تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 

بهار آمد. انگاری امسال کمی هم با عجله آمد. وقتی پشت هیچستانی از آن همه شور و هلهله پر تب و تاب نوروز و سال نو نصیبت تنها بوی بهار است و صدای پرستوهای مهاجر. دلت را خوش می کنی به نفس کشیدن طبیعت، به جوانه زدن شاخه های یخ زده زمستانی، به سر بر آوردن گلهای بنفش زعفرانی میان چمن ها، به نرگسهای زرد وحشی وسط باغچه و به سنبلهای خوش عطر بهارانه. اینجا که هستی نوروز معنایش را به کل از دست می دهد. کسی خبری از این زیباترین و یگانه ترین نو شدن سال جدید ندارد. کسی معنای نوروز و حلول سال را نمی داند. هر سال تصاویر نوروزهای قبلی ات را در مقابل چشمانت عبور می دهی. هر سال سعی می کنی شادترین نوروز کودکی ات را از لابه لای خاطرات غبار آلودت بیرون بکشی و با یادش نوروزت را بیارایی. نوروز کودکی هایت بوی خوش بیدمشک می دهند. نوروز کودکی هایت بوی خوش آغوش مادر و پدر را می دهد.

نوروز را دوست داری به خاطر تمامی خاطره های خوب و بدش. نوروز را دوست داری به خاطر تمامی شادیهایی را که به دل کوچکت می ریزاند. کلافه گی ات آشناست. کلافه گی ات درد غربت است. دردی که سینه ات را به تیر کشیدن وا می دارد. دردی که هر سال این روزها بر میگردد و دلت را می خراشاند.

کجاست مادر کجاست گهواره من.

یک گوشه ای می نشینی. زانویت را به بغل می گیری و خاطراتت را نشخوار میکنی. سالهاست غربت تنت را اینگونه مرهم می گذاری.

 لباسهای نو ات را که بارها و بارها بیرونشان آوردی و بهشان دست کشیدی را برای بار هزارم نگاه می کنی. خوشحالی که دیگر وقتش شده که آن ها را بپوشی. مادر با وسواس غریبی تو را می سابد. درد کشیده شدن مویت را به جان می خری. حاضری هر گونه زجری را تحمّل کنی که به وصال لباسهای نو برسی. مادر لباسها را تنت می کند. از خوشحالی در عرش سیر می کنی. مادر برای بار هزارم می گوید که هنوز چند ساعت به تحویل سال مانده و تو عجولی. می گویی می دانی ولی تو لباسهایت را الان می خواهی . همین الان، همین الان.  مادر به دنبال سور سات سفره هفت سینش می رود. تک تک آنها را با عشق حاضر کرده است. هر کدام را که می گذارد تو صد بار جا به جایشان می کنی. یک بار گل می شوند، یک بار دایره، یک بار هفت، یک بار هشت. هر سال قرار می گذاری که به ماهی ها نگاه کنی چون شنیده ای لحظه تحویل سال ماهی ها می ایستند. سال تحویل نزدیک می شود. هفت سین مادر ساده است ولی بوی خوبی می دهد. شربت گلاب و سیاه دانه اش، خشکبار های آب کرده اش، شربت پالوده اش، سیب سرخ میان آبش، سکه های نقره براقش، شیرینی هایی که هفته هاست به خیالشان از تو قایم کرده اند ولی تو به طرز شگفت آوری نصفشان را خوردی و هیچ کس نفهمیده است. توپ سال نو را که می زنند دلت از خوشی غنج می رود. سال در کمال سکوت و آرامش تحویل می شود. اوّلین شیرینی رسمی را مادر تعارف می کند. پدر اسکناس نو به همه می دهد. اسکناس را بو می کنی. تا همه مشغول رد و بدل بوسه هستند، تو شربت گلاب و سیاه دانه را یک نفس سر میکشی. مادر مثل هر سال معطل می کند تا تو خوب تمامش کنی. بغلت می کند، برایت آرزوی سال خوب می کند. مادر تو را فقط سالی یک بار در سال نو بغل میکند و تو نوروز را برای این آغوش دوست می داری.

من سالهاست که لحظه تحویل سال سعی می کنم به ماهی ها نگاه کنم ولی باز هم جا می مانم. سالهاست که سیب سرخ را در کاسه پر آب می اندازم . سالهاست که شربت گلاب و تخم شربتی را بلافاصله بعد از تحویل سال به سرعت سر می کشم. سالهاست که اسکناس های نو را عمیقاْ بو می کشم .سالهاست که بعد از تحویل سال دلم آغوش مادر را طلب میکند.

من سالهاست که به عشق نوروز روزها را طی میکنم. من سالهاست نوروز را عاشقم.

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز.
تک تکتان را دوست دارم. از این که ۳۶۵ روز سال را همراه با هم طی کردیم خوشحالم. بی اندازه همه تان را دوست دارم.

سال هشتاد و شش با غم آمد و با شادی رفت. با غم از دست دادن پدر شروع شد و با شادی به دست آوردن دیگر عزیزانم به پایان می رسد. غربت نوروزی را که کنار بگذاریم، لبریز خوشی هستم. روزهای خوبی هستند و می دانم روزهای بهتری هم خواهند آمد. به آینده امیدوارم، به سالی پر از عشق و دوستی و محبّت امیدوارم.

                                          سال هشتاد و هفت بر همگی تان مبارک.

                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 


ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم

۱. حوصله تست زدن را ندارم .. حوصله هیچی را ندارم .. اصلا حوصله ندارم ... کلافه ی کلافه ام ... به چه دلیلی من ساعت یازده و پنجاه و دو دقیقه شب انقدر کلافه هستم ... خودم می دونم ... دلم تنگه.

۲. دقیقاْ دو تا اتاق خواب را خانه تکانی کردم. پیشرفت بزرگی بوده. آشپزخانه فردا ( امروز یکشنبه آپشزخونه تمام شد) .. هال و ناهار خوری هم دوشنبه ... دستشویی و حمام هم سه شنبه ... چهارشنبه هم شیرینی می پزم .. خوبه دیگه ؟؟؟؟

۳. احساس آدمی را دارم که بدجور کلاه سرش رفته ... بدی اش این است که نمی توانم طرف را دادگاه بکشانم و بد بلایی سرش بیاورم .. حیف ... بعد از هشت سال تازه امسال فهمیدم که می شود این شیشه های چند جداره اتاقها را در اورد و همه را دانه به دانه شست و تمیز کرد ... مربوطه بعد از این همه مدت سه روز پیش لو داد .. البته بلافاصله هم پشیمان شد و من به وسواس بیخود و مزخرف تمیزی متهّم شدم . من هفت سال از پشت شیشه های کثیف و هپلی به آسمان نگاه کرده ام! آّه!

۴. " ببینم در من چه می گذرد آن زمان که جهان در گذر است."  دکتر هلاکویی

۵. از احساس خواهر شوهرگری خبیثانه حسابی لبریزم ... چند روز پیش برای خوشگل خانم یک گردنبند  فرستادم .. دیروز هم داداشم را بخاطر اینکه به خوشگل خانم ناهار نداده به رگبار بستم.  چه خواهر شوهر بدی .. اه .. اه .. اه .. اه. نمی دونم چرا این موجود کوچولوی دوست داشتنی را انقدر دوست دارم .. نمی دونم .. عجیبه .

۶. قیافه مظلوم و بی حالش را تصّور کنید .. امروز چهار ساعت تو اورژانس تنهایی منتظر دکتر بوده ... خیلی دردناکه .

۷. هوا ناگهان بهاری شده .. صبح با چهچهه بلبل بیدار شدم ... درخت ها شکوفه زده اند .. سنبلهای پارسال و نرگسهای وحشی از زیر خاک سر بلند کرده اند ... وقتی بهار می اد دلم از خوشی پر می شه ..احوال این روزهایم خیلی بهاری اند ... شما هم بهاری باشید انشالله .

 ۸. روزهای آخرسالی دختر خیلی خوبی شده ام .. تمام تلفن های جواب نداده را جواب دادم ... پسرعمه ام سه چهار ماه پیش زنگ زده بود .. جوابش را امروز دادم .. خدا را شکر رفت روی پیغام گیر .. گفتم : منم دختر دایی بی تربیت و سهل انگارت ... جواب تلفنت را الان می دهم . دعا کنید از سر گناهم بگذره .. دیروز هم از یکی که سه بار پیغام گذاشته بود و جواب ندادم با دمپایی کتک خوردم.  باید برای سال نو دعا کنم که دست از این بی حالی و تنبلی برگرداندن تلفن ها بردارم .

۹. ماهور از من خواسته که بهترین مطلب وبلاگم را معرفی کنم .. زیاد فکر کردم ... هنوزچیزی ننوشتم که دلم را ببرد  .. هر وقت نوشتم معرفی اش می کنم... به چشم .

۱۰. باورم نمیشد بعضی ها انقدر بغض داشته باشند. آنهم کسانی که ادعّای دوستی شان همیشه بلند و پر سر و صداست. اگر باب میلشان حرف بزنی .. دوستت دارند و برات می میرند .. به محض اینکه مخالف میلشان چیزی بگی ... دیگر دوستت ندارند و کنارت می گذارند. من پارسال فکر کردم اشتباه کردم و تو جزو این دسته نیستی .. امسال مطمینم هستی .. دیگر هیچی نگو .. هیچی.

۱۱. ساعت شد ۱۲:۳۳ دقیقه .. کلافه گی مان تبدیل شد به خواب آلودگی ..  می رویم بخوابیم .. حواسمان هست که کسی شست پایمان را در خواب نگیرد.

۱۲. فیلم گوشواره را دیدم . خیلی ساده، روان و زیبا بود ... حتماْ ببینید.

۱۳. تکثیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:43 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


۱. روز زن چند روز پیش را همراه یک عده بانوان عدیده و پدیده طی فرمودیم. خدا نصیبتان نکند. قرار نیست جزییاتش را بدانید ولی شما را همین بس است که بدانید فهمیدیم مستقیم هستیم!!!!!!

۲.  شیر آب را می چرخانم. آب با فشار از صفحه دوش فرو می ریزد. قطرات ریز و درشت آب از موهایم سرازیر می شوند. سردم است. بیشتر می چرخانم. کمی گرمتر می شود. باز هم سردم است. می چرخانم. بیشتر و بیشتر. گرمتر و گرمتر می شود. در حال سوختنم. بی تفاوتم. منتظر می مانم تا پوستم به این داغی عادت کند. باید داغ شوم. استخوانهایم یخ زده اند. باید داغ شوند. داغ داغ داغ. به یاد قورباغه ها می افتم. می گن اگر قورباغه ای را درون اب بگذاری و آب را کم کم داغ کنی، قورباغه سوزشی حس نمی کند و بالاخره می پزد. می دانم. من هم روزی مثل یک قورباغه در آب گرم می پزم و هیچ کس نمی فهمد که من از سرمای درونم به تنگ آمدم و خودم را پختم.

۳. شماره دو بخشی از یک داستان بلند است. خواستم بگذارمش اینجا که شما بعدها که این رو خوندید یادتون بیاد با چه شخص مشهور و با شخصیت و والایی محشور بودید!!!!  البته بگم ها... هنوز نه قبلش را نوشتم نه بعدش را .. انشالله می نویسم!!!!!!

۴. یک چیزی را مدّتهاست می خواهم بگم ولی رویم نمی شه .. الان می گم .. دیگه نمی تونم نگم ... من از وبلاگهایی که آهنگ می گذارند به شدّت دلخورم .. آقا جون نکنید .. تو رو خدا به وبلاگستان خیانت نکنید .. درست نیست ... شرم کنید .. مگر شما خدا را قبول ندارید .. گناه است .. نکنید .. وبلاگ با آهنگ مثل کتابیست که هر وقت بازش می کنید یکی براتون می خونه .. خوشتون میاد ؟؟ بابا رحم کنید .. بگذارید من از وبلاگ شما لذّت ببرم .. موسیقی اش هم جهنم .. خودم به سلیقه خودم انتخاب می کنم ... حالا ببینید من کی گفتم ... کار شما خلاف شرع است ... گناه می کنید .. نکنید... از من گفتن بود.

۵. خبر خوش را بدهم ... ندهم .. بدهم .. ندهم .. بدهم .. ندهم .. بدهم .. ندهم ... نه .. نمی دم .

۶. انقدر از عید بنویسید تا دل من آب بشه .. بعد عذاب وجدان بگیرید. حالا هی تا می تونید تو وبلاگتون عشوه بیایید که آخ جون عیده و همه جا ماهی هست و سبزه و به به می ریم مسافرت شمال و شیراز و اصفهان و قزوین و تاکستان!!! حالا هی بگید و خجالت هم نکشید .. اصلاْ فکر نکنید یک ندید بدیدی هم هست که الان هشت سال ه که عید نداشته ... خب .. بنویسید .. عاقبت خونم می افته گردنتون!

 ۷. یک روزی یک خوشگل خانمی می ره عروسی ... یک آقا پسر شاخ شمشادی را می بینه که ازش تقاضای رقص می کنه ... خوشگل خانم  بدو بدو می ره با شاخ شمشاد می رقصه .. انقدر می رقصن تا جونشون تقریبا در می ره .. بعد آخر رقص شاخ شمشاد به خوشگل خانم می گه .. شماره مو می دم باهم دوست باشیم .. خوشگل خانم بی مکث قبول می کنه .. شاخ شمشاد می ره که با بقیه خداحافظی کنه .. چشم بر می گردونه می بینه خوشگل خانم نیست ... عصبانی و کلافه می ره خونه .. یک روز وسط هفته بعد .. تلفن زنگ می زنه و شاخ شمشاد می بینه یکی می گه منم خوشگل خانم .. گفتی که کارم داری و این حرفها!!! شاخ شمشاد از شدّت ذوقش بشکن می زنه و میگه بعله ، قربون شما ... خلاصه خوشگل خانم و شاخ شمشاد با هم دوست می شن ... حالا پدر خوشگل خانم چقدر مقرراتی بوده بماند .. چقدر شاخ شمشاد مودب رفتار کرده بماند ... چند بار شاخ شمشاد رفته خواستگاری بابای خوشگل خانم جواب بهش نداده، اونم بماند ... ولی بالاخره همین دو هفته پیش .. شایدم یک هفته پیش ... خوشگل خانم که مدتها قبل یواشکی بله را به شاخ شمشاد داده بوده .. رسماْ بله می گه ... حالا شما که نمی دونستید ... ولی الان بدونید .. شاخ شمشاد برادر منه دیگه .. قربونش برم الهی ... مزدوج شده ... ایناها .. بالاخره دلم به رحم اومد .. خبر خوش را دادم .. من الان رسماْ یک خواهر شوهر هستم .. اونم از مدل راه دورش .. کنترل داره ..صداش پایین می آد ..  مودبه .. از راه دور و پشت سر حسودی می کنه .. ولی پای تلفن انقدر مودب و با شخصیته که نگو و نپرس ... 

۸. نداریم
۹. نداریم
۱۰. نداریم
۱۱. نداریم
۱۲. نداریم

۱۳.  تکثیررررررررررررررررررررر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 6:22 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 


 

ــ بر طبق نظرات روانشناختانه فراجامعه شناسی اصولی، آقای ریچارد سی چطور به نوشتن این آگهی رضایت داده اند:

الف) خانم کریستینا چاقویی زیر گردنشون گذاشته اند...
ب) نامه دادگاه شکایت خانم کریستینا را دریافت کرده بودند...
چ) بر طبق وصیت نامه شون این آگهی در روزنامه به چاپ رسیده است...
د) هیچ کدام 

شما کدام گزینه را انتخاب می کنید ....

نگاه جان من گزینه الف را انتخاب میکنم .. البته فکر نمی کنم فقط یک عدد چاقو نقش داشته .. شاید  دو تا ... شاید سه تا ... شاید فقط گردنش نبوده ... خیلی جا هم در خطر بوده  ....  من فکر میکنم قضیه خیلی از این جدی تر بوده ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیوست.۱. این یک آگهی در روزنامه محّلی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 6:56 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

۱.  برای دو تا چیز خیلی سنّم بالا رفته است. یکی میانجی گری میان دعوا و اون یکی اش نوشتن مقاله تحلیل ادبی ... هر کی بتونه بیاد این دعوای مسخره را جوش بده و یک مقاله ادبی برای من بنویسه اجرش با اسب حرضت عباس!!!

۲.  امروز حس کردم دارم کسی رو از دست می دهم که برام خیلی مهمه ... حسش خیلی بده ... قابل توصیف نیست... یک چیزی الان توی تنم وسط شکمم داره قل قل می کنه .. می جوشه ... مثل اسیده .. می خوره ... تنم رو می خوره ... من دیگه نمی تونم کسی را از دست بدهم .. به اندازه کافی از دست دادم .. بسمه .. نمی خواهم .. طاقت ندارم .. طاقت ندارم یکی با اهمالش دستی دستی خودش را به کشتن بده .. بعد به من بگه تو ناراحت نباش من مواظبم ... آدم چطور می تونه به یکی بفهمونه که ...  لامصب ... مواظب خودت باش ... هنوزم حالم بده.

۳. اون مطلب کتابخوانی خیلی مزخرف بود .. ماندانا که گفت فهمیدم ... این دوری از ایران، سلیقه و شعور فرهنگی منو بدجور به باد فنا داد. امروز هر چی فکر کردم اسم کتابهای گلشیری و بقیه را نتوانستم به یاد بیاورم .. این یعنی الزایمر ادبی ... خدا شفا بده الهی.

۴. دارم قدمهای جدید بر می دارم .... خودم خیلی هیجان زده ام ... اجازه می دم از امروز هم شما هیجان زده شوید.

۵. دکتر هلاکویی در گفتگوی پیشش کارهای مهم را  به پنج دسته طبقه بندی کرد: ۱. کار   ۲.  تحصیلات  ۳.رابطه   ۴.سلامت   ۵.تفریح 
   بقیه کارها مثل نظافت و خانه داری جزو کارهای فوری هستند که از نظر مرتبه کارهای مهم برتر از کارهای فوری هستند. توصیه دکتر این است ... کارهای مهم خود را روی کاغذ بنویسید و یکی یکی انجامشان دهید ... اینطوری به نظمی درست دست پیدا میکنید.
نکته مهم: ۱. هیچ کدام از این دسته ها از هم برتر نیستند.. همه برابرند.
              ۲. حواستان باشد که سلامت و تفریح برابر کار و درس و رابطه هستند. پس فکر نکنیم که کار                   از درسمان مهم تر است یا رابطه مان از سلامتی مان بالاتر است. 
              ۳.تعادل داشته باشیم               

۶. ای کاش می شد همه کارها آسان باشه ... مثل قهقهه زدن .. مثل خندیدن به بوسه های اسب کریمخان ... مثل ریسه رفتن های صفر ملونی .... ولی هیچی ساده نیست .. ما ساده به دنیا نیامدیم ... ساده نیستیم ... زندگی هایمان کلاف های پیچ در پیچی هستند که در چند ثانیه به دست گربه ی خرخروی عجله مبدل می شن به نخهایی پاره پاره و در هم برهم .. آنوقت تو به من بگو ... چندین سال طول خواهد کشید که دوباره نخ هایمان را به هم گره بزنیم و کلافمان را دوباره بپیچیم .. می دانی چند بار باید به دیگران توضیح بدهیم که چرا کلافمان انقدر بی ریخت و زشت است ؟!! بیا بیشتر صبور باشیم.

۷. به نظر شما اون خانم  که گردن و کله اش می لرزید، روزی چندبار با نگاه های عجیب مردم متوقف می شه ؟ روزی چند بار دلش به درد می اد ؟ من امروز خوب نگاهش کردم .. دستهایش نمی لرزیدند!

۸. من عاشق بچه هایی هستم که در یک خانواده خوب و حمایتگر جرات حرف زدن پیدا میکنند. این جور بچه ها معمولا حرفهایشان تعبیر می شود به " گنده تر از سن خود حرف زدن" و  خیلی از خانواده ها تحّمل اینطور حرف زدن بچّه ها را ندارند و مرتّب سرکوبشان می کنند. یکی از این بچه ها بهی است .. از من به شما نصیحت خردسالانه ... برید وبلاگش بخونید این پسرک چه بلاییه .. من عاشق خودش و حرف زدنش و استدلال کردنشم .. تنها بچّه ای است که وقتی ازش می خونم .. حسّ مادری ام غلیان می کنه ... از بس خوشمزه است ماشالله ...  البته ایشون به قراری نامزد فریدا هستند .. ولی اگه قراره مامانش به فریدا رضایت بده .. مگه خودم چلاقم !!! عروس فرنگی که بهتر از ایرانیه !! فریدا جرات داره بیاد جلو!

۹. این روزها دلم می خواد برم جزیره سرندی پیتی اینا ... من باشم و سرندی پیتی و اون خانم  چی بود... سانسوریه ..( یادم اومد .. خانم لورا)  با اون هایی که گریه می کردند سیل راه می افتاد ... آخ چه خوب بود ... اگه قرار باشه کسی را با خودم ببرم .. فقط و فقط الی خواهد بود ... الی آرامش مطلقه لامصب .

۱۰. سنتوری را دیدم ... هم خیلی متاسفم که دیدم .. هم خیلی خوشحالم که دیدم .. متاسفم از اینکه فهمیدم مهرجویی اشتباه هم می تونه بکنه ... خوشحالم از اینکه اگه ندیده بودم خیلی غصه می خوردم .. می فهمم سالها گذشته .. دیگر دغدغه اصلی مردم ما نه طلاق و فلسفه است .. نه طلاق و زنانگی .. نه طلاق و نازایی ... بلکه دیگر ما شدیم طلاق و اعتیاد ... مثل اکثر فیلمهای مهرجویی یک برش از زندگی .. زیبا به تصویر کشیده شده بود ... بازی رادان بی نظیر ... هی گفتید چاووشی چاووشی .. من تمام این آهنگها را شنیده بودم .. نپرسید کجا .. یادم نمیاد ... ولی شنیده بودم ... مخصوصا آهنگ آخرش .. مرا کشت .. صحنه های بی نظیر زیاد داشت .. دیالوگ پدر و پسر ..صحنه هجوم به مراسم دعا ... صحنه خرابه ها ... مرده ی دزدی ... از آن صحنه هاییست که سالها به یادت می مونه امّا  علی سنتوری قصّه همسایه است که بعد از یک ماه از یادت می ره .. مثل هامون نیست .. مثل لیلا نیست ... ضعیف بود .. یک قصّه معمولی با پایان معمولی ... تنها نکته جالبش این بود که نشان می داد زنها به سه قسمت تقسیم می شوند .. زن مذهبی و بی رحم .. زن روشنفکر و بی رحم ... زن عامی و بی رحم .. انگار زنان این فیلم  زیادی بودند .

۱۱. این همه نوشتم دوّمی یادم بره ... هنوز نرفته .. اسیده داره تو دلم می جوشه و می جوشه و می جوشه ... اه

 ۱۲. ای ول .. ای ول .. نه به آن موقع که شش هزار و صد و هشت بار پینگ می کردیم بی ثمر بود نه به الان که نپینگیده پینگیدیم .. ای ول .. ای ول ...

۱۳. تک          ثیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:46 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 


میگم تو هشیاری که نوشته های ما پخی نشد بگذار یک بار هم تو سردرد و حالت گلاب به روتون امتحان کنیم .. خدا را چه دیدید شاید نوشته خوبی از آب درامد ...

کتاب بازی می کنیم !!! 

آرزوی عزیز و حاج باران قدس سره شریف از من برای این بازی دعوت کردند .. ممنونم ..

این بازی از اول قرار بوده که کتابهای نیمه خوانده را لو بدهد  بعدا یکی اومده خودشو لوس کرده کتاب تاثیر گذار هم بهش اضافه کرده ...

و اما کتابهای ناخوانده من:

۱. لولیتا خوانی در تهران : اسم منو هر چی می خواهید بگذارید بگذارید .. این کتاب نچسب ترین، کشدارترین ونه جذاب ترین کتابی است که تا بحال دیده ام .. هر بار تا صفحه نوزده خواندم .. بستمش ...  البته یکی از دوستان امریکایی  به عشق من!!! رفت این کتاب را خرید بعدا بهم گفت چقدر نخوندتش !!!!!! حق داشته! اه!

۲. اون کتاب آخری ه پایولو کویلو : مانی جونم بهم توصیه یک کتاب آدم حسابی کرده بود ... به جان مانی رفتم گرفتمش .. به جان مانی شروع کردم به خوندن ... به جان مانی تا صفحه شش دیگه نشد بخونم ... خیلی سخت بود ... من اصلا کتاب فلسفی بیلمیرم ؟؟؟؟؟؟

۳. کتاب رویای سوفی ... درون سوفی ... وسط سوفی ... ته سوفی ... بالاخره یک چیز سوفی : اونم نصفه ولش کردم ... بابا من خودم دنیای خودم را نمی فهمم چشه ... حالا برم دنیای سوفی را ببینم چشه

۴. کتاب اکسیر دیپاک چوپرا ... باید قشنگ باشه .. می دونم ... ولی ترجیح می دم یکی برام بخونتش ... هم از صدای طرف لذت خواهم برد هم از کتاب .. قول می دم ... کی حاضره ؟؟؟

۵. کیمیاگر پایولو کویلو ... آقا من هر کاری کردم نتونستم با اون آقاهه کیمیاگر ارتباط معنوی پیدا کنم ... خب چی کار کنم .. حتما مشکل ارتباطی دارم دیگه ...

۶. کلیه کتابهای شریعتی ... دوستان و رفقا می دانند که من چقدر نسبت به ایشون ارادت!!!!!!! دارم ... به خاطر همین هیچ کدوم از کتابهاشو را نمی خونم !!!!!!!

۷. کتاب پیکر فرهاد استاد عزیز عباس معروفی .....  این کتاب را هر کاری میکنم نمی تونم ادامه بدم .. هی شروع می کنم .. هی نمی شه .. هی شروع می کنم .. هی نمی شه .. ولی بالاخره یک روز حتما می خونمش .. قول می دم

موثرترین کتابها در این بازی وجود نداشت ولی خب من اسم چند تا کتاب عزیزم را می گم:

۱. سمفونی مردگان .. شاهکار ادبیات ایران .. اثر عباس معروفی : هر بار می خونمش یک حس غریبی می گیرتم... یک حس ماورای انسانی

۲. زندگی جنگ و دیگر هیچ ... اوریانا فالاچی : بی نظیر، زیبا، انسانی، عمیق، روحت را جلا می ده.

۳. پله پله تا ملاقات خدا ... دکتر زرین کوب : شاعرانه ترین و با شکوه ترین کتابی که تا بحال خواندم.

۴. مادر ... پرل اس باک: فقط می شه گفت ... زیبا .. زیبا ... زیبا

۵. پیرمرد و دریا ... ارنست همینگوی : مظهر زندگی، استقامت و اراده.

 

امیدوارم با خواندن این مطالب فهمیده باشید که من به قشر با شخصیت روشنفکران فلسفی ملی مذهبی دموکراسی تاریخی علمی فرهنگی ادبی کشورمون تعلق ندارم. من اصلا کتابهای فلسفی را نمی فهمم. خواندنش برایم سخت است. از درون دیگران که می نویسند را نمی فهمم. چون نا اشناست . از کلمات قلمبه سلمبه بیزارم. اینکه می گن : بشتابید روحتان در غلظت سایه سار نیروی معظم انسانی وامانده و تو خورده به زیر و زبر کهکشان فرو می رود .... به نظرم خواندن نداره . کتابهای روانشناسی را باید درس گرفت نباید خواند. مغز من کشش خواندن خیلی از کتابهای سخت سخت را ندارد. چه کنیم دیگر سبک هستیم !!!!!!!!

 

این مطلب با سردرد شروع شد ... با سردرد هم خاتمه پیدا کرد... خب .. حالا دعوتی ها .. از اونجایی که بنده دیگه غلط بکنم کسی را دعوت بکنم .. هر کسی که این خزعبلات را خوند .. اگر دلش خواست بنویسه .. نخواست هم ننویسه .

تکبیر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:33 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 



ویولت نازنین منو به بازی آهنگها دعوت کرده .. ازش ممنونم .. قواعد بازی اش این است :


 

نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمله ای از یک ترانه برایتان قله آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید.
قوانین بازی:
اولاً عدد مقدس من هفت است نه پنج. پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده را انتخاب کنید. ترانه ها می توانند قدیمی یا جدید، اصیل یا پاپ، داخلی یا خارجی باشند. اگر اسم ترانه سرا را نمی دانید نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان چیست. فرقی نمی کند برای انتخاب عجله کنید یا نکنید، چون در هر صورت آخرش از تکه هایی که یادتان رفته پشیمان می شوید. تکه ترانه های شما می تواند تکه های یک ترانه باشد. کارتان که تمام شد 7 نفر را دعوت کنید

 

کسانی که دوست داشته باشند می توانند به جای قشنگ ترین، جفنگترین ها را بازی کنند یا اگر حال کردند هر دو را. جفنگترین هایی که کهیر می زنید وقت شنیدنشان یا شاید دوستشان دارید

 

 

1. آهنگ: پوست شیر... خواننده: ابی ... شاعر: ایرج جنتی عطایی


برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید

که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

 


2. آهنگ: پروانه ای در مشت ...خواننده : ابی ... شاعر: ایرج جنتی عطایی


مارو با قطره اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد
مارو با بوسه شعری میشه ترانه بارون کرد
مثل پروانه ای در مشت
جه آسون میشه مارو کشت
مثل پروانه ای در مشت
چه آسون میشه مارو کشت

 


3. آهنگ: شب زده ... خواننده : ابی ... شاعر: N/A (خدا می دونه حتما اینم آقای جنتی عطایی)


عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

 


 4. آهنگ: سیب.... خواننده: سیمین غانم ... شاعر: فرهاد شیبانی


من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتهای بیتابی میخوام
من از اون وقتهای بیتابی میخوام
من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ای پونه بهار دل من
یه بیابون لاله زار دل من



5. آهنگ: ساربان... خواننده:محسن نامجو .... شاعر: N/A


گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش

زخشم طبیعت شکسته

 ای ساربان ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری



6. آهنگ: بزن باران... خواننده: حبیب... شاعر:
N/A


بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست
به زیر آوار گاه پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ
بزن باران که وقت لای روبیست
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است

 


7.آهنگ: no one.....خواننده: alicia keys ..... شاعر: N/A 

 

I just want you close
Where you can stay forever
You can be sure
That it will only get better

You and me together
Through the days and nights
I don't worry 'cause
Everything's going to be alright
People keep talking they can say what they like
But all i know is everything's going to be alright

حالا هم نوبت به آهنگهایی هست که بنده هر وقت می شنوم بدجوری کهیر می زنم:

 


۱. آهنگ تته پته .. ممم ننن ککک تتت ..از دانیال ... ( معمولا اگر از بخت بدم از جایی پخش بده بلافاصله انگشتامو می کنم تو گوشم.. باور کنید خیلی دردناکه)

 

۲. آهنگ  لات لات لاتم من ... از قیصر ... ( من اصولا از لات بازی و آهنگش و فیلمش و همه چی ش بدم میاد .. همینه که هست )


۳. آهنگ  گیتار منو نبر ... از شماعی زاده ... ( جناب شماعی زاده بهترین آهنگساز .. شاعر .. نویسنده .. خواننده ... همه کاره !!! آقا جون من از این آهنگ اعصابم به لرزه می افته ... مسخره است خب .. هی میگه گیتار منو نبر .. فرش و ببر .. گیتار و نبر .. تابلو رو ببر .. گیتار و نبر .. اه .. اه )

 

۴. آهنگ پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت .. از قادری ؟؟؟ ... ( اینو که می شنوم از هر چی موسیقی است بدم میاد)

 

۵. آهنگ عشق ... از کامران هومن ( وقتی میگه چرا خورشید می تابه .. چرا می چرخه زمین.. عشق من  بگو چرا .. خیلی بی خودی .. تاکید می کنم .. خیلی بی خودی .. خونم به جوش می اد .. دلم می خواد این دو تا جینگول را  بزنم ...همینطوری .. واسه خنده )


۶. آهنگ ای دختر صحرا نیلوفر ... از اندی ( من سالهاست که دارم تلاش می کنم از این آهنگ یک ذره خوشم بیاد موفق نمیشم .. خب دست خودم نیست چه کنم ) 

۷. آهنگ آفتاب لب بومه ... از نمی دونم ( این آهنگ عالیه برای رقص .. می دونم .. ولی من از این آهنگ بدم میاد .. چون من همیشه اینو می شنیدم .. آفتاب لب بومه ..عروس کارش تمومه...  و هر جایی که این آهنگ را می گذاشتند ...من هی سبز می شدم هی قرمز می شدم و به اصول فمینیستی ام  بر می خورد .. تا سالها بعد که یک روز داشتم توی خودم غرغر می کردم .. مربوطه بنده را مطلع کرد که بابا ... این بدبخت میگه روز کارش تمومه .. ولی دیگه کار از کار گذشته .. من از این آهنگ بدم میاد ..)  


این بازی در عین سادگی از صبح ساعت ده شروع شد تا الان یک شب .. خیلی سخته من از هفت نفر دعوت کنم .. واقعا سخته ... اسم هر کس را بیاورم یکی دیگه بدش می اد .. ولی سعی میکنم کسانی را دعوت کنم که فکر میکنم خوره موسیقی هستند ...

 

من از  حاج باران ... نیکو ... خاتون ... نسرین بی کران دریا ....الهام ... مشتی .... ماهور ... دعوت می کنم و چون خودم نخودی بودم .. نخودی این دفعه ما  نگاهی نو است. از اونجایی که ماهور در کمال خودننری دعوت منو رد کرد منم آفرین را به جاش دعوت میکنم.

  

پیوست۱. حالا هی منو دق بدهید .. هی بگید چرا منو دعوت نکردید .. خودم کم عذاب وجدان دارم شما هم نمک بریزید .... اصلا گور بابای قواعد .. من خودم قاعده تعیین می کنم .. من تو دهن قاعده می زنم .. من به کمک مردم قاعده تعیین می کنم ...

 همینجا از  اقلیما ... آرایه ... آریا ... سارای بی صدا ....ماندانای نازنینم ... پروین خانم جان ...الناز مشهدی!!! .... افسانه جون مامان دنی ... شراره .. دنیا جونم ...فریدای مرحوم ... مخملی ... آسمان جون ....سارای خودم ...المیرا ....نازنین ...زهره ... محبوبه ...فروزان ...آرزو ... بیتا ...رضای مریض از دوبی .... ماهو ....علی سفالینه ... چایی جونم ... سعید از برلین ... احسانه چایی فروش ...ننه قطب الله ... رضای پنجاه و سه ...و در نهایت حسن خان جان !!!  دعوت می فرمایم.

تکبیر


 

           

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:54 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

۱. یک وقتهایی تو زندگی هست که قلبت از شدت هیجان انقدر می زنه که فکر می کنی اگه کسی بهت نزدیک بشه حتما صداشو می شنوه. یک وقتهایی تو زندگی هست که انقدر خوشحالی که می خواهی همه ساکنین کره زمین را به یک جیغ بلند مفتخر کنی. یک وقتهایی تو زندگی هست که برای بیان حسّت هیچی کلمه پیدا نمی کنی و مثل من می شینی و اراجیف می بافی بلکه یک کم خالی بشی.

۲. من الان هر چی حسّ خوب دنیاست را دارم. بعد از اون همه حس تلخ و رنجش و دعوا آی این حس خوب می چسبه .. آی می چسبه .. آی می چسبه.

۳. سنتوری را دانلود کردم ...رگ کپی رایتم به شدت قلمبه شده ... یکی بیاد فحشم بده برم ببینمش .....ولی من بی فحش تهدیدتون می کنم حتما  کفاره "attonement" را ببینید.

۴. " بهترین دوستی ها بعد از عرق خوری به وجود می آیند."       امام پروانه دامنت اضافاۀ

۵. این قضیه بالا الکی نیست ..با کلّی تحقیق و پروژه به این نتیجه رسیدم... دیدید این مردها دوستهای خوبی هستند .. خالص ترند ... ریا ندارند ... فقط و فقط به خاطر عرق خوریشونه ... قبول نمی کنید ؟؟ .. خب اشتباه می کنید  ... امتحان کنید .. شده چهارتا زن دور هم جمع بشن شروع کنند به عرق خوری و شنگول شدن و بعد کلی بگن و بخندند و بعدشم فردا صبح اصلاْ یادشون نیاد که چی گفتند ؟؟ نه دیگه .. نشده ... از اوّلش نشستند و یک ریز غیبت کردند و بعد تو دلشون به همدیگه فحش دادند و روز بعد هم از دلخوری به هم زنگ نزدند ... حالا گوش به حرف من بدید.. از این دفعه عرق خوری کنید .. ببینید چه دوستی خوبی می شه .. باور نمی کنید ؟؟  امتحان کنید.

۶.  مرگ من مواظب اون بطر باش!!!!!!!!!!! نشکنه یک وقت !!!!!!!!!

۷. دوستی یعنی چی ؟؟ کجا اسمش دوستیه ... وقتی که :

ــ برای اینکه غمش بره و سبک بشه حاضری ساعتها باهاش حرف بزنی و دل داری اش بدی .
ــ برای اینکه بیشتر اذّیت نشه کوتاه بیایی و بزنی به مسخره بازی .
ــ برای اینکه از دلت در بره تو رو مهمان زیباترین کلمات دنیا بکنه.
ــ برای اینکه به کارش برسه ساعتها براش دستورای ریز و درشتش را انجام میدی.
ــ برای اینکه مشکلش حل بشه ساعتها براش آسمون و ریسمون ببافی.
ــ برای اینکه تنهایی هاش پر بشه ساعت ها باهاش بخندی.
ــ برای اینکه تنهات نگذاره از ساعت کارش بزنه .
ــ برای اینکه بخندونتت و شادت کنه همه آدمها را جوک کنه.
ــ برای اینکه از نگرانی درت بیاره با وجود سردرد باهات حرف می زنه.
ــ برای اینکه خوشحالت کنه کلی حرفهای خوب بزنه.

بله ... به این جاها می گن دوستی های خوب ... اینا رو هم گفتم .. که بگم می فهمم، دوستتون دارم، قدرتون را می دونم، آرزومند بهترین ها در زندگی تون هستم .

۸. یک اتفاق خوب در خانه ما افتاده است ولی تا می خواهیم اعلامش کنیم یکی زرتی می میره .. لطفاْ تا اطلاع ثانوی نمیرید تا ما خبر خوشمون را اعلام کنیم .

۹. خطاب به اون ظالم ذلیل شده : من هنوز یادم نرفته اون بجّه چهل و پنج دقیقه گرسنگی کشیده ... گفتم یک وقت فکر نکنی ازت می گذرم.. هنوز یادمه.

۱۰. دخترک تازه پنج سالشه... به مامانش می گه :آیم شیورینگ!  مامانش می گه: چی چی ته ؟؟ میگه: شیورینگ مامان! آی تینک یو نید تو پرکتیس انگلیش مور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا ... صد هزار مرتبه شکرت که من مخاطب این جملات نیستم وگرنه از خجالت می مردم.

۱۱. دخترک بالا معتقده من قوی ترین خاله دنیا هستم. کاشف به عمل اومده تنها دلیلش اجابت درخواست های ایشون است در اسرع وقت. شما هم می خواهید مثل من قوی باشید خوب و زیاد کادو بدهید.

۱۲. امریکن آیدل شروع شد.خدا یک بار دیگه سرنوشت یک جوان را در دستهای من قرار داده است. تا حالا که رو سفید بودم ... به یاری و قدرت خدا از این به بعدش هم خواهم بود. ( پروین خانم جانم راست میگن .. تو کارنامه ام ردی هم داشتم... وگرنه الیوت الان اول شده بود ) 

۱۳. تکث            یر

۱۴. ویولت بانو ... این شادترین دختر وبلاگستان از من دعوت کرده که در بازی ترانه ها شرکت کنم ... من از ذوق زدن و ندید بدید بازی های خودم که فاکتور بگیرم ... باید بگم چشم .. خوشحال می شم ... حتماْ حتماْ ... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 4:21 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |