|
|
|
|
|
به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود روی صندلی چرخدار نشسته است. صورتش شبیه بچه های سیندروم داون است. چشمت به چشمانش می افتد. دو حفره بسیار کوچک و نزدیک به هم، نمایندگی سلطان بدن را به عهده دارند. دلت هری می ریزد پایین . هم ناتوان است هم نابینا. نگاه کردنش سخت است. به راحتی سخن می گوید. کلمات را با مهارت و ادبیّاتی صحیح کنار هم می گذارد. از تمامی کسانی که به کمک او و خانواده اش آمده اند و قصد تغییر خانه شان را دارد بسیار زیبا سپاسگزاری می کند. قدردانی اش روحت را تسخیر می کند. کلماتی که از دهنش بیرون می آید را می بلعی. " من از نعمت داشتن سوی چشم محروم هستم امّا نابینا نیستم. درست است که ظاهر انسانها را نمی بینم ولی درونشان را می بینم. من چیزی ورای پوسته انسانها را می بینم." هنرمند است. پیانو و شیپور. وقتی انگشتان کج و ناراستش را روی کلیدهای کی بوردش فشار می دهد و آن نوای روح پرور به گوشت می رسد، درونت از درد لبریز می شود. انگار تکه ای از روحت کنده می شود. انگار چیزی آن ته فرو می ریزد. می گوید: شما باید انسانها را بر اساس توانایی هایشان قضاوت کنید نه تانوایی هایشان . این جمله را بارها در دلت تکرار می کنی . بارها. you have to judge people based on their abilities not their disabilities فکر می کنی چندین هزار بار مردم را بر اساس ناتوانایی هایشان قضاوت کردی. چندین هزار بار به خاطر کم کاریهایشان نبخشیدی. چندین هزار بار به خاطر نابلدهایشان به مسلخ کشاندی. چندین هزار بار به خاطر ایرادشان به باد استیضاح کشاندی. چندین هزار بار به خاطر اشکالاتشان به سخره گرفتی. فکر می کنی و فکر می کنی و فکر می کنی . درونت می جوشد و بالا می آید. روبه رویت پسری نوزده ساله است. به ظاهر ناتوان است امّا ناتوان واقعی تو هستی. تویی که هیچ وقت توانایی های دیگران را ندیدی و به ناتوانایی های خود تکیه کردی تا توانایی آنها را دست کم بگیری. توانایی واقعی کیست ؟ من نابینای دل یا اوی نابینای ظاهر. به راستی کداممان نابینای واقعی هستیم ؟ پسرک در انتها میگوید: "مهم نیست که توانا باشید یا ناتوانا ، مهم این است که اگر حتی در زندگی هر روزه خود مشکلی روبه رویتان باشد ماورای آن را بنگرید. اگر هدف خود را معین کنید شما موفق خواهید بود." و من امروز اینجا نشسته ام و به این فکر میکنم که به راستی ناتوان واقعی کیست؟ خودمان را گول نزنیم.
پیوست.۱. من هنوزم درخواست دعا و انرژی مثبت برای دوستم دارم. مرحله سختش را به امید خدا رد می کند. قول می دهم هر وقت احتیاج به انرژی داشتید مجبورش کنم شخصاْ برایتان جبران کند. پیوست.۲. مثل اینکه نتونستم حرفم را خوب برسانم. منظور من از ناتوانی ها جسمی نبود. نوشتم :نابلدها، کم کاریها، ایراد، اشکالات. میتوانم بگم ما بارها طرف مقابل را به خاطر کاری که بد اشتباه داده سرزنش کردیم.به جای آنکه نقاط مثبتش را بزرگ کنیم. بارها طرف مقابل را به خاطر آنچه نمی دانسته به مسخره گرفتیم و جوکش کردیم به جای آنکه توانایی هایش را ببینیم. وگرنه خدا آن روز را نیاورد که من به ناتوان جسمی به دیدی دیگر نگاه کنم. خدا آن روز را نیاورد. مثل همیشه الهام نازنینم گرفت آنچه که از درونم آمده بود. مثل همیشه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 7:32 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست خبر رفتن موشک به فضا لمس تنهایی ماه فکر بوییدن گل در کره ای دیگر ببشخیدم که بعضی ها را نگران کرده ام. درست فردای تولّدی که انقدر برایش زحمت کشیدم، افتادم. سرما خورده ام درست و حسابی، یک هفته ای می شود که آب مماخمان روان است و با هیچ مرهمی بند نمی آید. فکر کنم چشممان کرده اند، دیده اند ما در سی و هفت سالگی هنوز هم سبک سر و خیره هستیم، چشممان کرده اند که کمی سنگین و موّقر شویم. نمی دانند ما هشتاد ساله هم بشویم همین است که هستیم!!! ممنونم از تمام کامنتهای تبریک .. دلم می خواد یکی یکی تشکّر کنم ولی روزهای اوّل توانش نبود، حالا که خیلی زیاد شده اند. از تک تکتان متشکرم. می دانید که چقدر توّلدم را دوست دارم بنابراین هر تبریکی را هشت برابر معمول دوست دارم، حتی آن کامنتی که تویش حرف از یورین می زد و حالمان را به هم زد. از همه سپاسگزارم. حرفم نمیاد. فردا یک هفته می شود که از در خانه بیرون نرفته ام. مخم گندیده است و صدای این خانم سینه چاک و فدایی ایران هم دارد مغزم را متلاشی می کند. ای کاش می شد خفه شود. در سی و هفت سالگی هم خوب کادو گیرم آمد. کیف کردم حسابی. برادرم صبح توّلد بهم زنگ زد و توصیه کرد از این به بعد قرص زیر زبانی همراه داشته باشم و صبح ها برای رفع کسالت برم پارک و شطرنج بازی کنم. در کمال قساوت هم گفت دیگه پا به سن گذاشتم و باید مواظب زمین خوردنم باشم، اگر لگنم بشکنه به علّت کهولت سن و پوکی استخوان ممکن است به این زودی ها خوب نشم و اون اصلاْ تضمین نمی ده که از من بتونه نگهداری کنه. برادر هم برادرهای قدیم!!!! هر کاری می کنم حرفم نمیاد، بنابراین زحمت را کم می کنم. هر وقت حرفم اومد میام. پیوست.۱. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که جون ما بند است به جون دوستانمون ... یکی از دوستانم گرفتار است ... از عصری تا حالا خل شده ام .. از دست من هیچ کاری بر نمیاد الی دعا و موج مثبت .. شما ها تا حالا بارها امتحان خودتان را پس داده اید و بهترین دعا ها را می کنید .. دل همه تان پاک است و اگر بخواهید به شما داده خواهد شد ... از خدا، طبیعت، خلقت، عصاره، چکیده، کاینات، هر چه که هست بخواهید که دوست مرا در این راه پشتیبانی کند و او را موفق و سربلند به مقصد برساند. بخواهید .. لطفاْ .. خواهش میکنم بخواهید ... ممنونم .. یک دنیا ممنونم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:49 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت پنج و نیم بعدازظهر هجدهم بهمن ماه وارد جاده سی و هفت سالگی می شوم. خداییش خیلی مبارکه
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7:59 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
حزن مرا در مصب دور عبارت صاف کن در همه ی ماسه های شور کسالت حنجره ی آب را رواج بده ♠ چند وقت پیش هوس ماهی جنوب کردم. این هوس را هم یک خیکی آماده خور به جانم انداخت. ماهی سرخی به امید ماهی سرخوی جنوب گرفتیم و درسته درون ماهیتابه سراندیم. همانطور که آن طفلی جز جز می کرد و من در دلم از او عذرخواهی می کردم و برایش توضیح می دادم که باید تغذیه شوم تا زنده بمانم و سعی کند که این مسئله را بفهمد، یک دفعه صدای ترقی آمد و انفجاری عظیم رخ داد. بله، چشم سرخ علی ترکید، دلیلش را نپرسید که خودم هم نمی دانم. همانطور که خیره به او نگاه می کردم یک هو دیدم که لبش هم از پوست صورت جدا شد و به طرف بالا کز خورد. ماهی سرخ خوشگل من که قرار بود مایه لذّت شکمم شود یک هو تبدیل شد به مایه عذاب وجدان. ماهی یک چشم لب فرخورده را آن روز با هر زور و بدبختی بود خوردیم ولی دیگر غلط بکنم ماهی با کله بخرم. خیلی قساوت دارد به خدا. ♣ امروز سر و کارم با یک مغازه دست دوّم فروشی افتاد. همون تاناکورای خودمون. داشتم به قفسه کتابها نگاهی می انداختم که یک هو زبانی چون قند و عسل گوشم را نوازش داد. کمی بیشتر دقّت کردم دیدم همان فارسی شکر خودمان است. با نگاهم ردیابی کردم دیدم آقایی میانسال و مادر پیرش در حال خرید هستند. به چرخ نگاهی کردم دیدم مالامال لباس است. مشغول بررسی بودم که آقا بلوزی را از بالای ردیف لباسها به مادرش نشان داد و با فریاد گفت: فکر می کنی این برای عمه عذرا خوب باشه؟ مادره گفت: آره، فکر کنم! آقاهه گفت: اونها که تو ایران چیزی حالیشون نیست، همینم خوبه براشون. خیلی خانمی کردم و جلوی خودم را گرفتم که یک متلک بدی بهشون نگم. یعنی هر چی فکر کردم دیدم به من ربطی نداره. اولاْ که بدون اجازه حرفاشون را گوش دادم. دوماْ به خودشون و فامیلهاشون مربوطه نه به من. ولی خیلی خیلی ناراحت شدم. حالا امیدوارم عمه عذرا نفهمه بلوز سوغاتش دست دوّم است. حالا شما هم یادتون باشه. اگر کسی براتون سوغات آورد که مارک بهش آویزان نبود، بدانید که از تاناکورا خریدند. ببیند من کی گفتم، یادتون باشه! ♦ تو چرا یک خبر به آدم نمی دهی ؟ امروز تمام مدّت منتظر بودم ببینم چه شد بالاخره .. بعد می گم اگر خوب بود حتماْ خبر می دادی .. بعد یادم می آد که چقدر تنبل و خسیسی... خلاصه بگم منتظرم.. ♀ امشب قشنگترین تبلیغ عمرم را دیدم. خانمی خانه دار که از شوهر سر به هوا و هپلی و دو تا پسر تخس و شّرش گله می کرد که در امر پاکیزه نگه داشتن خانه هیچ کمکی به او نمی کنند. دوربین صد درجه ای که چرخید یک خر گنده را نشان داد که در حال شستن دست در اکواریوم بود و دو تا بچه خوک که روی پلّه ها می دویدند!!! خدایی انقدر خندیدم که پس افتادم. آفرین به این همه خلاقیت تصویری. یک وقت خدایی نکرده به آقایون متشخص و بافرهنگ ایرانی توهین نشه که من اصلاْ راضی نیستم ولی نمی دانید که چقدر آقا خره کارهاش با نمک بود. آهان تبلیغش درباره یک جارو برقی خودکار بود. از اینایی که یک دایره است و دور اتاق می چرخه. خلاصه خیلی قشنگ بود. مخصوصا که صحنه آخر خانمه با آقا خره توی تخت خواب نشسته بودند و چهار دست و پای خره رو هوا بود!!! ♥ بعد از چند ماه هنوزم صدایش را می شنوم، اشکهایم سرازیر می شوند. خیلی زود بود که بمیرد. ای کاش هنوز زنده بود (مهستی را می گم دیگه ) ♂ دعای روز چهارشنبه: خدا همه زنها را مریض کنه ولی یک مرد را مریض نکنه. جور همه بیماری ها را خودمون می کشیم، چشممان کور! فقط سرماخورده است، چنان فین و فینی راه انداخته، چنان کولی بازی می کنه که یکی ندونه فکر می کنه که سل مزمن داره، همین الان هم ایدز گرفته هم قانقاریا هم اینکه تا نیم ساعت دیگه باید شش قلو بزاد!!!!!!!!!!!! پیوست.۱. داریم کم کم به جشنهای روز ولادت نزدیک می شویم. آخرین لحظات سی و شش هم دارد سپری می شود. عجیب است که هنوز فکر می کنم هجده ساله ام و همین دیروز دیپلم گرفته ام. خوشحالم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:22 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ای سیاهِ زیبا ای سیاه تنها سینه ات را در آفتاب عریان کن از روشنی مهراس تو که فرزند شبی لنگستن هیوز اوّلین بار که شما با سیاهان امریکایی مواجه می شوید، کاملاْ متوجه تفاوت آشکار رفتاری آنها با سفیدان خواهید شد. اکثریت سیاهان به دنبال درس و مدارج علمی بالایی نیستند و غالب آنها به دنبال کسب موفقّیت در رشته های حرکتی هستند. حتماْ باید تاریخ برده داری امریکا را بدانید تا ریشه این رفتارهای عجیب و غریب را درک کنید. حتماْ باید با کتاب کلبه عمو توم زار زده باشید و کتاب ریشه ها را همراه با کونتا کینته نگون بخت بالا پایین بروید تا بفهمید سیاهان بیچاره کنونی ماحصل چه تاریخ شرمباری هستند. امشب برنامه مستندی به نام "ریشه های اپرا" دیدم. اپرا را که همگی بهتر از من می شناسید. شرکت کوکا کولا به همراهی شرکت دیگری برنامه ای درست کرده است و پس از چندین ماهه فعّالیت، شجره نامه اپرا را از میان ورق های مالکیت سده های قبل به بیرون کشیده اند. یکی از نکته های جالبی که در تاریخ برده داری امریکا به چشم می خورد این است که برده ها جزو مایملک و دارایی سفیدان محسوب می شدند. آنها در برگه هایی در کنار قاطر و اسب و گاری ثبت می شدند. در آن برگه اسم سیاه برده نمی شده و فقط با ذکر جنس و سن شناخته می شدند. هر برده داری که صاحب بیست سیاه می شد از مزایای فدرالی برخوردار می شدند. چندی بعد، پس از آزادی سیاهان نام فامیل ارباب به کنار نام سیاه اضافه شد. صاحب کنستانتین مرد سفیدی بود به نام ابسالان وینفری که در ابتدا فقط صاحب کنستانتین چهارده ساله بوده و با ازدواج و به جهیزیه آوردن شش سیاه همسرش به کلی ثروت رسیده است. کنستانتین وینفری زمین را از ارباب سابقش ابسالان وینفری خریده بود. بعدها کنستانتین به دلیل ملّاک بودن توانست اجازه تاسیس مدرسه سیاهان در شهر خودش در بوفالو ی نیویورک را بگیرد. کنستانتین به درس و تحصیلات سیاهان اشتیاق فراوانی نشان می داد. آنچه که از جستجوی بیشتر در شجره نامه اپرا دستگیر می شود این است که نسب او در نهایت به یک سیاه و همسرش که صاحب فرزندی پنج ساله بودند و نزد سفیدی به نام لی می زیستند می رسد. دیگر قبل از آن نشانی از هیچ کسی پیدا نشده است. نکته جالبی که مرا به خودش جذب کرد این است که این علاقه به پیشرفت و تحصیلات که در اپرا بسیار زیاد به چشم می خورد، ژنتیکی قابل ردیابی است. این که تو نواده معدود زنان و مردانی باشی که جزو پیشگامان حرکت و جنبش سیاهان هستند و از هر دو طرف پدری و مادری ات افرادی فرهنگ دوست و پرتلاش دیده می شوند، امری استثنایی و قابل تحسین است. اپرا اشک می ریخت و اطلاعات را هضم می کرد. در انتها تهیه کنندگان خط بطلانی کشیدند بر نظریه تعلق اپرا به قبیله زولو . اپرا همیشه به علت تشابه فیزیکی ، دماغ و جمجه تصور می کرد که به قبیله زولو در آفریقای جنوبی تعلق دارد ولی با تطابق دی ان ای و پیگیری مسیر برده داری مشخص شد که نسب او به قومی در لیبریا می رسد. برنامه جالبی بود. گذشته از اطلاعاتی درباره اپرا، برده داری در امریکا موضوع بسیار غیر قابل درکی است. محل اقامت سیاهان را می توانید در خانه اوّلین رییس جمهور امریکا ببینید و با افتخار تابلوی بالای سرش را بخوانید: " کلبه سیاهان" کاملاْ با تصوراتتان در کتاب ها جور می اید ... کلبه هایی سیاه شده از دود اجاق، کاه های روی تخت، میز و صندلی ابتدایی، عدد و اسم های کنده شده بر دیوار. درد سیاهان را هنوز می شود لابلای تخته ها دید و صدای ناله هایشان را می شود در سرتاسر راهرو ها شنید. خوشحالم که سالهاست برده داری لغو شده. خوشحالم که سیاهان برابر سفیدها هستند. درست است که هنوز حق کشی هایی صورت می گیرد ولی با هر حرکت نابجایی سیاهان صدای اعتراضشان را بلند می کنند. خوشحالم که برده داری تمام شده است. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:37 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی "اکنون" است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است تغییر ... کلمه ایست به ظاهر ساده و آسان ولی به وقت انجامش پیچیده است و سخت. روزهای دشواری را می گذرانم ... از مرحله دانش جست زده ام به شناخت و می خواهم به راهکار برسم. سخت است .. هر که می گوید آسان است، بسی اشتباه می کند. کودک طبیعی ام را کمی رها کرده ام. کسی نمی دانست که من درونم را به کودکی سرکش و لجباز اجاره داده بودم. کودک طبیعی ام را دوست دارم. انقدر شیرین و مظلوم است که گاهی دلم برایش ضعف می کند. به شدّت احساساتی است. گریه را دوست دارد. از خندیدن هم لذّت می برد. ماکارونی مامانش را دوست ندارد. دوست دارد رقاص شود. از ارتفاع نمی ترسد. لبه بالکن می ایستد. ترس را نمی شناسد. کودکم به سرعت برق و باد، بزرگ شد. بی آنکه بفهمم والد با همه فشارش کودک را با بایدها و نبایدها، با ترس و اضطراب آشنایش کرد. حیف! کودکی ام زود تمام شد. همان روزی که مجبور شدم ده ساله ای شجاع باشم و تنها از مدرسه برگردم، همان روز بچگی ام به قیمت "ترس" تمام شد. حالا کم کم کودکم را باز می یابم. هر سه را می شناسم. امّا تغییر سخت است. خیلی سخت تر از آنکه تصوّرش را می کردم. فکر می کردم همین که دلایل را می دانم کافیست. ولی نیست. باید رویشان خیلی خیلی کار کنم. کودکی مهمترین بخش تامل و تاخر است. شاید تعداد کمی این ضرورت را بدانند. من در نقطه ای در کودکی ام تصمیم گرفتم، پروانه کنونی باشم. آنچه اندیشیده ام، اکنونم را تشکیل می دهند. من ماحصل تقابل ذهن و محیط اطرافم هستم. باید بشکافم. باید کودکی ام را از تو در توی زمان بیرون کشم، پوسته اش را باز کنم و درونش را بجویم. کار سختی است ولی انجامش می دهم. سی و شش سالگی ام بهترین سال زندگی ام بود. بهترین نشانه ها توسط بهترین انسانها به سویم آمدند. خودشان مرا پیدا کردند و برگزیده ام کردند. به این شانس می بالم. می توانستم تا ابد روش زندگی ام را تغییر ندهم و تا انتها غر بزنم و از شرایط بد گله کنم. می توانستم زندگی را تلخ تر از همیشه فرو دهم و فقط نق بزنم امّا حالا می دانم روش سالهای گذشته دیگر به دردم نخواهند خورد. من عوض شده ام. عجیب عوض شده ام. خودم را بهتر می شناسم. دیگران را بهتر می بینم. باورم نمیشود که با یک نگاه می شود مشکلات را خوب شناسایی کرد. اینها را نوشتم تا ثبت شود و عهدی باشد با خودم که یادم باشد من از تغییر نوشتم، بقیّه راه با تو ... راهی را که در آن قدم گذاشتی باید تا آخرش بروی ... هر سه به تو کمک خواهیم کرد تا تو در این راه موفق شوی. برو که خوب می روی ... برو ای نازنین. پیوست.۱. من هم مثل خیلی ها از تعریف و تمجید خوشم می آید ولی این بار بیشتر دوست دارم شما تجربه های خودتان را با من تقسیم کنید. حتی کوچکترین هایشان را ... ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:29 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است ۱. مرسی از همه کسانی که سالگرد درگذشت ابو پروانه را گرامی داشتند. روز بدی بود، تمام خاطرات تلخ برگشته بودند. به اندازه شش پرس گریه فرمودیم، عوضش حسابی دلمان خالی شد. ولی باز هم بعد از یکسال و سه روز، دلمان بابایمان را می خواهد. ممنون از اف ها، کامنتها و لطفتان. منتظر عروسی خودتون و شوهراتون و زناتون و بچّه هاتون و نوه هاتون می مونم. دعوتم کنید براتون می رقصم. ۲. فرا رسیدن ماه مبارک بهمن بر همه شما مبارک! امیدوارم در این ماه خجسته و فرخنده از برکت وجود من بارها و بارها مستفیض شده و همراه با هم هر روز این ماه را تا فرارسیدن آن هفته بزرگ، آن روز تکان دهنده، آن روز پرشکوه، آن عصر دل انگیز و آن ساعت بی نظیر، جشن بگیریم. به مناسبت زایش یگانه دخت خانه ما همگی شادی می نماییم و از خودمان رقص در می کنیم. تا هجدهم، روز شماری می کنیم .. یک. ( از روز هشتم تا هجدهم بهمن به مناسبت دهه ولادت تعطیل عمومی اعلام می گردد... نوازندگان بنوازید) ۳. این روزها یک حس عجیب و غریب تمام وجودم را گرفته است . احساس می کنم حرف هیچ کس را نمی فهمم و بقیه هم مرا نمی فهمند. اسمش چیست ؟ تغییر است ؟ من تغییر کرده ام یا دیگران؟ تمام حرفهایی که قبلا برایم لذّت بخش بوده و ساعت ها مشغولش می شدم، مسخره و احمقانه است. دیگر از کارهای هیچ احدالناسی حرصم نمیگیره. انگاری همه را همانطور که هستند قبول میکنم. عجیب است. علامت پا به سن گذاشتن است یا تغییر شخصیتی ؟ هر چه هست من راضی ام .. انشالله شما هم راضی باشید. مخصوصاْ اونهایی که از دم پر من می گذرند ! ۴. نمی فهمم چرا باید انقدر خودم را توضیح بدهم. اگر در این مدّت طولانی مرا نشناخته ای فکر می کنم یا بسیار خنگ و کندذهن تشریف داری یا سر خودت را کلاه می گذاری. بازهم دنبال دلیل برای این رفتارت می گردم ولی قول می دهم، قول شرف که دیگر خودم را توضیح ندهم. همین است که هست. می خواهی بخواه نمی خواهی ...... امممممممم... نخواه !!!! خسته شدم از بس جیغ کشیدم. ۵. خدا دلار پول دادم مَستر دیزاینز خیر سرش موهامو کوتاه کرده!!!! به جان شما عزّت جون چهارده دلاری از این بهتر کوتاه می کرد. مردک با اون همه افاده و ادا اصول .... حداقل کاشکی گی بود دلم نمی سوخت!!!! اه !!! ۶. تو نمی دونی چقدر عاشقتم.. تو نمی دونی وقتی صدات را از پای تلفن می شنوم، چطوری این قلبم هری می ریزه وسط شکمم. هر دفعه که میگی الو .. هر دفعه که شروع می کنی به روده درازی از درس و مدرسه و نمره دلم می خواد این راه دور را پرواز کنم بیام بغلت کنم ..بگم به خدای یکی یک دونه من عاشقتم. بی اغراق برات می میرم. تو تا ابد دخترک دردانه ی منی که برات غش می کنم. تو تنها کسی هستی که حاضرم ساعتها به حرفهاش گوش بدم و دم نزنم. این حس شبه مادری عجب حسی ه لامصب!! ۷. گفتم پرواز .. یادم اومد دیشب خواب می دیدم می تونستم پرواز کنم .... خیلی لذّت داشت... تعبیرش چیه ؟؟ ۸. انقدر لفتش دادم دوّم بهمن هم شد.. خب .. دو !!!! ۹.دقیقاْ سه ساعت و سی و چهار دقیقه پیش، نویسنده زن مورد علاقه من از شهرنوش پارسی پور به گلی ترّقی تغییر کرد. مبارکه! ۱۰. یک جرّاحی مغز در بیمارستان آراد تهران چهارده ملیون آب خورد !!!!! ۱۱. از اینکه آریا عمل را با موفّقیت پشت سر گذاشت خوشحالم... امیدوارم هم ویولت هم آریا نتیجه مورد نظرشون را به دست بیارند... دعا یادتون نره لطفاْ ۱۲. دیگه بسه... می ترسم بشه سوّم بهمن .. من همینجور نشسته ام اینجا ذرّت می پرونم .. بقیّه اش را شما بپرونید!!! ۱۳. تکث یر!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 9:13 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||