتی در دنیای حقیقی موضوعی ما را ناراحت یا عصبی میکند با پرخاشگری ،داد و فریاد و یا حتی شکستن و خرد کردن چیزی عصبانیت خود را نشان میدهیم ،هر چند که پیشتر از آن بارها و بارها به منبر موعظه جلوس کرده و فتوا داده باشیم که بهنگام عصبانیت چنان نباید و چنین نشاید، اما آدمی است و متاثر از عوامل و محرکهائی که واکنش به آنها بسته به توان آنسانها متفاوت است.حال اگر شخصی را که میشناسیم عصبانی ببینیم در مورد او چگونه قضاوت میکنیم؟ آیا خط بطلان میکشیم بر تمام محاسن و خوبیهایش ؟ یا اینکه به او حق میدهیم که او هم به عنوان مجموعه ای از عواطف و احساسات میتواند گاهی هم تحت تاثیر فشارهای غیر متعارف عصبی شود و پرخاش کند و حتی فریاد بزند؟ حال اگر این شخص همان باشد که در دنیای مجازی او را شناخته ایم چه؟؟ اگر او "پروانه" باشد ،چه؟  

صرف نظر از آنچه که طی ماههای اخیر از نویسنده این وبلاگ خوانده ایم که به نظر من کاملا" در تضاد است با شخصیت واقعی او ، نگارنده این سطور ، "پروانه" را همچنان انسانی والا میداند که در غم و اندوه دیگران ماتم میگیرد، او با چشمان اشکبار در غم بیماری کسی که شاید به درستی هم او را نمیشناسد ،از خواننده هایش میخواهد که برای بهبودی و شفای فرد بیمار همراهش شوند و دست به دعا بردارند.او کسی است که اگر پی ببرد کسی دچار مشکلی شده و زندگیش در تنگنا قرار گرفته ،آرام و قرار از کف میدهد و ..... شما هم که خواننده نوشته هایش هستید شاید در این مورد با من هم عقیده باشید و شاید بهتر از من او را شناخته اید . من نمیتوانم بپذیرم زمانی برسد که او از کمک و یاری دیگران امتناع کند . حتی اگر عصبانی باشد ،حتی اگر زخمی بر دل داشته باشد از جفای انسان نماها ، او گوهر انسانیتش را به ثمن بخس در این آشفته بازار به معرض فروش نخواهد گذاشت.او همیشه "پروانه" خواهد ماند. 

 پیوست.۱.
ما گروه عاشقان بودیم و راه ما
از کنار قریه های آشنا با فقر
تا صفای بیکران می رفت
بر فراز آبگیری خودبخود سرها همه خم شد
روی صورت های ما تبخیر می شد شب
و صدای دوست می آمد به گوش دوست


 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:35 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

۱. به دانه دانه شان نگاه می کنم. لبه ها کاملاْ پریده اند. حتی مرّمت های این چند روزه هم دوامشان را بیشتر نکرده است. راستی ها از چپی ها کم دوام تر بودند. دلیلش را هر دو می دانیم. هر ساعتی که پریدگی بیشتر می شود، ساعتی ست که مرا از تو دورتر و دورتر می کند. هر بیرنگی عمیقتر به یادم می آورد که روزهاست از تو دورم. همین امشب به یادم آمد که یک هفته گذشت و هیچ کداممان یادمان نبود که هفته پیش در همین زمان رنگ ها کامل شدند. چه سفید و رنگ پریده ام الان.

۲. این جریان کامنت گذاشتن منو کشته .. من هفته ای سه روز دل سیر می تونم کامنت بگذارم البته اگر نرم مسافرت .. پس از همین تریبون اعلام می کنم که من هر شب وبلاگ هایتان را می خونم شاید دوبار دوبار ولی حال کامنت گذاشتن ندارم .. پس کامنت نگذاشتن دلیل بی وفایی نیست، پای ضایعه ی دیگری در میان است. فقط بدانید من این روزها کمتر می رسم، از من نرنجید.

۳. شدیداْ دلم می خواهد بروم بیرون. زود باش پیدات بشه سلام علیک بکنم یک کم قربون صدقه دست و پای بلورینت بروم بعد برم خرید. هوا سرده ولی من می خواهم برم بیرون. الان سه هفته ست دل سیر یک مغازه را دید نزده م.

۴. کریسمس دیگری آمد و من بازهم در حسرت یک درخت کریسمس مانده ام. دلم ریسه های رنگی می خواهد و توپهای براق رنگی. دلم بوی کاج می خواهد و لامپ های رنگی روشن. من چرا هیچ سال به این آرزو و حسرت همیشگی ام بها نمی دهم؟

۵. "من اصولاْ از مردهایی که تهدید می کنند مثل جان جانان که خاتون را برگرداند خوشم می آید."
     امام پروانه دامنت اضافاه

۶. چند روز پیش از بخش دیگری به بخش ما منتقل شد. انگلیسی  زبان اوّلش است، گفت یونانی ست ولی شوهرش مصری .. عکس دو پسرش عبدالرحمن و عبدالرحیم را به من نشان داد. بسیار تندخو و بدزبان است. حرف حرف خودش است. حتی زور می گوید که از فلان قهوه فروشی قهوه نخر و به دل من ماند که بگویم به تو مربوط نیست. دیروز فهمیدم که پسرهایش مصر در خانه پدرشوهر زندگی می کند و ایشون سه ماه یک بار بچه هایش را می بیند. هر چه تلاش کردم بفهمم چرا خودش نگهداری نمی کند نفهمیدم. فقط گفت به خاطر اینکه مهدکودک اینجا گران است. رویم نشد بگویم: خبرت! خوب چرا خودت نمی نشینی در خانه ازشان نگهداری کنی .. قول می دهم دفعه دیگه خودم را آماده فحش کنم ولی بگویم.

۷. تو تنها گرمی بخش روزهای سرد منی.. کاشکی می دانستی چقدر بودنت دلم را گرم می کند .. کاشکی بدانی و برایت ارزش داشته باشد .. کاشکی.

۸.  برای باری دیگر قصه های صمد بهرنگی را خواندم. این بار از او بی نهایت دلگیر شدم. او را انسانی متعّصب و نامهربان دیدم. اوّل داستانش نوشته بود که خواندن این قصّه ها برای تمام بچّه های پولدار که با ماشین به مدرسه می روند ممنوع است. آیا به نظر شما بچّه ای که در خانواده پولدار یا فقیر به دنیا می آید گناهی دارد؟  جناب صمد بهرنگی دیگر دوستت ندارم.

۹. تا حالا دقّت کردید که تو رابطه هاتون چقدر خودتان هستید؟ آیا حرفی که دلتان بخواهد می زنید؟ آیا رفتاری که دلتان می خواهد می کنید؟ آیا با خودتان راحت هستید؟  به این فکر می کنم که این رفتار خوبه یا بده؟ همیشه باید خودمان باشیم یا گاهی هم نباشیم بد نیست؟

۱۰. دلم یک بچّه گوگوری مگوری هفت هشت ماهه می خواهد که فشارش بدم و بچلونمش. دلم بوی بچّه می خواهد و نرمی سرانگشتانش. دلم لبخند بی غل و غش و چشمان زلال یک کودک معصوم را می خواهد.

۱۱.  داشتم برای مهناز تکیلا رو توضیح می دادم که بوی مشروب خوردنهایمان در دماغم پیچید. فکر می کنی تا آخر دنیا می تونیم مشروب بخوریم و یاد اوقات خوبمان نیفتیم. حاضرم قسم بخورم که دیگر دلم نمیاید شاتی را بالا بیاندازم زیرا که می دانم دیگر چشمان براقّ تو از ورای شیشه به من نمی خندد. دیگر شاتی را به سلامتی هیچ کسی بالا نمی اندازم.

۱۲. خدمت به خلق خدا ثوابش زیاد است. در همین لحظه هر جا که هستید حتی در ماشینتان ،پیاده شوید و به خلق خدمت کنید. هم طول عمرتان زیاد می شود هم عمر آنها را بالا می برید!!!!

۱۳. تک .. بیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

    

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:34 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

امشب کمی تلخم. سالهاست که عادت دارم به خاطر دلایل شخصی تلخ شوم امّا این روزها دلایلم شخصی نیست. باورم نمی شد روزی با صدای بلند بگویم : " من از اکثریت انسانهایی که در روز با آنها مواجه می شوم، دلخورم."

 در یک مکان به شدّت عمومی به امر خطیر سرویس دهی به عامه ملّت مشغول هستم. یعنی روزی هفت ساعت سر و کله زدن با عدّه زیادی انسان از طبقات مختلف. از بالاترین حرفه بگیر تا پایین ترین آنها. من ذاتاْ انسان مرض داری هستم که لذّت بی پایانی از کمک به بقیه می برم. تا به حال فکر می کردم این صفت بسیار خوبی ست . از امشب فهمیده ام که اصلاْ هم خوب نیست، بسیار هم احمقانه است. من امشب به بلوغی بزرگ رسیده ام که اگر مردی مسن روی ویلچیر نشسته است اصلاْ ازش نپرسم کجا می خواهی بروی مرض ندارم که با یارو ویلچیری در بیافتم و اون منو احمق خطاب کنه و ویلچیرش را تخت طاووس!!! یا اگر زنی حتی یک کلمه انگلیسی بلد نیست و گیچ و ویج دور خودش داره می چرخه، به من چه که شماره پسر پزشکش رو بگیرم و ازش بخواهم که ترجمه کنه برای مادرش که کجا باید بره تا پسرش بگه مادر من تا حالا چند بار امریکا اومده و شما باید!!! حواستون بهش باشه !!!!! یا به هوای خوش آمد گویی به طرف یک ایرانی  بروی و او فقط به خاطر لباس فرم تنت تو و این مملکت را به باد استیضاح بگیرد و هرچه از دهان گندش می آید نثارت کند و  غمگینت کند.

من از تمام این اتفّاقات ناراحت می شوم. این برخوردها دلم را می شکند. بارها و بارها من به تذّکر های بقیه مبنی بر خونسرد بودن و ریلکس بودن، بی تفاوت بودم. بارها شکایت کردم از انسانیّت که مرده است و این همکارهای من اکثریت دل سنگ و بی قلب هستند. حالا، امشب در آخرین ساعات روز بیست و یک دسامبر دو هزار و هشت من به شدّت اعتراف می کنم که من یک خوش بین احمق تمام عیار بوده ام. 
اکثریت انسانها لیاقت دلسوزی زیاد را ندارند. زنی امروز مرا با به اکثریت فحش های دنیا مزیّن کرد. دلیلش فقط این بود که پسرش را گم کرده بود!! دلیلش این بود که باید نیم ساعت زودتر آنجا حاضر می شد و نشده بود!! سری دوّم فحشهایش زمانی بود که از من می خواست به جایی زنگ بزنم که حتی نمی دانست کجا و به چه شماره ای و من باید از لولو زنی که آنجا کار می کرد می خواستم که مدارک خانم را که معلوم نیست کجا جا گذاشته است برایش بفرستد!!!! وقتی برایش توضیح دادم که من تمام آن مدارک را برایش تهیه می کنم و از لولو صرفنظر کند مرا یک حرامزاده بزرگ خطاب کرد. من با بغضی بزرگ و دلی شکسته خواستم به صدا کردن پلیس تهدیدش کنم ولی چه فایده! من دلم شکسته بود.

من و همه همکارانم هر روزه، هر ساعت، هر دقیقه به جرم پوشیدن لباس فرم یک شرکت بزرگ با دویست هزار کارمند در سراسر دنیا  مورد ناسزا و استیضاح مردم قرار میگیریم. من هیچ وقت نفهمیدم که آیا درک این که من باعث و بانی تمام بدبختی ها و مشکلات پیش آمده مردم نیستم انقدر سخت است ؟ من دیگر امیدم را به بهبود و بالابردن درک و فهم بعضی از انسانها از دست داده ام.

امشب بعد از دوازده ساعت روی پا ایستادن و دویدن در  سرمای زیر صفر روی صندلی دور از چشم مدیر سخت گیر و بی انصاف با یونس پسرک ۲۳ ساله ی اتیوپیایی صحبت می کردم. امشب خیلی غمگین بودم و دلم از دست بی انصافی های خیلی ها شکسته بود. یونس به من گفت من هم دو سال پیش که این کار را شروع کردم به مردم خیلی کمک می کردم و در جایگاه الان تو قرار داشتم ولی زبان تلخ بعضی ها و بی احترامی هایشان باعث شد که دیگر به کسی کمک نکنم و خیلی صریح و با پرخاش جوابشان کنم.

اگر این حرف را یونس سه ماه پیش به من می زد من قطعاْ در دلم او را متهم به بی تفاوتی و رذالت درونی می کردم ولی متاسفانه باید بگم از امشب من با او هم عقیده م. روز کریسمس که به سر کار باز خواهم گشت، شاید اگر باز هم زنی با پرخاش از من سوالی درباره حال سگش که همراه شوهرش در میان زمین و هوا در گردش است، بپرسد و از من بخواهد که از حال سگش به او خبر بدهم قطعاْ به جای پیدا کردن شماره مورد نظر و سوال کردن و در نهایت عصبانیت خانم به خاطر اینکه ما شرکت بیشعوری هستیم و باید حال سگ را سه دقیقه یک بار ایمیل کنیم، این بار به خانم میگویم که من اینجا فقط برای کار مشخصی هستم، این کار به من مربوط نیست، خیلی دلت می خواد زنگ بزن به شوهرت، گور بابای خودت و سگت و شوهرت!!!!

من دیگر از این فرهنگ احمقانه و مزخرف حق با مشتری ست خسته شده ام. من از توهین های هرروزه به علت فرم لباسم خسته شده ام. من از اینکه سرمایه دارهای بی انصاف بخاطر منفعت بیشترشان سر مردم را این چنین کلاه می گذارند و من باید تقاصش رو بدهم خسته شده ام. نه تنها من بلکه جمیع ۱۴۳ همکارم در .... دی سی. 

چرا آدمهای همیشه ناراضی و بداخلاق و بی انصاف از من یک انسان بی تفاوت و دل سنگ ساخته اند. آیا تنها راه نجات من از این دگرگونی استعفا نیست ؟ امشب من فقط یک قدم به استعفا و تسلیم کارتم نزدیک شده بودم. شاید در آینده ای نزدیک. فکر کنم وقتش رسیده است.

 پیوست.۱. اگر این سوال برایتان پیش آمده که چرا این همه آدم هر روزه این زجر را تحّمل می کنند، باید بگویم که مزیت به خصوص این شرکت برای کارمندانش هر آدمی را اغوا میکند.

پیوست.۲. فردا باید سرکار بروم. احتمالا پرنده هم پر نمی زند ولی امان از دوم ژانویه به بعد. فکر کنم خودکشی لازم می شویم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 5:2 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


♠. وقتی دلت را، این تنها سرمایه گرانبهایت را به دیداری خوش می کنی هر اتفّاق نابهنگامی تو را مصمم تر برای رسیدن به خواسته ت می کند. نامردی تو رذل بی مایه باعث نشد که من ناامید بشم، تو فقط راهم را طولانی تر کردی و من بازهم به مرادم رسیدم. تنها مانده بود سوار چهارپا هم بشوم. از هر وسیله  نقلیه ی ممکن استفاده کردم،هر تابلوی سبز کنار جاده نشان می داد که من نزدیک تر شده ام و وقتی آن رنگهای خاکستری و قرمز جلویم پدیدار شدند، قلبم از جا کنده شد. حیف که قطار را با دیوار بتونی اشتباه گرفتم! و متروی آخرش مبدل به یک ماشین گرم و همصحبتی بی بدیل شد. دیدن آن کفشهای براّق و لذّت درک محبّت خوابیده در پشت آنها دلم را بدجوری لرزاند. آن ساندویچ هپلی در آن هپلستان با آن صندلی های قراضه و میز کثیف و آدمهای کثیفتر با آن دستشویی بی صابونش، خوش عطر ترین و خوش مزه ترین غذا بود و آن اشتباه سفارش شام و آن صورت راضی و مفتخر و بعد آن قیافه اخم آلود و آشویتس بدمزه با استخوانهای ریز ریزش خنده دارترین اتفّاق دنیا بود. دلم می خواهد بو و طعم این خاطراتم را تا ابد جایی نگه دارم. دلم می خواهد هراز گاهی بویشان کنم و به یاد بیاورم خوشترین اوقات زندگی ام را. ای کاش آن عطر خوش خاطره هایم هرگز از روی لباسهایم محو نشوند. ای کاش.

 ♦. از دستت بسیار عصبانی م، شاید خشم کلمه بهتری باشد. متاسفانه به قدری حجمش زیاد است که قدرت بخشش هم ندارم. نمی دانم آیا می آید روزی که تو را به خاطر حرفهایت ببخشم یا نه. نمی دانم. بعد از این همه سال تازه فهمیده م که رفتارم با تو اشتباه بود. باورت می شود؟ بعد از این همه سال! من نباید این سالها تو را در جزیی ترین اتفّاقات و خصوصی ترین لحظه هایم شریک می کردم. اشتباه من بود که حریم خودم را نگه نداشتم و اجازه دخالتت را دادم. هیچ وقت دقّت نکردم که تو مرا از حدّی بیشتر نزدیک نکرده بودی. من باید می فهمیدم و همانند تو رفتار می کردم. اگر اشتباه به این بزرگی نکرده بودم شاید من و تو به اینجا نمی رسیدیم. شاید تو به خودت اجازه تعیین و تکلیف برای من و زندگی م نمی کردی. تو باید بهتر از این ها مرا بشناسی که من به هیچ احدی در این دنیا اجازه دخالت نمی دهم. ممکن است کارنامه زندگی م چندان درخشان نباشد ولی در عوض خودم بودم و خودم. مسوولیت همه کارهای زندگی م را شجاعانه به عهده گرفتم و پای اشتباهاتم ایستادم. به آنچه هستم مباهات نمی کنم امّا ناراضی و بیزار نیستم. ای کاش می فهمیدی که آن شب چقدر دلم را شکوندی، از این ناراحتم که هیچ وقت نمی فهمی. تو درس بسیار بزرگی با درد بسیاری به من دادی. درست را همواره از بر میکنم، دیگر هیچ کسی را از حدی مجاز به زندگی م نزدیک نمی کنم. حتی تو.

 ♣. باید وبلاگ خوانی م را بسیار محدود کنم. یعنی باید از اعصابت و شعورت مایه بگذاری و بعضی جفنگیات را بخوانی که گاهی هم شرمنده وقتت هم می شوی. دیشب  بلند بلند برایم می خواندی و من تازه انگار با شنیده شدن آن کلمات بیشتر می فهمیدم که روزانه چه مزخرفاتی را می خوانم و گاهی هم کامنتی در راستای  " آخی، نازی چه باحال نوشتی " " وای منم همینجورم " گذاشته ام. باور کنید همان دیشب شرمنده خودم شدم. طرف مزخرف که می بافه، هیچ کدام از آداب نگارشی رو رعایت که نمی کنه، دیکته در حد قورباغه بعد تازه ملّتی  که بعضی هاشون خیلی هم نویسنده هستند چه من بمیرم تو بمیری راه انداختند، خیال می کنی دارد برای سیمین دانشور کامنت می گذارد. برادر من! خواهر من!  چیزی که می خواهی بنویسی یک بار خودت بخوان، ببین این مزخرفات را بهتر نیست در گوشه صندوق خانه ت پنهان کنی !!!  جان من ببین اگه راه داره یک کاریش کن.

 ♥. بیشتر راه برگشت را اشک ریختم. اصلاْ هم برایم مهم نبود که خانم بغل دستی چطور هر دو دقیقه یک بار دلش طاقت نمی آورد و رد اشکها را میگیرد. فکر تو و درد تو یک لحظه مرا رها نکرد. وقتی که هستی به رویم نمی آورم، با سختی خودم را کنترل میکنم ولی وای به وقتی که دیگر چشمانت حضور نداشته باشند، در هم می شکنم. این بار هم همانطور شد. فکر زجر دادنت و درد کشیدنت مرا نابود کرد. می دانم که می دانی عامدانه نیست و هربار که یادآوری میکنم می گویی هیچی نگم. می دانم که می دانی چقدر از دیدن چهره مچاله از دردت عاجزم و می دانی که حاضرم بمیرم ولی تو خالی به رویت نیافتد. هنوزم داستان "مواظب باش کلیه هات نچاد" و " بپوشون سرما نخوری" مرا از خنده منفجر می کند. عزیز من، من دیگر حاضر نیستم باعث و بانی دردت باشم. از دیروز با خودم عهدی کردم، نمی دانم تا به کی طاقت بیاورم ولی مجبورم به براورده ساختن این تعهد. من طاقت درد کشیدن تو را ندارم. از حماقت و ندانم کاری خودم هم بی نهایت شرمسارم. دلم می خواهد یک بار دیگر خواهش کنم مرا از صمیم قلب ببخشی و کمکم کنی که به عهدم عمل کنم. باز هم اشکهایم سرازیر شد. چرا هربار که پای دلم میان است اشکهایم زودتر از من خودشان را به این میانه می رسانند؟!  آه، اشکهای نازنین من.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |