|
|
|
|
|
من عصبانی ام ... یک موجود کاملاْ عصبانی ... خبطی کردم و کسی را رنجانده ام ... عصبانی ام ... نوشتم ... از خودم بد نوشتم .. خودم را متهم کردم .. به خودم لگد زدم .. جفتک زدم .. نوشتم من همان الاغم که هستم ... نوشتم من هیچ امیدی به خوب شدن خودم ندارم ... خیلی چیزها نوشتم .. ولی رسیدم به آنجایی که .. نوشته بودم : من از خودم بیزارم . .. هرچی فکر میکنم نه ! نیستم ! بیزار نیستم ! ... مدتها می شد که بودم .. ولی دیگر نیستم ... خودم را بخشیده ام . هنوز به درجه دوست داشتن خودم نرسیده ام .. ولی بدم نمی اد ازش ! تمام آن جملات را پاک کردم .. انگشتم را روی دیلیت فشار دادم و یک یک حروف را پاک کردم .. با هر کلمه پاک شده ای احساس می کردم بهترم ! من عصبانی ام .. یک موجود کاملاْ عصبانی .. خبطی کردم و کسی را رنجانده ام .. عصبانی ام .... من یک عادت زشت دارم .. تعداد اندکی از شما می دانید .. بقیه هم بدانید .. خوشحال می شم .. موقع عصبانیت حتماْ یک حرکت غیر عادی می کنم ... یک تنتروم بد ... این وسط گاهی بدجور می زنم خراب می کنم .. از پریروز تا حالا سه بار انجامش دادم .. مهم نیست که الان دوران پی ام اس من است .. مهم نیست که من همیشه این چند روز به هم می ریزم .. مهم اینه که من عادت بدی دارم .. مهم اینه که قبل از این حرکات ناگهانی اصلا فکر نمی کنم ... مهم اینه که به تنها چیزی که فکر می کنم اینه که طرف را به حد جنون آزارش بدهم ... جوری که او هم به اندازه من دردش بیاد .. بفهمه من چقدر ناراحتم ... ولی نتیجه اش چه شده است ؟؟... اگر ناراحتی طرف مقابل را ندید بگیرم خودم که داغونتر شده ام ... با خودم چه کرده ام ؟؟؟؟ من عصبانی ام .. یک موجود کاملاْ عصبانی .. خبطی کردم و کسی را رنجانده ام .. عصبانی ام عصبانی می شوی .. دعوا می کنی .. جر .. بحث .. مشاجره .. در یک لحظه ... کلیک ... می فهمی ... می فهمی که ... چه کاری کردی ....دوستت .. رفیقت .. را بدجور رنجانده ای ... عمیقاْ متاسف می شوی .. با کلمات بازی می کنی .. به شوخی .. به مسخره .. شاید بتوانی جو را عوض کنی ... ولی بدتر می کنی .. هر کاری می کنی انگار بدتر می شود ... یک دفعه تصمیم می گیری .. باید تمامش کنی .. مغروری .. بهت یاد داده اند ببخشید نگو .. شده بخشی از فرهنگ احمقانه ات .. به راحتی نگو ببخش .. مغروری تو ... می گی .. می گویی .. عمیقاْ متاسفم ... و واقعاْ متاسفی .. توقع داری ببخشد .. توقع داری بفمهد .. ولی نمی فهمد .. ولی نمی بخشد .. ولی ... ولی ... من عصبانی ام .. یک موجود کاملاْ عصبانی .. خبطی کردم و کسی را رنجانده ام .. عصبانی ام بخشیدن یعنی چی ؟؟؟؟ در فرهنگ ایرانی ما بخشش داریم ؟؟؟ من تا یادمه بخشش مال بزرگترها بود .. کوچکترها وظیفه شان زخم زدن بود و بزرگترها بزرگواری می کردند ... من یادم نمیاد اگر کسی مرا می زد مادرش او را مجبور می کرد از من عذرخواهی کند .. من یادم نمیاد ناظم مدرسه که مرا زخمی بزرگ زد از من عذرخواهی کرده باشد .. من اینجا عذرخواهی را یاد گرفتم .. یاد گرفتم که در فرهنگ غربی طلب بخشش و بخشیدن کاملاْ اجرا می شود .... معذرت می خواهم .. معذرت خواهی ات را قبول می کنم ... تمام .. من معذرت خواستم .. از ته دل هم خواستم ... امیدوارم پذیرفته شود . از ته دل آرزو می کنم پذیرفته شود . من عصبانی ام .. یک موجود کاملاْ عصبانی ام .. خبطی کردم و کسی را رنجانده ام .. عصبانی ام من از اینکه این مقدار تلاشم برای بهتر شدن به نتیجه نرسیده ناراحتم .. پی نوشت .۱. خواهش می کنم اگر کامنت دادی با دوستم کاری نداشته باشید .. من با عکس العمل او هیچ مشکلی ندارم .. حق اوست .. لطفاْ او را نقد نکنید ... با من حرف بزنید ... ممنونم پی نوشت . ۲. یک مدّتی نخواهم بود . باید با خودم خلوت کنم . دعا کنید موفق شوم . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
باید شرقی باشی ، ایرانی باشی ، افغانی باشی تا کتاب را حس کنی . باید هزاره های فراری درون ایران را دیده باشی ، باید پشتو های مغرور پناهنده امریکا را ملاقات کرده باشی تا بفهمی عجب زیبا بود این نوول خالد جان . هزاره های چشم تنگ و صورت فراخ ایران خودمان دست به هرکاری می زنند تا فقط زنده بمانند و در عوض ایران عزیز ما با بدترین چشم ها آنها را نگاه کرد و دولت قانونمند عزیز بارها مانع درس خواندن کودکانشان شد و حتی شناسنامه را هم گاهی از آنها دریغ کرد. پشتوهای مهاجر امریکا همه از اشراف و باقی مانده های سلطنت ظاهر شاه هستند . همه مفتخر همه تحصیل کرده و همه مغرور و دماغ سربالا . آنها حتی ایرانی ها را در شان خودشان نمی دانند و ناگفته نماند که با آن پشتیبانی و همدلی که در بین خود دارند ، حق دارند که ملازمت ایرانی ها را ننگ داشته باشند . لحظاتی در کتاب عظمت و قدرت ایران آن زمان تو را میگیرد . ایرانی که تو در آن کودک بی دست و پایی بیش نبودی . اشراف افغانی سوار بر هواپیما می شدند و به ایران برای دیدن مسابقات المپیک از تلویزیون می آمدند. ایران محّل تفریحات آنها بوده است و زمانی که افغانستان طالبان را تشریح می کند ، تمام بدبختی ها و فلاکت ایران تو باز هم جلوی چشمانت رژه می روند . " غمی وجودم را می گیرد. بازگشت به کابل همانند برخوردی دوباره با دوستی قدیمی و فراموش شده است که زندگی با او نساخته و او اکنون بی خانمان و بی نواست " هر بار که من غربتی به تهرانم باز می گردم دلم هری پایین می ریزد و همین حس را دارم . بادبادک باز را بخوانید . اگر به انگلیسی بخوانید که لذّتش سه برابر است . کلمات فارسی در میان کلمات انگلیسی اش رقص کنان از جلوی چشمانت عبور می کنند و دلت را نوازش می دهد. زبانش ساده و راحت است . فقط من هنوز هم متحّیر اجازه چاپ این کتاب در ایران سانسورمند هستم .اگر از کتاب خواندن خوشتان نمی آید، صبر کنید بزودی فیلمش را می سازند. بادبادک باز داستان آشنایی دارد .داستان دوستی ها ، دشمنی ها ، نامردی های آشنای خودمان است . قصّه آدمهای دور و بر خودمان است . قصّه خودماست . قصّه آوارگی من ، آوارگی تو .
پیوست.۱. خاتون جان فقط به خاطر تو نصف داستان را لو ندادم .. فقط به خاطر تو . پیوست .۲. فرا رسیدن ماه رمضان را به کلیه روزه خواران عزیز تبریک و تسلیت عرض می نماییم . از این روزها استفاده معنوی ببرید و ساندویچ سرد کالباس خود را در کوچه پس کوچه ها با دلهره میل بفرمایید . هر کسی در این روزها آش رشته و حلیم بخورد ، یادی از ما نکند و جای ما را خالی نکند دعا میکنیم که ...... !!!!! پیوست.۳. هم قبیله ای احتیاج به نیرو دارد . لطفاْ نیروهای مثبت اضافه خود را به سوی هم قبیله ای من بفرستید . ممنونم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 6:15 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
*دیشب بادبادک باز را شروع کردم .. از صحنه های خوب و دلنشین دو دوست تا ..... . یکی بیاد یک دلیل خوب بیاره تا من بقیه اش را بخوانم ... دیشب شده بودم برج زهرمار ... پاچه های مربوطه را جویدم حسابی .. کتاب قرار است چیزی به من بدهد نه این که معصومیت مرا هم بستاند و برود . آهای بادبادک باز خوانها !! با شما هستم .. خاتون خانوم جانم... یالله .. بیایید یک دلیل بیاورید تا من بقیه اش را بخوانم .. در ضمن به من بگید چطور این ترجمه شده ؟؟!!!یعنی قشنگ همه توضیحات را داده ؟؟!!! سانسور ؟؟!!! * امروز نهم سپتامبر است . از صبح یک ریز دارند از خودشون تقدیر می کنند و به خودشون امتیاز می دهند . دو روز است تعداد پلیس ها سه برابر شده است . دنبالت راه می افتند و مشخصاتت را در میاورند. خوش اند برای خودشان . من هنوز هم قبول نمی کنم اون برنامه ها کار عربهای مافنگی شل و ول باشد. عرب ها اینجا فراوانند همه سنگین ، چاق، لش.. از بس تو شکمشان می کنند نمی توانند راه بروند . کار کار خود انگلیسیای چپول است .. ببیند کی گفتم !!! پیوست.۱. این کوتاه ترین نوشته من است . پیوست.۲. خاتونک دعوام کرد .. ترسیدم ... برش داشتم ..... پیوست.۳. بله کتاب را باید تند و تند خوند ولی من جدیدا خسیس شدم .. کتاب فارسی هایم را شش سال یک بار می خونم .. هنوز دلم نیامده سال بلوا را بخوانم ... ببیند دیگه چی ام من !!! بعدشم این را لفتش دادم که حسابی کش بیاد .. ولی دیشب تا یک و نیم شب صد صفحه و خورده ای را خواندم .. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 5:55 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
۱. له له می زدم که بیام بنویسم .. از دیروز بی وقفه در ذهنم نوشتم و نوشتم و نوشتم ، الان که می خواهم همان ها را بر کیبورد بکوبانم دستانم یاری نمی کند. نمی دانم این هویت مجازی دیگر چه سانسوری دارد ؟!! ۲. جمعه عصرها بهترین وقت هفته است . عدّه ای دور هم جمع هستیم . یک نفر سخنران است و بقیه هم با دهان باز سخنان او را می بلعند. درس زندگی یاد می گیریم و درس عشق به هم می دهیم . من دوستان جدیدم را خالصانه دوست دارم . ۳. سه روز جهنّمی را گذراندم . سه روز حرفهایم را در دهانم چرخاندم و چرخاندم و چرخاندم . هر بار که خواستند بیرون آیند اتفّاقی افتاد. امروز دیگر طاقتم طاق شد . طغیان کردم . خروشیدم و به آتش کشیدم ، غافل از اینکه آن که پر و بالش سوخت خودم بودم . هم دیگر دهانم باز نمی شود، هم پروازم در نطفه عقیم ماند . من سوختم . ای کاش می بودی و می دیدی. ۴. تو مو می بینی و من پیچش مو .... هم قبیله ای سلام !! هم قبیله ای خودش می دونه کیه گرچه گفت بلا به دور .. ۵. بادبادک بازم رسید. کتاب جدید که دستم می گیرم ، اوّل دلم تاپ تاپ می کنه ، دوّم چشمهام دو دو می زنه .... آخرش هم دماغم را می کنم لای صفحاتش یک نفس عمیق می کشم .. هر کتابی بوی مخصوص خودش را داره .. بادبادک باز بوی قابلی پلوی افغانی می دهد. ۶. من بدو ...کار بدو .. من بدو .. کار بدو ... انقدر استقامت به خرج می دهم تا کار از نفس بیافتد ، بیافتد زمین و من برش دارم . ۷. حسن خان جان ... چرا گفتی مثل نوشته های پیری فالکنر بود ؟!! دلم برای نوشته هایت پر می زند. هنوز هم پسرک عاشق پیشه ات درونم را متلاطم می کند . هی نگو درک کنم .. نمی توانم . وقتی دلت تنگ می شود درک اینکه نباید باشد و نمی شود سخت است . با ما به از این باش .. رفیق . ۸. تنهایم و عجیب تنهایی ام را دوست دارم . در سکوت و آرامش فیلم های دلخواهم را می بینم ، قهوه می خورم ، بستنی لیس می زنم ، تلویزیون نگاه می کنم و به صدای لذّت بخش هزاران جیرجیرک پناه گرفته در حیاطمان گوش می دهم . انگاری با سوت زدنشان در تاریکی شب می خواهند به تو چیزی را بگویند. شما هم گوش کنید ببینید معنایش چیست . ۹. نوشته دیروز آرمیتا مرا به بیست سال عقب تر پرتاب کرد. ترّدد هر روزه در خیابانی خلوت که فقط یک طرف آن مسکونی بود مرا از چهارده سالگی با این سباعت آشنا کرد. هنوز هم بعضی از تصاویر کابوس شبانه مرا تشکیل می دهند. هنوز هم از خیابان خلوت می ترسم و به دنبال مردی مشکوک می گردم . کودک درون من می ترسد . دلم می خواهد بغلش کنم ، اشکهایش را پاک کنم و آرامش کنم . مردان مریض مملکتم مرا نیز به نوعی بیمار کردند. ۱۰ . به تقلید از گلکار پنجم : ۱۱. سانسور شد . ( مثل بقیه حرفهای دلم به تو !) ۱۲. بعد از سالها دلم می خواهد یکی بود که برام شعر بگه ... مال خود خودم . ۱۳. ۱۴. دلم یک پای ثابت می و بدمستی می خواهد . دلم می خواد به سلامتی هم یک شیشه را نفله کنیم و قهقه هایی از ته دل بزنیم . دلم خماری فردای بد مستی را می خواد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:18 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت هفت و نیم صبح است . دخترک به داخل کوچه می پیچد ، به راهرو طبقه سوم نگاهی پنهانی می اندازد. سرعتش را کم می کند ." الان باید پیدایش شود" ، پا به پا می کند. در بلافاصله باز می شود. دخترک نگاهش را به زمین می دوزد و به سرعتش می افزاید . هنوز مسافتی دور نشده است که صدای پسرک را می شنود که اسمش را می برد. سرش را بر می گرداند. پسرک با آن قد بلند و نگاه سیاهش به طرفش می دود. قلب هشت ساله دخترک سخت می تپد. پسرک قدمهایش را با او همراه می کند و این نهایت خوشبختی دخترک است . به مدرسه نرسیده پسرک درخواست دیروزش را تکرار می کند ، دخترک مشتاقانه پاسخ مثبت می دهد. سخت است ولی می داند برای پسر همه کار می کند. زنگ ناهار را که می زنند ،دخترک خود را به حیاط می رساند. حیاط دخترها و پسرها جداست . بخشی از نرده ها را باز گذاشته اند ولی هیچ کس جرات عبور از آن را ندارد. همه از عقوبت و مجازات آن می ترسند. قلب هشت ساله دخترک باز هم سخت می تپد. حیاط کوچک بغل مدرسه را می پاید،کسی نیست. بالکن فراخ مدرسه را هم نگاه می کند،ناظم هم نیست . پسرک کنار نرده ها ایستاده است و چشمان براقّش می درخشد. دخترک دور می شود ، کنار پلّه ها می ایستد، در یک لحظه به پسرک فرمان می دهد و او به سرعت به طرف حیاط کوچک می دود . دخترک به سرعت از جایش بلند می شود، نزدیک حیاط کوچک می ایستد و به دنبال چشمهای آشنا می گردد. علامت را می دهد . دخترکان بزرگتر به سرعت نزدیک می شوند. دستی بر سرش می کشند و به حیاط کوچک می روند. به دنبال آنها روانه می شود. دخترها و پسرک شروع به بازی می کنند، خودش را نزدیک می کند و تقاضای وارد شدن به بازی را می کند. دخترها موافقند امّا پسرک ناگهان می گوید : نه ، او بچّه است و بازی را خراب می کند! قلب هشت ساله دخترک سخت و دردناک می تپد. خودش را کنار می کشد . قطرات اشک روی گونه هایش جاری می شوند. نگاهش را بالا می گیرد تا کسی نفهمد. ناگهان متوجه یک جفت چشم می شود. مربّی اش .. مربّی پیش آهنگی اشان او را نگاه می کند. بی هیچ حرفی از کنار پنجره کنار می رود. قلب هشت ساله دخترک باز هم می تپد. ساعت آخر پنجشنبه بود و باید برای مراسم هفتگی پیش آهنگی می ماند. امروز قرار بازدید از یک بیمارستان را داشتند. ای کاش می شد فرار کند. پیش آهنگی را دوست داشت. لباسش را دوست داشت و به او غرور خاصی می داد . واکسیل های طلایی اش را لمس کرد.با سری افکنده از پلّه های حیاط پایین رفت. به طرف بچّه ها حرکت کرد. ناگهان به روبرویش نگاه کرد ، مربّی با همان چشمها به او می نگریست. فکر فرار به کلّه اش زد ولی پاهایش اطاعت نکرد. مرّبی به طرفش می آمد. ترس تمام تنش را لبریز کرد. مربّی نزدیک تر شد. ایستاد و زانو زد . دستهای دخترک را گرفت و خیلی آهسته به او گفت : دخترک گلم ...شاید آدمهای زیادی در طول زمان اشک تو را در آورند ولی یادت باشد که تو یک دختر قوی و محکمی که اشک هایت را پاک می کنی و به راهت ادامه می دهی . قلب هشت ساله دخترک این بار هم سخت امّا امیدوارانه تپید. آن روز دخترک بلند تر از بقیه دخترها پوز زنی می کرد و بلند تر از همه می خواند : دخترا شیرند مثل شمشیرند ........ پسرا موش اند مثل خرگوش اند
دخترک دیگر منتظر پسرک نشد. جواب خطاب های پسرک را نداد و او یک روز خسته شد و دیگر او را صدا نزد . سالهای بعد پسرک از دخترک گله کرد که دل او را شکسته است . این بار دیگر قلب دخترک سخت نتپید. پیوست.۱. لوچیانو پاورتی در سن هفتاد و یک سالگی درگذشت . او که از یکسال گذشته با سرطان لوزالمعده درگیر شده بوده ، امروز صبح ( پنجشنبه ششم سپتامبر ) در خانه خود چشم از جهان فروبست . جاویدان صدای جادویی و سحرانگیزش . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 5:56 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مدّتی می شد که شروع شده بود . وسوسه اش عین خوره درونم را می خورد. یک لحظه هم نبود که بهش فکر نکنم . همه اش تقصیر رضا پنجاه و سه بود . انقدر احساس پدریّتش قوی بود که احساس خفته و مهار شده مادری مرا بیدار کرده بود . به قدری دلهره داشت که دلهره اش را کاملاْ به من انتقال داده بود .چند روزی بود که دلم می خواست مادر شوم . بدجوری . احساس می کردم تنها چیزی که آرامم می کند یک کودک گریان در میان بازوانم است . چند روزی مدام با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره آن تصمیمی که سالهاست با آن می جنگم را گرفتم .
ساعت پنج و خورده ای عصر است . دوستم و پسرکش در ماشین هستند . مرّتب از آینه پسرک را چک می کنم که کمربندش را باز نکند . در همان حال هر از گاهی اظهار نظر و خودشیرینی هم می کنم . در درونم هم به این فکر میکنم که.... به به ...من مادر خیلی خوبی می شوم . در جاده کناره منتظر ورود به خیابان اصلی ایستاده ام . ماشینها عین رگبار از جلویم عبور میکنند . به انتهای خیابان نگاه می کنم . ماشین ماستنگ عنابی رنگ قدیمی از دور می آید . زیباست ، با وجود کهنگی لوندی خاصی دارد . با شیفتگی نزدیک شدنش را می نگرم . ناگهان راننده توجهم را جلب میکند . عجیب است ... این چرا این طور است !!! دستش چرا هواست !! ناگهان می فهمم. خانم راننده دست راستش را به طرف من بالا گرفته و انگشت وسط را به سمت من نشانه گرفته است . بی هوا می خندم . به اطراف نگاه می کنم . حتماْ به کسی رحمت و برکت !!! امریکایی می فرستد . هیچ کس نیست !!! دوزاری ام می افتد . به من بود . حیران به دوستم می گم . او ندیده است . قاطی می کنم . هر چی که رشته ام پنبه شد. نفهمیدم چی شد که کودک سرکش یک تودهنی محکم زد تو دهن والد و بعدشم یکی زد تو سر بالغ و پایش را گذاشت روی گاز ، به دنبال خانم انگشتی !!! سر چراغ قرمز بعدی به او رسیدم و شیشه طرف دوستم را پایین زدم و هوار کشیدم : چه مرگت است ؟ خانم انگشتی بازهم مرحمت نموده و این دفعه سمت چپی را بالا برد و دوباره انگشت را حواله من کرد و گفت : تو وسط خیابان ایستادی و ف..ا...ا...ک حقته !!! دیگه نفهمیدم چی شد .. به قدری خشمگین شدم که با سرعت دنبالش راه افتادم ، بی هیچ تفکری . یک بار خواستم با دوربین عکس بگیرم ، نشد . خواستم به پلیس زنگ بزنم ،به نظرم بی فایده آمد . فقط با سرعت بالا و بی احتیاطی رانندگی می کردم و فحش می دادم . یک لحظه صدای پسرک را شنیدم که می گفت : مامان ، خاله چرا به خانوم بگلی گفت کثافت ؟!!! با شنیدن این جمله انگار سطل یخی ریختند روی سرم . از خجالت نمی دونستم چی کار کنم . فقط به او گفتم : ببخشید ، خاله حق نداشت این حرف را بزنه . دیگه سرم را بلند هم نکردم . درونم غوغایی شد . من نه تنها خشم درونی ام را نمی توانم کنترل کنم بلکه عکس العملهای خوبی هم ندارم. چطور ممکنه که کسی وجود معصومی را در ماشین یادش بره و کنترلش را از دست بده . اگر در اون لحظات خشم اتفاقی برای مادر و فرزند می افتاد ، من تا ابد با عذاب وجدانم چه می کردم ؟؟ همین امروز فهمیدم بعضی ها هنوز لیاقت مادر شدن ندارند. بعضی ها اوّل باید روی خودشون کار کنند بعداْ یک موجود دیگر را به دنیا ارایه بدهند . من هنوز واجد شرایط نیستم . من اوّل باید سخت روی خودم کار کنم بعداْ فکر مادر شدن بکنم . خر ما از کره گی دم نداشت ، نخواستیم آقا جون ، ما بچّه نخواستیم . با اجازه تون بریم یک کم با این کودک سرکش حرف بزنیم بلکه آروم بشه . با اجازه .
پیوست۱. بانو الهه خواننده قدیمی هم درگذشت . پدر من الهه را خیلی دوست داشت و در آلبوم خانه ما عکسهای دونفری شان را به وفور پیدا می کنید . قول می دهم پدر من در جمع استقبال کنندگان الهه حضور داشته است . بابا جان ، امیدوارم آن دنیا هایده و مهستی و الهه برایت بخوانند و خوش باشی .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:49 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||