|
|
|
|
|
۱. شما می دونید چرا مغزم از کلمات خالیه الان؟ ۷. Never Explain Your friends do not need it and your enemies will not believe you anyway
Elbert Hubbard
۸. تولّدت مبارک باشه رفیق. خیلی هم مبارک باشه. ۹. تولّدت قمری منم مبارک باشه ... سه شنبه ست دیگه نه؟؟؟ ۱۰. نمی دونم چرا نمی تونم خودم رو ببخشم. یکی از عیب های بزرگ من نبخشیدن خودم است. این روزها خودم را به خاطر این بی احتیاطی بزرگ و خسارت احمقانه و تبعات ناشی از اون نمی بخشم. بدجوری هم نمی بخشم. اصرار هم نفرمایید. ۱۱. باور کنید حرفم نمیاد. اگر به این نوشته بگویید زورکی خداییش حق دارید. گرچه قبلیه اصلاْ زورکی نبود، سو تفاوت شد به خدا. ۱۲. فیلم " داستان زندگی دیوید گیل" را حتما ببینید. چقدر زیباست که آدم بر اساس عقایدش بمیرد. نفهمیدید ؟ خب برید ببینید دیگه .. بعد می فهمید. ۱۳. تک .. بیرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 8:53 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال بنده که جزو بندگان مطرود شده خلق خدا هستم استثناْ منزل کسی که اصلاْ هم دوستش ندارم دعوت شدم و از آنجایی که جای دیگه دعوت نبودم و همه مهمانی گرفته بودند و من می ترسیدم که خدای نکرده اگر این روز تنها بمانم حتماْ خواهم مرد، دعوتشون رو قبول کردم. ساعت هفت عصر (داشته باشید که خود اینجایی ها ساعت ۴-۵ غذا رو خورده یک وری دارن بادگلو می زنند) بنده با یک بطر نجسی زنگ در خانه اوشون اینا رو زدم. پسر این خانواده با یک دختر روس متولّد اینجا نامزده کرده که به هیچ طریقی این خانم به دل من نمی شیند. تا در رو باز کردیم یک جفت لنگ دراز جلوم دیدم که دستش رو کرده تو چشمم و داره تند و تند میگه من فلانی هستم، نامزد فلانی، شکرگزاری شما مبارک...... لایک هو کرززززززززززز !!!!! سه چهار خانواده ای بودیم و طبق معمول تلویزیون روی کانال شوی ماهواره بود و روی میز هم پر از تنقلات و چیپس و به به جات. همه هم اوّل چایی خوردن و به سه نکشیده ته چیپس و ماست رو بالا اوردند و بعد سبزیجات و دیپ رو و در یک چشم به هم زدن انگار میز را طوفانی سخت در نوردیده. از دور دیدم عروس فرنگی یک نگاهی به مادر شوهر انداخت و با لنگه ابرویی بالا ایشون رو احضار فرمودند. ما رو هم که دیدید غریبه پرست، عروس ایرانی باشه پاچه های طرف رو چنان می جوییم که تا سالها پز جای دندونامون رو بدیم ولی طرف که خارجی باشه دیگه واویلا! مادر شوهر دقایقی بعد برگشت و بلند اعلام کرد که لطفاْ بروید به اتاق ناهارخوری عروس فرنگی می خواهند شراب سرو کنند. همه چند ثانیه فکر کردند دیدند حالا بد نیست یکی بهشون شراب تعارف کنه، حتماْ مراسم بامزه ای ست دیگه. بلند شدیم و عین رمه ای که از روی پل رد می شه یکی یکی وارد اتاق شدیم و به خط به دیوار چسبیدیم. عروس یکی یکی شراب ها رو معرفی می کرد و می پرسید چی می خواهید. از آنجایی که حقیر متخصص الکل جات است سریع تکلیف خودمون رو با یک لیوان بوردوی سه ساله روشن کردیم و به ترجمه این گفتمان مشغول شدیم و بهتون هم نمی گم که مادربزرگ شوهر عروس فرنگی چطور یک استکان دستش گرفت و بهش گفت بریز ببینم چقدر حرف می زنی تو دختر!!!! خلاصه دردسرتون ندم، بعد از مراسم معرفی شراب عروس فرنگی بهمون سالادهای مختلف رو که درست کرده بود نشون داد و زورکی تو بشقاب ریخت که بریزیم تو خندق بلا. بعد از اون هم بوقلمون رو در اوردند و گذاشتند سر میز و تعارف که بفرمایید شام. به یک باره از چهارگوشه اتاق ملت ریختند وسط و بوقلمون به طرفه العینی تکه و پاره شد و بقیه مخلفات تو بشقابها ریخته شد و هر کسی با بشقابی لبالب به گوشه ای خزید. بنده در هنگام مکاشفه دقیق میز و محتویاتش یک دفعه با قیافه عروس فرنگی مواجه شدم که به شدت سرخ شده و با اخمهایی از بناگوش دررفته مشغول دیدن ماست. شستم خبردار شد که از یک چیزی دلخور است. به یک ربع نرسید که مادرشوهر اعلام کردند که عروس فرنگی ناراحت تشریف دارند. چه شده چه نشده! فهمیدیم که اصلاْ روز شکرگزاری بدون مراسم شکرگزاری قابل قبول نیست. یعنی ما ملّت بی فرهنگ و شریف ایرانی یادمون رفته بود قبل از خوردن شکرخدا بگوییم. در این زمان بود که ما دلمان رو بین دو دست گرفتیم و از شدّت خنده وارونه شدیم. آخه بابا، عروس فرنگی شکرگزاری مال شماست که سالی یک بار غذا می پزید و چقدر هم دادار دودور می کنید نه مال ایرونی ها که صبح بوی غذاشون بلند نشه تا شب دلشون مالش می ره و روانشون ملنگ می شه. بابا جان! ما فقط از شکرگزاری بخور بخور سرمون میشه ولمون کن تو رو خدا. نشون به اون نشون که اصلاْ هم ولمون نکرد که هیچ! مجبورمون هم کرد که موقع دسر دستهای همدیگر رو بگیریم و شکر بگیم. قیافه چهارده پانزده نفر رو در نظر بگیرید که با شکمهای سیر در حالیکه به کیک وسط میز خیره شده اند و منتظر خوردنش هستند، از شدّت خنده هم رو به انفجار هستند. هیچ کس به رو به رویی اش نگاه نمی کرد. همه با لبانی منقبض به زمین نگاه می کردیم. عروس فرنگی دعایی خواند و به بغل دستی اش هم دستور داد که ترجمه کند. خدا را شکر که ترجمه ناقص مترجم باعث شد که همه با صدایی بلند بخندند و قهقهه بزنند. از همه جایش بهتر آن بود که اکثریت آمین آخرش را یادشان رفت و دستها ول شد و همه به طرف کیک حمله بردند. این عروس فرنگی ما آن شب احساس های مختلفی را تجربه کرد ولی فکر کنم تا آخر عمرش این شکرگزاری فراموشش نشود. در لحظه های آخر چنان رفتار می کرد که انگار شخصی متمّدن به میان قبیله آدمخورها پا گذاشته است و به امر هدایت این قوم عقب افتاده مشغول است. به قدری این دختر مرا خنداند که حد و حدودی نداشت. خوشحال شدم که ایرانی ها آن شب حالی به عروس فرنگی دادند که کمی احساس برتریّت بکند. فکر می کنم برای تمام دوستانش تعریف کرد که به ملّت وحشی ایرانی شکر کردن را یاد داده است و امیدوار است که ما رستگار شویم. هنوز هم که قیافه اش یادم می آید به شدّت ریسه می روم. امضا: یک هیلی بیلی ایرانی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امسال بنده که جزو بندگان مطرود شده خلق خدا هستم استثناْ منزل کسی که اصلاْ هم دوستش ندارم دعوت شدم و از آنجایی که جای دیگه دعوت نبودم و همه مهمانی گرفته بودند و من می ترسیدم که خدای نکرده اگر این روز تنها بمانم حتماْ خواهم مرد، دعوتشون رو قبول کردم. ساعت هفت عصر (داشته باشید که خود اینجایی ها ساعت ۴-۵ غذا رو خورده یک وری دارن بادگلو می زنند) بنده با یک بطر نجسی زنگ در خانه اوشون اینا رو زدم. پسر این خانواده با یک دختر روس متولّد اینجا نامزده کرده که به هیچ طریقی این خانم به دل من نمی شیند. تا در رو باز کردیم یک جفت لنگ دراز جلوم دیدم که دستش رو کرده تو چشمم و داره تند و تند میگه من فلانی هستم، نامزد فلانی، شکرگزاری شما مبارک...... لایک هو کرززززززززززز !!!!! سه چهار خانواده ای بودیم و طبق معمول تلویزیون روی کانال شوی ماهواره بود و روی میز هم پر از تنقلات و چیپس و به به جات. همه هم اوّل چایی خوردن و به سه نکشیده ته چیپس و ماست رو بالا اوردند و بعد سبزیجات و دیپ رو و در یک چشم به هم زدن انگار میز را طوفانی سخت در نوردیده. از دور دیدم عروس فرنگی یک نگاهی به مادر شوهر انداخت و با لنگه ابرویی بالا ایشون رو احضار فرمودند. ما رو هم که دیدید غریبه پرست، عروس ایرانی باشه پاچه های طرف رو چنان می جوییم که تا سالها پز جای دندونامون رو بدیم ولی طرف که خارجی باشه دیگه واویلا! مادر شوهر دقایقی بعد برگشت و بلند اعلام کرد که لطفاْ بروید به اتاق ناهارخوری عروس فرنگی می خواهند شراب سرو کنند. همه چند ثانیه فکر کردند دیدند حالا بد نیست یکی بهشون شراب تعارف کنه، حتماْ مراسم بامزه ای ست دیگه. بلند شدیم و عین رمه ای که از روی پل رد می شه یکی یکی وارد اتاق شدیم و به خط به دیوار چسبیدیم. عروس یکی یکی شراب ها رو معرفی می کرد و می پرسید چی می خواهید. از آنجایی که حقیر متخصص الکل جات است سریع تکلیف خودمون رو با یک لیوان بوردوی سه ساله روشن کردیم و به ترجمه این گفتمان مشغول شدیم و بهتون هم نمی گم که مادربزرگ شوهر عروس فرنگی چطور یک استکان دستش گرفت و بهش گفت بریز ببینم چقدر حرف می زنی تو دختر!!!! خلاصه دردسرتون ندم، بعد از مراسم معرفی شراب عروس فرنگی بهمون سالادهای مختلف رو که درست کرده بود نشون داد و زورکی تو بشقاب ریخت که بریزیم تو خندق بلا. بعد از اون هم بوقلمون رو در اوردند و گذاشتند سر میز و تعارف که بفرمایید شام. به یک باره از چهارگوشه اتاق ملت ریختند وسط و بوقلمون به طرفه العینی تکه و پاره شد و بقیه مخلفات تو بشقابها ریخته شد و هر کسی با بشقابی لبالب به گوشه ای خزید. بنده در هنگام مکاشفه دقیق میز و محتویاتش یک دفعه با قیافه عروس فرنگی مواجه شدم که به شدت سرخ شده و با اخمهایی از بناگوش دررفته مشغول دیدن ماست. شستم خبردار شد که از یک چیزی دلخور است. به یک ربع نرسید که مادرشوهر اعلام کردند که عروس فرنگی ناراحت تشریف دارند. چه شده چه نشده! فهمیدیم که اصلاْ روز شکرگزاری بدون مراسم شکرگزاری قابل قبول نیست. یعنی ما ملّت بی فرهنگ و شریف ایرانی یادمون رفته بود قبل از خوردن شکرخدا بگوییم. در این زمان بود که ما دلمان رو بین دو دست گرفتیم و از شدّت خنده وارونه شدیم. آخه بابا، عروس فرنگی شکرگزاری مال شماست که سالی یک بار غذا می پزید و چقدر هم دادار دودور می کنید نه مال ایرونی ها که صبح بوی غذاشون بلند نشه تا شب دلشون مالش می ره و روانشون ملنگ می شه. بابا جان! ما فقط از شکرگزاری بخور بخور سرمون میشه ولمون کن تو رو خدا. نشون به اون نشون که اصلاْ هم ولمون نکرد که هیچ! مجبورمون هم کرد که موقع دسر دستهای همدیگر رو بگیریم و شکر بگیم. قیافه چهارده پانزده نفر رو در نظر بگیرید که با شکمهای سیر در حالیکه به کیک وسط میز خیره شده اند و منتظر خوردنش هستند، از شدّت خنده هم رو به انفجار هستند. هیچ کس به رو به رویی اش نگاه نمی کرد. همه با لبانی منقبض به زمین نگاه می کردیم. عروس فرنگی دعایی خواند و به بغل دستی اش هم دستور داد که ترجمه کند. خدا را شکر که ترجمه ناقص مترجم باعث شد که همه با صدایی بلند بخندند و قهقهه بزنند. از همه جایش بهتر آن بود که اکثریت آمین آخرش را یادشان رفت و دستها ول شد و همه به طرف کیک حمله بردند. این عروس فرنگی ما آن شب احساس های مختلفی را تجربه کرد ولی فکر کنم تا آخر عمرش این شکرگزاری فراموشش نشود. در لحظه های آخر چنان رفتار می کرد که انگار شخصی متمّدن به میان قبیله آدمخورها پا گذاشته است و به امر هدایت این قوم عقب افتاده مشغول است. به قدری این دختر مرا خنداند که حد و حدودی نداشت. خوشحال شدم که ایرانی ها آن شب حالی به عروس فرنگی دادند که کمی احساس برتریّت بکند. فکر می کنم برای تمام دوستانش تعریف کرد که به ملّت وحشی ایرانی شکر کردن را یاد داده است و امیدوار است که ما رستگار شویم. هنوز هم که قیافه اش یادم می آید به شدّت ریسه می روم. امضا: یک هیلی بیلی ایرانی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر به قلم
|
|
||
|
|
|
|
|
همین روزها می شود سه سال که می نویسم. هزار روز می شود. سالهاست با اینجا زندگی کرده ام. پشت هیچستان شده است بخشی از هویت من. دروغ نمی نویسم، تظاهر نمی کنم، من همانم که می بینید. شاهدی هم بر این گفتار دارم. کسی که زندگی شخصی مرا لحظه به لحظه می داند. هیچ گاه کسی غیر از خودم، حسّم، روانم و جسمم نبوده ام. اگر شاد بودم نوشتمش، اگر ذرّه ذرّه آب شده م آن را هم نوشته ام. نود و نه درصد نوشته هایم را در لحظه نوشته م و به ثبت رسانده م. حالا دیگر دست و دلم به تایپ خودم نمی رود. شاید حرفهای تو موثر بوده است. شاید تقلیدهای ناشیانه دیگران تاثیر داشته است. شاید غم سنگین این روزهایم مانع است. نمی دانم. چرا این روزها دیگر جواب سوالهایم را هم نمی دانم. به این فکر میکنم که شاید تو راست میگویی. برای دیگران مهم نیست که من شادم یا غمگینم. برای چه اصلاْْ می نویسم که چه حالی دارم. مگر باری از روی دوشم بر می دارند. می گویی اگر به نوشتن است پس بنویس و در هارد کامپیوترت ذخیره کن. خب راست میگویی. من نه به دنبال کامنت ها قربان صدقه می گردم نه به دنبال جستجوی راهکار. اصلاْ به دنبال چه می گردم در این سرای مجازی؟ روزی که شروع کردم از شدّت تنهایی و بی زبانی بود. مگر هر کدام از ما که نوشتن را در این مجازستان شروع کرده ایم دلیلی غیر از ابراز وجود و رفع اندوهمان بوده است؟ من هنوز اندوهگینم، هنوزم روزهایی می آید که تب می کنم و می دانم علّت تبم چیست ولی دیگر نمی توانم بنویسم. خوانندگان من از غم زیاد من خوششان نمی آید. تا مدّتی تحّمل می کنند و هی دعای رفع بلا می کنند بعد خسته می شوند. مرا مجبور می کنند بخاطر شادی دلشان هم که شده رخت عزا را از تن برآرم و ساز و دهل بزنم بلکه لبخندی بر لبی بیاورم و کسی بنویسد که خوشحالم این روزها بهتری. به خودم نگاه می کنم، آیا واقعاْ بهتری یا تظاهر می کنی به بهتری؟ شاید دلیل اصلی اش نزدیکی زیاد به افکار تو بوده باشد. شاید این روزها دلم می خواهد تمام نارضایتی هایم را از اتفاقّات دیگر با تمرکز بر روی مشترکات از بین ببرم. شاید این حس من تنها واکنشی باشد به این غمی که هنوز هم گاهی بالا می آید و مچاله م می کند.هر چه هست آنقدر هست که با این صفحه بیگانه م کرده ست. دیگر برایم مهم نیست که خوانده می شوم یا نه. دیگر برایم مهم نیست که با دل غمگینم کسی می رنجد یا نه. می دانم از این مرحله هم عبور خواهم کرد. دو گزینه دارد. یا به سلامت می گذرم و باز هم در آستانه چهارمین سال می نویسم یا در پایان سه سالگی برای همیشه پشت هیچستان آن پشت مشت ها مدفون خواهد شد. هر چه بشود می دانم که این سه سال برایم جزو مفتخرترین روزهای زندگی م بوده است. من همواره پروانه پشت هیچستان باقی خواهم ماند، چه در این صفحات چه در لابه لای ورقهای شکننده زندگی واقعی ام. به سراغ من اگر می آیید آدم اینجا تنهاست به سراغ من اگر می آیید پیوست.۱. این خداحافظی نبود. باز هم دلگویه تنهایی های من است.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:58 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. چه علامت قشنگی بود دیدن تو در آن روز شلوغ و پر هیاهو. چه لذّتی بردم از هم صحبتی با کسی که تا بحال ندیده بودمش. چه آرامشی بود تخلیه هر چه در دل داری و نگفتی تا بحال. چه حالی داشت با اندرزها و محبّت های تو تسکین یافتن. بانو فرانسیس رنگین پوست خوب، تو فقط دو ساعت در زندگی من آمدی ولی نقش مهّمی را بازی کردی، به تو قول می دهم به آنچه از من خواستی و برایم آرزو کردی برسم. از حرفهایت هنوز مستم. ۲. باز هم بعضی از هموطنانم منو ناامید کردند. با اشتیاق به طرف زبان فارسی کشانده شدم و با نفرت جدا شدم. این بار قسم خوردم اگر کسی به زبان فارسی ناله هم کرد به طرفش نرم. می دونم خیلی عجیبه ولی نیم ساعت یارو منو متهم به همه چی کرد در صورتیکه تنها گناه من هم زبانی با او بود که به انگلیسی تسلط نداشت و شعور کافی هم نداشت. سعی می کنم فراموش کنم که چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. آقای جمشید پ ساکن تورنتو کانادا تو امروز مهر پایانی زدی بر محبّت من به همه ایرانی ها. متاسفم. ۳. چرا من هنوزم با دیدن هر پیرمرد رنجوری از جا کنده می شم؟ چرا من هنوزم نمی تونم درد از دست دادن پدر را فراموش کنم؟ با دیدنش که زنش داشت ازش خواهش می کرد که از صندلی بلند بشه و او به سختی به پاهایش فشار می آورد و نمی توانست از جا بلند شود بند دلم پاره شد. تمام زمین و زمان را به هم ریختم تا کسانی برای کمکش بیایند ولی باز هم اشکهایم روی گونه هایم رها شدند. امیدوارم تا ابد این حس همراهم باشد شاید بتوانم درد دیگران را بهتر درک کنم و براشون مفید باشم. ۴. شنیدید میگن کوری که عصا کش کور دگر است؟ به جان عزیزکم من امروز دیدم. حالا بگید چطور؟ ۵. پسرک شش هفت ساله به نظر می رسید. اومده جلوی من با انگلیسی سلیس آروم و شمرده می گه: خانم لطفا به مادر من کمک کنید انگلیسی اش اصلاْ خوب نیست. ما می خواهیم برویم ... . لطفاْ اگه میشه و می تونید به ما کمک کنید. خیلی ممنون می شم. نمی دونید یک لحظه چه حالی شدم. آروم نشستم زدم پشتش بهش گفتم من به تو که پسر خیلی خوبی برای مامانت هستی افتخار می کنم. لبخند گشادی بهم زد و خوشحال همه توضیحات منو گوش کرد. بهش گفتم حالا می تونی مادرت رو راهنمایی کنی دیگه بلدی. گفت بله مرسی از راهنمایی تون. گفتم مواظب خودت باش. گفتم مرسی. وقتی که رفتند نتونستم خودم رو کنترل کنم. بقیه ش رو حدس می زنید؟ ۶. چه نیرویی می ده وقتی می فهمی دوستان مجازی ات اینطور تو رو می دوستند. اون کامنت های سراسر مهر آمیز .. اون خصوصی های دوست داشتنی .. اون محبّت های علنی .. همه و همه .. باید حتماْ اسم بیارم؟ ۷. همه چیز یک دفعه آرام شد. الان مثل خشکی پس از سونامی هستم. گه گاه اقیانوس یک غرّشی می کنه و صدایی از جایی بلند می شه ولی در کل خوبم. به شرایط جدیدم خودم را وفق داده م. می دانم بهترتر هم می شم. ۸. هنوزم از درد کشیدنت دلم از غصّه سرریز می شه. طاقتش سخته برام. مثل الان. که می دونم سرت درد می کنه داری چشمات رو می بندی که خوابت بره و درد از یادت بره. کاش می شد اراده کنم دردهایت به سوی من سرازیر شوند. کاش. ۹. میگما.. این دفعه اراده می کنم شاید بشه ها .. من نیششش. ۱۰. اکتاوی برگشت. کاشکی از خدا یک چیز دیگه می خواستم. بگذارید اوّل اجازه بگیرم از شخص اوّل مملکت بعد عکسش رو می گذارم. ۱۱. "من از کاری که هر روز حداقل بالای چهارصد نفر را می بینم و به دویست تاشون لبخند می زنم و به پنجاه تاشون جواب می دم و سه تاشون قاطی هستند، خسته شده م." امام پروانه این بار استثنا جوراب شلواری اضافاه ۱۲. دارم می رم سفر .. می رم دوست جان ازم پذیرایی کنه برگردم .. قول داده برام آش درست کنه .. وای به حالش اگه نکنه ... مواظب خودتون باشید. ۱۳. تک ... بیردانه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:57 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی سیه چرده با موهایی سفید به انه کی نزدیک می شود. در حال هل دادن صندلی چرخدار است. کمی عجیب است. سرکی می کشم برای دیدن کسی که روی صندلی چرخدار است. دختری کم سن و سال است با موهای سیاه. مرد از انه کی سوالی می پرسد. لهجه هوار می کشد که ایرانی ام. کله م را درونم مچاله می کنم که صورتم مرا لو ندهد. سالهاست ما خودمان را از همدیگر مخفی می کنیم. مرد صندلی را هل می دهد و به جلو می آید. از گوشه چشم نگاهش می کنم. نگاهم را می گیرد، صندلی را به طرف من کج می کند. نگاهم را می دزدم، دیر شده است. فهمیده است. می آید جلو و می گوید: ایرانی هستی؟ با دق نگاهش می کنم و با لبخندی مصنوعی می گویم بله! روی صندلی روبه رو به جای انه کی می نشیند. عصبانی نگاهش می کنم. صندلی چرخدار با موجود ظریف درونش هم روبه روی من می ایستد. مرد را انگار به رگبار بسته اند. بدون اینکه کسی بپرسد تعریف می کند. از دوبی آمده اند. شانزده ساعت پرواز مستقیم در راه بوده اند. "عربهای پدرسوخته وحشی" آنقدر زیر و رویشان کرده اند که دخترک اعصابش پریشان شده و نمی تواند بایستد و سرش گیج می رود!!! به نظرم خنده دار می آید، در دلم پوزخندی می زنم. مرد لحظه ای توقّف نمی کند. می گوید و می گوید. سوال هم که می کند اجازه جواب به تو نمی دهد. می خواهم بلند شوم بزنم تو ملاجش بلکه ساکت شود. می گوید خانوم! ایرانی های داخل ایران همه دیوانه اند! یک مشت خر و گاو و الاغ که همه روانی هستند! همه دزد و بیمار! نمی دانید که چه جانورهایی هستند! همه دیوانه شده اند! ایناها خانوم! نمونه ش مادر این دختر من! پزشک است زنه منه، دوستش دارم ولی عقل ندارد! این بچّه جون فیفتین تو تازند فایو مصاحبه داشته پاسپورت این بچّه را قایم کرده بود که این بچّه نجات پیدا نکنه! همه خل! همه دیوانه! آدم نمی شوند این ملّت. به دخترک نگاهی کردم و گفتم شما اینجا می خواهی چی کار کنی؟ دخترک مثل ماست وارفته نگاهی خالی کرد و گفت من دانشجوی فوق لیسانس بودم الان اومدم اینجا باید ببینم چی کار کنم. به نظر شما بهتره الان برم دنبال چه کاری؟ باباهه که یک لحظه هم نمی تونست ساکت بمونه هوار کشید که همه کار دخترم! اینجا آدم ها زندگی می کنند. بهت همه کار می دهند. اینجا همه چی می شی. ایران که نیست. باورم نمی شد دختر دیپلم هم داشته باشد. انگار از سفینه دیگری روی زمین پیاده شده بود. دخترک از من پرسید که نظر شما چیه درباره اینجا؟ گفتم لطفاْ از من نپرس. من جزو اون نوادری هستم که هنوز به ایران متصلم و دلم می خواهد برگردم. ناگهان مرد سه متر از صندلی جا جهید و خطاب به من با داد و فریاد گفت که چته ؟ چی می خواهی بیشتر از این ؟ اینجا نشسته ی با این ریخت و قیافه عینک آفتابی زدی بالای سرت، ناخن هاتم قرمز کردی، دیگه چی می خواهی ؟ تو ایران می تونی این شکلی بشی؟ نزدیک بود با کیفم محکم بکوبم به سرش. خیلی خودم را کنترل کردم. به جمله ای بسنده کردم. به او گفتم آقا! هر کسی حق داره هر راهی رو می خواهد انتخاب کنه، شما نظر خودت را داری منم نظر خودم را. اجازه بدهید من این حق را داشته باشم. سری تکان داد به علامت عجب احمقی هستی و بقیه صحبتش را مسلسل وار ادامه داد. صحبت هایش نیم ساعتی ادامه داشت که با کلافه گی دستهایم را به پشت صندلی بردم و به نور علامت دادم. نور عزیز من علامت را خوب گرفت. بلند شد و گفت باید برویم. مدیر گروه کارت دارد. با اینکه بلند شده بودم و روانه بودم، باز هم حرف می زد، باز هم مزخرف پشت مزخرف. انگار قسم خورده بود تمام چرت و پرتهایش را آن روز نصیب من کند. با دست خداحافظی کردم و به دروغ گفتم از دیدنشون خوشحالم. پیوست.۱. هنوز هم باورم نمیشه کسی به این جرات بقیه را خر و گاو و الاغ خطاب کرد. و انقدر شعور نداشت که آدمهای درون ایران با من نسبت و دلبستگی دارند. چطور تونست به این صراحت به من توهین کنه. حالم از این همه مزخرف به هم خورد. پیوست.۲. داستانهایی تعریف کرد که شاخ روی کله تون سبز می شه. حتماْْ می نویسمشون بعداْ. پیوست.۳. عجب پدر و دختر نامانوسی بودند. دختر انگار از سه سالگی ش به بعد متوقف شده بود. من بازم نفهمیدم چرا روی صندلی چرخدار نشسته بود.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 5:57 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||