|
|
|
|
|
۱. امروز تولّدت بود نازنین. مدّتهاست که تو را در تودرتوی روزها و ساعات و دقیقه ها گم کرده م . اگر بودی مثل همیشه سهم این روزت کیک تولّدی بودی و لبخندی و شادی لذّت بخشی. ای کاش هرگز نرفته بودی. ای کاش هنوز می شد صدایت را شنید و دل را به بودنت خوش کرد. آخرین باری که به خوابم آمدی همه چیز زیر و رو شد و تو چطور می دانستی باید به من بفهمانی. پدر خوبم، عزیزترینم، این روزها عکست هم با من غریبه شده، به امید دیدار هر چه زودتر. ۲. there are some dreams that you have to let them go. این جمله رو چند روز پیش وسط یک فیلم شنیدم. چنان به دلم نشست و به مغزم رسوب کرده که روزی چند بار تکرارش می کنم. تو همان آرزوی من هستی که باید بگذارم بروی. باید دیگر رفتنت را قبول کنم. ۳. فیلم مجموعه دروغها قشنگ بود، خیلی قشنگ. کاشکی لیوناردو به جای اینکه عاشق گل شیفته می شد عاشق من می شد. حالا ازش کم می شد؟ ۴. فکر می کردم پوستم کلفت شده ولی هنوز هم جاهاییش انقدر نازکه که گاه گاهی ترک می خوره و خون چکه می کنه. امروز از آن روزها بود که به هر چه در گذشته داشتم و لذّت می بردم فکر می کردم و حسرت می خوردم. ۵. روزی که آهنگ اول سی دی مارتیک را گوش کردم در دلم خدا را شکر کردم که من کسی را دارم و دلم برای مارتیک غصه دار شد. مدّت کوتاهی گذشت که من هم مثل او شدم. حالا دیگر هیچ وقت شکر نمی کنم. همان خدای بی رحم بود که مرا تکّه و پاره و بی پناه رها کرد و حالا هم یک گوشه ای مشغول خندیدن به من است. خدا را نه شکر. ۶. از پلّه ها پایین می آمدند. مرد با پشتی خمیده جلو بود و در عین حال هوای زن را داشت. زن با سختی پاهایش را روی پلّه ها جا به جا می کرد. زن بارانی ها را در دست داشت و مرد کیف زن را. مرد چمدانش را برداشت و به زن پیشنهاد کرد که بارانی ها را هم به او بدهد. زن با سرسختی امتناع کرد و لبخندی نثار مرد کرد. مرد با چشمانش تشکّری کرد و دستش را عصای دست زن کرد. تمام این منظره رو با اشک نگاه کردم. هردو بالای هشتاد سال سن داشتند. ۷. چرا من هر چی برای خودم می خرم بازم شاد نمی شم ؟ ۸. اکتاوی من گم شده است. نمی دونم کجاست. لطفاْ پیداش کنید. دلم برای لبخند گشادش تنگ است. ۹. اسمش عمر بود. سی و هفت ساله، متولّد یک کشور آفریقایی، ساکن فرانسه. آخرین بار که با هم حرف زدیم گفت باید برود فرانسه، گفت مریض است و به دکترهای اینجا هیچ اعتمادی ندارد. هفته پیش شنیدم فوت کرده است. عمر با قلبی اهدایی در بدن تمام کرده است. عمر هم سن من بود و خیلی سرحال. دلم یک جوری شکست. روحش شاد. ۱۰. آرزو می کنم یک ضربه محکم بخوره به سرم همه گذشته م از یادم بره. آمین ۱۱. پاییز اینجا خیلی قشنگه. هروقت سیر شدم میام ایران. عکس رو ببینید آخه.. دلتون می اد هر روز نبینید؟؟؟ ۱۲. اگر اینجا آپدیت نشد می فهمید که آرزوی شماره ده براورده شده .. مگه نه ؟؟؟ ۱۳. تک بیرررررررررررررررررررررررررررررررررررررر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 1:42 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
با پاهای لرزانم بر آن زمین خیس دور شدنت را با درد نگریستم :
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 1:41 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح هایم با این آهنگ شروع می شوند و شبهایم پایان می گیرند. صدایش مسحورم می کند و اشعارش دلم را می لرزاند. با شما قسمتش می کنم. http://uk.youtube.com/watch?v=134mGIiZuxE اینم گوشش بدید ... اگه نتونستید یادم بدهید که بگذارمش اینجا ... http://www.imeem.com/people/uIa-A1A/music/tYBPielZ/secondhand_serenade_fall_for_you/
برمیگردم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 1:41 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. خوشحالم که تونستم برم مسافرت!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 1:40 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پیدا شدم .. پیدا شدم ... پیدا شدم .. پیدا شدم .. پیدای ناپیدا شدم .. پیدای نا پیدا شدم .. شیدا .. شیدا .. شیدا شدم .. شیدا ..شیدا .. شیدا شدم .. شیدا .. شیدا .. شیدا .. شیدا شدم ... روزی که این آهنگ شد همدم هر لحظه ی شاد و غمگینت نمی دانستی چه تعهدی می آورد و چه تاری می بندد بر دل بی مقدار و عاشقت. نمی دانستی وقتی این شعر را روزی هزاران بار زیر لب زمزمه می کنی باید معنایش را به گوش جان بخری و عجینش کنی به پوست و استخوانت. وقتی هزاران بار می نوشتی پیدا شدی ... شیدا شدی باید می دانستی که چه بار عظیمی دارد این کلمات. به روزهای شادی، شعر و آواز و سوزهای عاشقانه سهل است، مرد می خواهد که آزمایش کند عشق را در روزهای تلخ و زهر هجران و جدایی. هر چه بار عشقت سنگینتر ارزش معنایی کلمات حجیم تر. ادعّای روزهای خوشی دشوار نیست، بیازمای خودت را در این میدانگاه مبارزه ی عشق و هجرت، مبارزه ی عقل و دل، مبارزه ی دلبستگی و رهایی، مبارزه ی تملّک و از خود گذشتگی. مبارزه ی آغوش و جدایی. بیازمای ادعّای عاشقی ات را ای پر مدّعا. من او بدم ... من او شدم .. من او بدم .. من او شدم ... با او بدم .. بی او شدم ... در عشق او .. چون او شدم .. زین رو چنین بی سو شدم .. زین رو چنین بی سو شدم ... در عشق او چون او شدم ... چون او .. چون او شدم
حالا زمانی ست که می توانم ساعتها شیدا شدن و پیدا شدن را در این زیباترین آهنگ دنیا با قلبی سرشار از عشق و قدرت زمزمه کنم. اشکهایم را به سرانگشتان باد می سپارم تا وقتی دیگر. باز هم پیدا شدم . پیوست.۱. برای او از صمیم قلب های پاک و نازنینتان دعا کنید. دستان ماهتان را می بوسم. پیوست.۲. برای همه چی بی نهایت سپاسگزارم، خودتان می دانید.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 1:39 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
پاهایم قدرت کشیدن تنه ام را ندارند، به سل فنم نگاه می کنم، نگاهم بیهوده است مثل هزاران بار هزار بار گذشته بیهود است. آنهایی را که مدتهاست سیو کرده ام و بهم قدرت جلو رفتن می دادند را نگاه می کنم. درد بد پیله این روزها باز هم توی سینه ام می پیچد و این بار به راستی می افتم. خودم را به روی نزدیک ترین صندلی سالن می رسانم. نگاهم گیج و بی هدف به اطراف می چرخد. جلوی من نشسته اند. زن بلوزی سفید به تن دارد و مشغول حرف زدن با صدای بلند روی سلفن است و مرد ساکت و آرام کنارش نشسته است . دقایق پشت سر هم می گذرند و باز هم همان شکلند. زن تند و تند حرف می زند و مرد با طمانینه گوش میدهد و هر ازگاهی تصحیح می کند. خیره خیره نگاهشان می کنم. همه تصاویر خوشبختی ام جلوی چشمانم رژه می روند. همه تصاویر ساختنی ام. ناگهان مرد دستهایش را بالا می برد، به آرامی به پشت زن میبرد و با سرانگشتانش شانه های زن را لمس می کند. زن با نگاهی مرد را تشویق می کند و انگشتان مرد با نرمی و عشق سرشانه ها را نوازش می کند. به دستان مرد خیره مانده ام، قلبم تیر می کشد و درد لعنتی دوباره درون سینه ام می جوشد. اشکهایم بیرون می ریزند. انگشتها هنوز هم عاشقانه پشت زن را لمس می کنند. نگاهم کم کم تلخ می شود، شاید بشود نفرت و خشم را در چشمانم دید. اشک، اشک، اشک، امانم بریده است. زن بلند بلند می گوید که دیشب با هم به مسابقه رفته اند، مرد نتیجه را برای کمک به او می گوید و من به مسابقه بین خودمان فکر می کنم و نقشه ها و کری خوانی هایت و لذّت بردنهای من. به این که شاید آرزویش برای همیشه به دل من بماند. زن از برنامه کلاس جدیدی که دو نفره با هم ثبت نام کرده اند می گوید و من یادم به قرار آن کلاس می افتد، یادت می آید؟ قرار بود به طور حرفه ای یاد بگیریم. اشک، اشک، اشک، لعنت، لعنت، لعنت. دیگر تحمل دیدن این همه خوشبختی محال است. دستهای مرد هنوز شانه های زن را نوازش می دهد که از جایم بلند می شوم و به طرف انتهای دیگر سالن به راه می افتم. ثانیه ای دیگر نگاهی از پشت سر بهشان می اندازم، مرد زن را در آغوش گرفته بود و می بوسد. بس است است دیگر، لعنت به این همه خوشبختی، تنم پر است از درد و غم. ۱. چهارشنبه گذشته ساعت ده صبح .. دلم پر از درده . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 1:39 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||