تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است



خودم را از این دالان تنگ خرامان خرامان با اسباب و اثاثیه دست و پاگیرم به جلو می کشانم. بالای صندلی شماره سیزده بی می ایستم، نگاهی به خانم نشسته روی سیزده سی کنار پنجره می اندازم و فکر می کنم چقدر مردم بی اهمیّت به حقوق دیگران هستند. سیزده سی مال من است و او با پررویی تمام روی آن نشسته است. صبح بخیر جانانه ای به او می گویم و اسبابم را روی صندلی خالی می گذارم. با لحنی بسیار مطمین می گویم: شما قطعا کنار پنجره را دوست دارید؟  کنار پنجره جای من است ولی من چون خیلی برام مهم نیست آن را با شما عوض می کنم. خانم نگاهی مشکوک و نگران به من می اندازد، در این فکرم که پوزش را زده ام که کاغذش را نشانم می دهد، نوشته است سیزده سی. سریع کارت خودم را در می آورم نوشته پانزده سی! در حالی که از خجالت سرخ شده ام در کمال پررویی کله ام را بلند می کنم و می گویم: فکر کنم به قهوه بیشتری احتیاج دارم، کسی چه می داند شاید یک شات الکل سنگین!!! و در همین حال به این فکر می کنم که چقدر پررویی تو!!!!!!

پانزده سی کمی آنور تر است. یک آقای شش متری روی پانزده بی نشسته است. با غرغر از جایش بلند می شود. حق دارد، نیم خیز است. سریع به روی صندلی ام سر می خورم. همچنان در حال غر زدن است. دو صندلی جلوی ما خالی ست و او مثل عقابی به آنها چشم دوخته است. به او می گویم چهل و هشت نفر هستیم، دو صندلی خالی، شانس بیاورد همان دو صندلی خالی ست. می گوید امیدوار است  آن دو صندلی خالی پر شده است و او ناامیدانه آه می کشدو من به این فکر می کنم یعنی من انقدر چاقم که احساس ناراحتی می کند؟!!!!
در کمال خونسردی آنقدر با سل فنم حرف می زنم تا در هواپیما بسته می شود و من ناگزیر قطع می کنم. دیگر هیچ جای خالی وجود ندارد. ایشون ناگزیر باید سر جایش بنشیند و پاهای درازش را به سقف بچسباند. بیست دقیقه ای نگذشته است که می بینم از جیب صندلی یک مجله در اورد و مشغول حل کردن سودوکو شده است. رگ حسادتم به شدت قلمبه می شود. او سودوکو حل کند و من بیکار بنشینم؟ خدا می داند که کتابم هم همراهم است ولی در کمال آسودگی مجله خودم را در می آورم و همان صفحه را باز می کنم. دو سودوکو سخت دارد. یواشکی نگاهش می کنم. سودوکوی سمت چپ را حل می کند پس من راستی را حل می کنم. بعد از یک ربع او سودوکویش را حل کرده و به سمت چپی حمله می آورد ولی من هنوز بیشتر از شش هفت خانه سودوکوی چپ را حل نکرده ام. عجیب سخت و غیر قابل حل است. بعد از ده دقیقه هر دویمان بازوهایمان روی میز است و سفت و اساسی تمرکز کرده ایم.

خانم مهماندار نوشابه تعارف می کند. قهوه ندارند. سون آپ می خواهم. سون آپ می دهد بدون یخ. اوّلین قلپ را که فرو می دهم. گلویم از داغی و گاز نوشابه می سوزد. بلند بلند غر می زنم. او هم صدایش در آمده و همراهی ام می کند. هر دو نگاهی رقیبانه به هم می اندازیم و سودوکو را ادامه می دهیم.

هر دو سه دقیقه یک بار کنترلش می کنم مبادا بیشتر از من حل کرده باشد. خوشحالم، او هم هیچ پیشرفتی نکرده است. دارم کیف می کنم. خانه های من بیشتر پر می شوند. نوشابه اش را یک نفس سر می کشد ولی من نمی توانمَ همین جوری هم از نوشابه بیزارم چه برسد به آن مایع گازدار داغ بدمزه. یک ربعی می گذرد. رقابت یک طرفه من با او به نتیجه ای نمی رسد. هر دو با سری پایین مشغول حل نکردن این لعنتی هستیم. مهماندار می آید برای جمع کردن لیوان ها و آشغال ها. در دست راستش کیسه آشغالی گرفته است و در دست چپش لیوان های یک بار مصرف کثیف را روی هم گذاشته است رفته بالا، نگاهی نامطمین به این برج لیوانی می اندازم. می گوید لیوان نصفه ام را بگذارم روی بقیه. با تردید می گذارم. لیوان قهوه ام را نشانش می دهم. اشاره می کند به کیسه آشغال که بیاندازم درونش. کیسه آشغال را که می گیرد به طرفم ، ناگهان چشمم می افتد به جریان سیال آبی که از درون لیوان بالایی به پایین سرازیر شده است. آخ. وای . هوار. باقیمانده سون آپ من است که از بالای آن برج کذایی به سوی میز آقای شش متری رقیب من در حال ریختن است. به یک چشم به هم زدن سودوکو را سیل سون آپ فرا می گیرد و تا نگاهش را به پایین بیاندازد، باقیمانده اش به سوی شلوارش سرازیر شد.

نفسم بند آمده بود. نگاهم از سودکوی روی میز به طرف شلوار رقیب در حال حرکت بود. تمام جلوی شلوارش ذره ذره خیس می شد و هر سه مان فقط خیره مانده بودیم. عکس العمل اوّل از من بود. با دست سودوکوی پر از آب را به طرف بیرون پرت کردم. حالا بماند آن کف خیس شد و خدا می داند به دو نفر دیگر هم پاشید یا نه، این تنها محبّت من به رقیب سرسخت بود. دیگر نمی شد به شلوارش دست زد. کار خودش بود. من تنها شاهد خیس شدن تدریجی پارچه بودم. مهماندار در کمال خونسردی گفت: اه ببخشید الان براتون دستمال می آرم. بعد از اینکه رفت، من و رقیب نگاهی به هم انداختیم و از مشنگی مهماندار از ته دل خندیدیم. سودوکوی خیس و له شده روی میز دهن کجی می کرد و دو دست رقیب روی شلوارش بود. من متفکر و اندوهگین از اینکه نوشابه مال من بود و حتماْ همه این اتفاقّها تقصیر من بوده است، سودوکوی م را برداشتم به طرف رقیب گرفتم و به او گفتم: این مال شما، به جای آن این را حل کنید. رقیب با لبخندی از سرناچاری گفت: نه ممنون! خیلی سخت بود، دیگه ازش خسته شده بودم!

و من با عذاب وجدان و تنها مانده در رقابتی یک طرفه به سودوکوی سخت و مسخره نگاهی انداختم و به تمامی نوشابه های داغ دنیا لعنت فرستادم.

     

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

 

 

 

این روزها عجیب دلم می خواد کارهای هنری انجام بدم مثل نقاشی ،عکاسی و ....این گل خیلی بهم حس خوب داد نه اینکه من پروانه ام خب عاشق گلم دیگه عکسش رو زودی گرفتم گذاشتم اینجا که شما رو هم در این حظّی که بردم شریک کنم، حالا یه سوآل :
فرض کنید شما یک زنبور بودید ..مثلاْ همون زنبور ه که باید تو عکس باشه ولی توش نیست ...بعد حالا اگه شما اون زنبور ه بودید که تو عکس نیستش، این گل گرد و قلمبه باشکوه رو که جای اون زنبوره روش خالیه  می دیدید چه حسی به شما که جای همون زنبوری هستید که توی عکس غایبه ولی قرار بود باشه و الان روی گل نیست، دست می داد ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 4:16 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

هر که رفت
پاره ای از دل ما را با خود برد
امّا او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما

                                                           آلبوم بابایی (پرویز پرستویی)


۱. هفت صبح از خواب بپری و این که بدانی یک ساعتی دیر کردی و امکان رسیدنت صفر است و با عجله بیرون بروی و بدانی نرسی، ولی به دلایلی که برایت معلوم نیست و از عجیب ترین اتفّاقات عالم است برسی و با خوشحالی میلیاردها کیلوبایت در کنار خیابان بالا و پایین بپری و بعدش از شدت هیجان خفه بشی و هوار بکشی، گمان کنم بیارزد به اتفاقّات ناخوشایند و اندوه بعدش ... دارم سعی می کنم جور دیگری با مسایل روبه رو شوم. دعا می کنم همینطور با ایمان و انگیزه جلو روم.

۲. همین چندروز پیش بود که صدایت را شنیدم چقدر دلم می خواست از جایم بلند شوم و با تو حرف بزنم. چه حس هیجان دلپذیری بود ولی نشد. انشالله یک بار دیگه.

۳. خانم چینی نقره ای متولد چهارده دسامبر ۱۹۳۳ بود، هفتاد و پنج ساله خشک و لاجون با دندانهای روکش نقره ای، نمی دانم چرا فکر میکرد من باید چینی بلد باشم، هر سه دقیقه یک بار تکانم می داد و ونگ و وونگ می کرد. خاک بر سر فرزندانش که به جای بلیط مستقیم اینجا تا پکن .. بلیط ارزان دو توقفه برایش خریدند، حیف که فارسی بلد نیستید وگرنه فحشهایم را برایتان می نوشتم.

۴. من طاقت دردکشیدن تو را ندارم. فکر میکنی چه حالی می شوم وقتی می دانم رنجور و بی حال در خودت مچاله شده ای و یک گوشه ای خزیده ای ؟ حالم بد است. به جان خودت از شدت گریه خفه شده ام، می گویی با این دل صاحب مرده ام چه کنم وقتی انقدر دورم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد و از شدت دلهره حالت تهوع گرفته ام. من طاقت درد کشیدن تو را ندارممممممممم.

 ۵. هزار تا چیز تو ذهنمه که بنویسم، ولی فقط قیافه نجیب دردآلود تو جلوی چشمم ه ... می رم بگیرم کپه مرگ مو بگذارم نفهمم چه خبره .. دیشب این موقع فکر می کردم فردا کجا هستم امشب کجا هستم !!!!  ای قربان طبیعت زندگی برم که هیچ کارش بی حکمت نیست ...  صلاحی در این جابجایی اندوهناک بوده که ما آن لحظه نفهمیدیم. هزار بار میگویم خودم را به دست طبیعت مهربان بسپارم و خلاص، باز هم یادم می رود. برم بخوابم نفهمم چقدر درد داری ... اه .. رفتم.

۶. یک سری حرفها و کلمات هستند که با اینکه بارها و بارها تکرار می شوند ولی باز هم هر بار هر دفعه هر لحظه که می شنویشان درد را در تک تک یاخته هایت حس می کنی و قلبت لبریز می شود از رنج و اندوه و درد، نمی دانی بالاخره این آدمی که نزدیکت نشسته دوست است یا دشمن، تو را دوست دارد یا نفرت دارد، اندوهگین و ماتم زده در می مانی و به این فکر میکنی که آیا این راهی را که در پیش گرفتم درست است یا غلط، آیا آنچه را از صبوری و حوصله کشنده ات می خواهی دربیاری ارزش تیر کشیدنهای مغزت، قدم های لرزان و صدای شکسته ات را دارد ؟ تو چه فکر می کنی، دارد ؟

۷.  به دلایل امنیتی سانسور شد. شرمنده  

۸. دیروز رکورد دعوا با ملّت را شکاندم. با هر که جلوی چشمم سبز شد و برخلاف میلم حرفی زد بگو مگوی لفظی کردم. برای اعتبارم خیلی بد بود، می توانست تمام مزیّت هایم را از من بگیرد ولی به تنها چیزی که فکر نمی کردم صلاح و آینده ام بود. امیدوارم اتفاقی که ازش می ترسم بیافتد نیافتد.

۹. دلم یک دل سیر خواب راحت می خواهد. دلم می خواهد وسط شب صد بار از خواب بیدار نشوم. دلم می خواهد صبح زود زود سیاه از خواب بیدار نشوم. دلم می خواهد با سر و صدا و نق نق نصفه شب از خواب نپرم. دلم می خواهد صبح با آرامش و لبخند بیدار شوم. دلم می خواهد با اضطراب و ترس از خواب بیدار نشوم. چقدر دلم چیزهای عجیب غریب می خواهد، به نظرم به این زودی من به این همه توقع زیاد نخواهم رسید. اه!!!!!!

۱۰. می گویید سیکرت می نویسم و خصوصی و شخصی و هزار کوفت و زهرماری .... درست میگویید .. متاسفم .. الان هیچ قضیه اجتماعی .. هیچ لایحه زنانه و مردانه و کودکانه .. هیچ سریال و فیلم و کتابی  نه برایم جذاب است نه دیدنی و نه قابل حرف زدن... مدتّهاست فقط خودم را می بینم و این وبلاگ و نوشته های در پیتی اش از درپیتستان خطاب به کسی که اینها را حتی نمی خواند و شاید هیچ گاه هم نخواند.  او را ساخته ام، تنها در ذهن من حضور دارد و بال و پرش می دهم. شاید روزی این پازل ها شدند بخشی از یک  کتاب، شاید هیچی نشدند، شاید من همیشه یک پروانه شخصی نویس ماندم. هر چه هست این منم... من من من من !!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۱. سر جد بزرگوارتان هی نگویید کودک درونم را ول کردم، بازش کردم، مهارش کردم، افسارش زدم، قل و زنجیرش بستم، نگید. یک نفر بیسواد یک چرتی گفت حالا شده ورد زبون بقیه ...  بابا جان، اوّل بروید بخوانید مطالعه کنید منظور از کودک درون چیست، بعد بیایید با یک اصطلاح روانشناسی این شکلی بازی در بیاورید... کودک درون یعنی مجموعه احساسات ما، غصّه، اندوه، خشم، محبّت، عشق و دوستی... آخه یعنی چی اینا رو ول کردید ؟؟ خدا خیرتان بدهد، کمی باسوادانه تر بنویسید.

۱۲. در کتابخانه وبلاگ نوشتن هم عالمی دارد. دختره سمت چپی من جوش جوشی است دارد به دنبال بهترین متخصص پوست در پیتستان می گردد. پسره دست راستی دارد در آن واحد با سه نفر چت میکند. و من حسودی ام می شود که حتی بلد نیستم مسنجر اینجا رو لود کنم. آن یکی پسر اون وری عکس دختر می بیند. مرد پیره ته میز داره چاقوی سویسی از ای بی می خرد. تنها منم که اینجا در آستانه فصلی سرد تند و تند بر روی این کیبورد می زنم و حیرت زده به این فکر میکنم که چرا تو جواب مرا نمی دهی.

۱۳. بمیریم تک  بیر یادمان نمی رود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                          
      دیگر هرگز پز آسمان مان را به تو نخواهم داد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:3 قبل از ظهر  به قلم   | 

 

هر که رفت
پاره ای از دل ما را با خود برد
امّا او که با ماست
او که نرفته است
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما

                                                           آلبوم بابایی (پرویز پرستویی)


۱. هفت صبح از خواب بپری و این که بدانی یک ساعتی دیر کردی و امکان رسیدنت صفر است و با عجله بیرون بروی و بدانی نرسی، ولی به دلایلی که برایت معلوم نیست و از عجیب ترین اتفاقات عالم است برسی و با خوشحالی میلیاردها کیلوبایت در کنار خیابان بالا و پایین بپری و بعدش از شدت هیجان خفه بشی و هوار بکشی، گمان کنم بیارزد به اتفاقّات ناخوشایند و اندوه بعدش ... دارم سعی می کنم جور دیگه با مسایل روبه رو بشم. دعا می کنم همینطور با ایمان و انگیزه جلو روم.

۲. همین چندروز پیش بود که صدایت را شنیدم چقدر دلم می خواست از جایم بلند شوم و با تو حرف بزنم. چه حس هیجان دلپذیری بود ولی نشد. انشالله یک بار دیگه.

۳. خانم چینی دندان نقره ای متولد چهارده دسامبر ۱۹۳۳ بود، هفتاد و پنج ساله خشک و لاجون با  روکش های نقره ای، نمی دانم چرا فکر میکرد من باید چینی بلد باشم، هر سه دقیقه یک بار تکانم می داد و ونگ و وونگ می کرد. خاک بر سر فرزندانش که به جای بلیط مستقیم اینجا تا پکن .. بلیط ارزان دو توقفه برایش خریدند، حیف که فارسی بلد نیستید وگرنه فحشهایم را برایتان می نوشتم.

۴. من طاقت دردکشیدن تو را ندارم. فکر میکنی چه حالی می شوم وقتی می دانم رنجور و بی حال در خودت مچاله شده ای و یک گوشه ای خزیده ای ؟ حالم بد است. به جان خودت از شدت گریه خفه شده ام، می گویی با این دل صاحب مرده ام چه کنم وقتی انقدر دورم و هیچ کاری از دستم بر نمیاد و از شدت دلهره حالت تهوع گرفته ام. من طاقت درد کشیدن تو را ندارممممممممم.

 ۵. هزار تا چیز تو ذهنمه که بنویسم، ولی فقط قیافه نجیب دردآلود تو جلوی چشمم ه ... می رم بگیرم کپه مرگ مو بگذارم نفهمم چه خبره .. دیشب این موقع فکر می کردم فردا کجا هستم امشب کجا هستم !!!!  ای قربان طبیعت زندگی برم که هیچ کارش بی حکمت نیست ...  صلاحی در این جابجایی اندوهناک بوده که ما آن لحظه نفهمیدیم. هزار بار میگویم خودم را به دست طبیعت مهربان بسپارم و خلاص، باز هم یادم می رود. برم بخوابم نفهمم چقدر درد داری ... اه .. رفتم.

۶. یک سری حرفها و کلمات هستند که با اینکه بارها و بارها تکرار می شوند ولی باز هم هر بار هر دفعه هر لحظه که می شنویشان درد را در تک تک یاخته هایت حس می کنی و قلبت لبریز می شود از رنج و اندوه و درد، نمی دانی بالاخره این آدمی که نزدیکت نشسته دوست است یا دشمن، تو را دوست دارد یا نفرت دارد، اندوهگین و ماتم زده در می مانی و به این فکر میکنی که آیا این راهی را که در پیش گرفتم درست است یا غلط، آیا آنچه را از صبوری و حوصله کشنده ات می خواهی دربیاری ارزش تیر کشیدنهای مغزت، قدم های لرزان و صدای شکسته ات را دارد ؟ تو چه فکر می کنی، دارد ؟

۷. به دلایل امنیتی سانسور شد.

۸. دیروز رکورد دعوا با ملّت را شکاندم. با هر که جلوی چشمم سبز شد و برخلاف میلم حرفی زد بگو مگوی لفظی کردم. برای اعتبارم خیلی بد بود، می توانست تمام مزیّت هایم را از من بگیرد ولی به تنها چیزی که فکر نمی کردم صلاح و آینده ام بود. امیدوارم اتفاقی که ازش می ترسم بیافتد نیافتد.

۹. دلم یک دل سیر خواب راحت می خواهد. دلم می خواهد وسط شب صد بار از خواب بیدار نشوم. دلم می خواهد صبح زود زود سیاه از خواب بیدار نشوم. دلم می خواهد با سر و صدا و نق نق نصفه شب از خواب نپرم. دلم می خواهد صبح با آرامش و لبخند بیدار شوم. دلم می خواهد با اضطراب و ترس از خواب بیدار نشوم. چقدر دلم چیزهای عجیب غریب می خواهد، به نظرم به این زودی من به این همه توقع زیاد نخواهم رسید. اه!!!!!!

۱۰. می گویید سیکرت می نویسم و خصوصی و شخصی و هزار کوفت و زهرماری .... درست میگویید .. متاسفم .. الان هیچ قضیه اجتماعی .. هیچ لایحه زنانه و مردانه و کودکانه .. هیچ سریال و فیلم و کتابی  نه برایم جذاب است نه دیدنی و نه قابل حرف زدن... مدتّهاست فقط خودم را می بینم و این وبلاگ و نوشته های در پیتی اش از درپیتستان خطاب به کسی که اینها را حتی نمی خواند و شاید هیچ گاه هم نخواند.  او را ساخته ام، تنها در ذهن من حضور دارد و بال و پرش می دهم. شاید روزی این پازل ها شدند بخشی از یک  کتاب، شاید هیچی نشدند، شاید من همیشه یک پروانه شخصی نویس ماندم. هر چه هست این منم... من من من من !!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۱. سر جد بزرگوارتان هی نگویید کودک درونم را ول کردم، بازش کردم، مهارش کردم، افسارش زدم، قل و زنجیرش بستم، نگید. یک نفر بیسواد یک چرتی گفت حالا شده ورد زبون بقیه ...  بابا جان، اوّل بروید بخوانید مطالعه کنید منظور از کودک درون چیست، بعد بیایید با یک اصطلاح روانشناسی این شکلی بازی در بیاورید... کودک درون یعنی مجموعه احساسات ما، غصّه، اندوه، خشم، محبّ، عشق و دوستی... آخه یعنی چی اینا رو ول کردید ؟؟ خدا خیرتان بدهد، کمی باسوادانه تر بنویسید.

۱۲. در کتابخانه وبلاگ نوشتن هم عالمی دارد. دختره سمت چپی من جوش جوشی است دارد به دنبال بهترین متخصص پوست در پیتستان می گردد. پسره دست راستی دارد در آن واحد با سه نفر چت میکند. و من حسودی ام می شود که حتی بلد نیستم مسنجر اینجا رو لود کنم. آن یکی پسر اون وری عکس دختر می بیند. مرد پیره ته میز داره چاقوی سویسی از ای بی می خرد. تنها منم که اینجا در آستانه فصلی سرد تند و تند بر روی این کیبورد می زنم و حیرت زده به این فکر میکنم که چرا تو جواب مرا نمی دهی.

۱۳. بمیریم تک  بیر یادمان نمی رود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                          
      دیگر هرگز پز آسمان مان را به تو نخواهم داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 4:16 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 



♠.
این روزها کسی را دوست داشتیم
این روزها دلتنگیم...
این روزها تنهاییم
تنها

تمام عمر ما به همین سادگی گذشت    
                                                                     
                                                                                آلبوم بابایی از پرویز پرستویی

♥.به معجزه اعتقاد داری؟ به اتفاقّات خارق العاده چطور؟ من نداشته ام ولی الان دارم. از روزی که تو را در پستوی نهانخانه دلم دیده ام به معجزه اعتقاد پیدا کرده ام. نپرس که چطور می توانم ساده اندیش باشم. از من دلیل و برهان نخواه، به دنبال مدرک و سند هم مباش. من اینم. ذات من این است. فرزند قوس و قزحم. روزی سبزم و دگر روزی نارنجی. به تو گفته بودم هرکاری را بخواهم می توانم، به تو گفته بودم مدتهاست حس قدرت دارم، به تو گفته بودم آمدنت معجزه ای بود بر این روزهای تلخ و یخ زده ی بی کسی و آوارگی. حالا هم می خواهم باور کنی به معجزه ی در راه. می خواهم باور کنی همان نیرویی که مرا از خلسه ناباوری به آن رویای شیرین زودگذر هدایت کرد، باردیگر مرا در این راه پر سنگلاخ هدایت خواهد کرد. تو که نمی دانی در آن طلوع خوشرنگ صبحگاهی یک شنبه روزی چه جرقه ای درون مرا روشن کرد و من چطور فهمیدم که راهم را به کمک سنگ ریزه های روشن آگاهی ام پیدا می کنم. من ایمان پیدا کردم که این بار همه چیز همان می شود که تو می خواهی. تو می دانی که من چه امیدوارم به روزهای گرم و سحرانگیز آینده. پس بیا همراه با من ایمان بیاور به معجزه.

♣. روزهایی را در کنار خانواده ام سپری کردم. بچّه ها نقطه روشن این دیدار بود. در طول سفر بارها دلم خواست برمیگشتم به روزهای گذشته و خانواده کوچک که زبانمان را فقط و فقط خودمان می دانیم. تازه واردین عجیب وصله های ناجوری هستند به پیکره یک خانواده شاد و مضحکی مثل ما. تا به کسی چیزی می گفتی دنباله کذایی ش به صدا در می آمد که چرا به شوهر/ زن من این طور می گویی؟ و من اندوه این حس جدید را با مزه تلخ و گس محتویات لیوانم فرو می دادم و در دل برایت تعریف میکردم که چقدر سخت می گذرد و چقدر دلم تنگ است. فقط می دانم که دیگر هیچ چیز مثل سابق نمیشود.

♦.پنج صبح و کوله پشتی و صاف کردن بلوز صورتی ام، دلهره و دلشوره و دل نگرانی، ترمینال زی و بی و ای، سوال و جواب دیرهنگام و ذوق، آسمان آبی و ابر و قهوه، نه و سی و شش دقیقه و صبح و بیست و پنجم، بیگل و پنیر و قهوه، بیگل و پنیر و قهوه اضافه، حیرت و خنده و قهقهه، افسر و ترافیک و مهر، صدای مزاحم و جاده بی پایان و سکوت، خواب و رویا و قصه ای شیرین، من تا اینجایش یادم می آید باقی اش را  می خواهم از یاد ببرم، می خواهم آن لحظات آخر را کاملاْ از قصه خیالاتم پاک کنم، می دانم باید این کار را بکنم. این تنها راه نجات بیست و پنجم و شش و هفتم است. تولّدت مبارک.

    
  

پیوست.۱. بی احساس ها ( به غیر از قهرمان باهوش ... ) عکس رو خودم گرفتم .. از داخل هواپیما...

پیوست.۲. من کجا گفتم ایران بودم ؟؟ ایران یک هفته و دو هفته میشه ؟؟؟ یک کم فسفر بسوزونید به خدا ... جای دوری نمی ره .. هزینه ش با من

پیوست.۳. سعی نکنید خیلی سمارت بازی در بیارید و با استفاده از کلمات مثلا یا حرف از من در بیارید یا اینکه بگید بعله فهمیدید .. مطمین باشید من انقدر زرنگ و توانا هستم که واقعیت رو صدو هشتاد درجه بچرخونم که به عقل جن هم نرسه که موضوع چی به چیه .. پس بیخود خودتون رو خسته نکنید برای فهمیدن واقعیت ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 6:40 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |