تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
پینوست ۳ داغ داغ الان اضافه شد ، نخونید عاقتون میکنم

 

امروز می خواهم یک داستان واقعی براتون تعریف کنم . نتیجه گیری را میگذارم به عهده خودتان ...

خانم شین یکی از عروسان خانواده پر زاد و رود پدری من است . بانویی شصت ساله با سه فرزند برومند . خانم شین همیشه زنی خوش سیما و موجه بوده است . اگر از نزدیک با خانم شین آشنا نباشی هیچ گاه نخواهی فهمید که خانم شین با مادرش سالهاست که قهر است و دشمنی دیرینه دارد . بچگی من همیشه با شیطنت و ناآرامی فراوان همراه بود و  همیشه باید با بچه های دیگر مقایسه می شدم و دردناکتری این قیاس ها دختر لوس خانم شین بود . دختری شل و وارفته با دهانی که اگر باز می شد جز کلماتی کش دار چیزی بیرون نمیامد . دخترک لوس همیشه مرا در ادب و تربیت شکست می داد . در یکی از مهمانی های شاد قدیم متوجه پچ پچ فامیل شدم که در آن نام خانم شین به کرّات برده می شد . فالگوش که ایستادم دستگیرم شد که خانم شین مادرش را به دادگاه کشانده است و همه به بدی از این خانواده یاد می کردند .چنان دلم خنک شده بود که تا مدّتها دیگر برایم مهم نبود که دختر خانم شین الهه ادب است . آن بت ناشکستنی برایم شکسته بود . بعدها مامان برایم تعریف کرد که خانم شین به شدّت از مادرش بیزار بوده و حتی هنگام به دنیا آمدن بچّه هایش مادرش را به خانه راه نداده است . اعضای این خانواده هیچ کدام با یکدیگر حرف نمی زنند و برای یک قطعه زمین موروثی خانم شین و خواهرش ( معروف به بریژیت باردو ) مادر را به دادگاه برده و شکستش داده اند . چند سال پیش شنیدم مادر خانم شین در تنهایی و بی کسی در حالیکه حسرت دیدار فرزندانش را می کشیده از دنیا رفته است .

سالها گذشت . دختر خانم شین به دانشگاه رفت و فارغ التحصیل شد . خواستگاری در خانه را زد و دختر خانم شین بله را گفت . داماد بعد از نامزدی به امریکا رفت و پنج سال بعد دختر خانم شین به دنبال همسر به امریکا روانه شد .  خانم شین در یک روز بحرانی و در کمال افسردگی  برای مادر جان بنده این طور تعریف کرده است که در عرض یک سال گذشته که دخترش به امریکا رفته است ، هیچگاه به مادر زنگ نزده است . هر زمان که خانم شین به دختر زنگ می زند ، دختر بیرون رفتن را بهانه میکند و در عرض یک یا دو دقیقه تلفن را قطع می کند . مادر به دختر گفته است که نمی شود ما همانند بقیه چت کنیم .. برایت کم خرج تر می شود و دختر گفته است که نه ... ما یک کامپیوتر داریم و شوهرم ناراحت میشود اگر من آن را اشغال کنم . خانم شین گریان و نالان اظهار کرده است که مدت چهار ماه است که از دخترش خبر ندارد و فقط از مادر دامادش شنیده است که دخترش هرروز به مادر شوهر زنگ میزند و احوال پرسی می کند . خانم شین از این همه نامهربانی و ناسپاسی دختر افسرده شده است .

من شنیده ام که می گویند هر دستی بدهی همان دست پس می دهی . آیا این به این معناست که رفتار خانم شین با مادرش باعث این رفتار دختر با مادر است ؟؟؟ یعنی الان که دختر خانم شین باردار است ، حتما فرزندش هم با او همین رفتار را خواهد داشت ؟؟؟ یعنی قرار است نسل اندر نسل تمامی فرزندان این بانو تقاص کارهای مادرشان را پس دهند ؟؟؟ نمی دانم .. شما چی فکر میکنید ؟؟؟؟

پیوست.۱. همین الان از مادر شنیدم که دختر خانم شین بعد از اظهار تمایل مادر برای تولّد نوه اعلام داشته که به وجود مادرش هیچ احتیاجی نیست و اگر کسی بخواهد بیاید مادر شوهر برایش بهتر است !!!!

پیوست.۲.  چون چند نفری فکر کردند که خانم شین مادر خوبی نبوده ، خواستم بگم این طور به نظر نمی رسه چون بچّه های دیگر این گونه رفتار نمی کنند و تا جایی که ما در جریان بودیم این خانم همیشه با عشق از فرزندانش یاد میکرد و همه کار برای فرزندانش می کرد ( البته همه کار در نزد پولداران با همه کار ما فرق دارد !!!!)

پیوست.۳. دختر خانم شین فارغ شد .. یک پسر تپل مپلی ... کی بود که گفت شاید پسر بزاد این سیکل ( ببخشید همون لوپ نیکو ) تکرار نشه ...( آیدا بود هاهاهاها )  مادر شوهر الان امریکاست .. مادر سه روز بعد از زایمان از خواهر شوهر شنیده ... این وسط مامان من بیشتر از همه داره غصه می خوره !!!!!

پیوست.۴. پینگ هم یک نوع مرض است !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 7:29 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

همه می دانند که من کتاب را خیلی دوست دارم و کتاب خری( خر حیوونی نه ها خر خریدنی ) یکی از مشغولیات ایران رفتن من است . امسال هم از صدقه سر یک بانوی سطحی بین و یک مامان دهن بین و ملّت چرت و پرت خین ( اینم خین و خون نیست ها خین خواندن است ) ، بنده صاحب یک راس کتاب شبهای گراند هتل شدم . از آنجایی که از خدا پنهان نیست و حالا چرا از شما پنهان باشه ، من خسیسی ام میاد کتاب بخونم مبادا که تمام بشه و هنوز کتاب سال بلوا و بیست جلد کتاب دیگر هست که از سالهای قبل بخوانم ...ولی دیدم مامان جان این کتاب را مدتهاست خوانده ، به فغان در آمدم و تصمیم گرفتم آن را بخوانم .

چشمتان روز بد نبینه . اگر نخوانده اید که اصلاْ نخوانید ، اگر خوانده اید که می توانید با من همدردی کنید . کتابی سراسر غم و اندوه . فقط پنجاه صفحه شادی و خوشبختی داشت . از اوّل دختر بینهایت خوشگل قصّه کتک خورد تا آخرش که بدبخت شد . باور کنید گاهی از شدّت کتک استخوانهای منم تیر میکشید ، یعنی اگر قطعاْ آدمیزادی بوده با این همه کتک مرده بود و زنده نمی ماند .

امّا چیزی که باعث شد از این داستان نیمه مبتذل بنویسم ، فرهنگ زنانگی حاکم بر داستان بود. 

 در سالهای پایانی سلطنت احمد شاه دختری به همراه مادر مریض و همیشه بستری خود و پدری شرّ خر و بی نهایت ظالم زندگی میکرده است . مادر داستان می میرد و دختر سرگردان و ناراحت شاهد آمدن زن دوّم به خانه می شود .. پدر یک انسان کاملاْ روانی و خشن است که همه را وحشیانه کتک می زند و حتی فرزند دوم خود را می کشد پدر زنی سوّم هم به خانه می آورد و همه را به نوبت کتک می زند.دختر عاشق می شود ولی در حین فرار دستگیر شده و کتکی تا حد مردن می خورد. دختر را به زور به یک معتاد روانی شوهر می دهد . مرد کشته میشود و دختر باز هم به خانه پدر باز می گردد . هنگام بله گفتن پدر به یک مرد مسن دختر فرار می کند و با عاشق قدیمی خود دیداری داشته و با او ازدواج می کند . بعد از یک یا دو سال زندگی شبی پسر دیگر باز نمی گردد .

این قسمت اوّل داستان است . همه خشونت ، کتک ، درد ، رنج . از همان ابتدای امر چیزی که توجهت را جلب می کند این است که دخترک حامی ندارد . از زمانی که ما یادمان می آید هیچ موقع قانونی درست و حسابی در این مملکت وضع نشده است و هیچ گاه کودکان این مرز و بوم هیچ پناهی غیر از خانه والدینشان نداشته اند . قانون کودکان را در برابر پدر و مادر دیوانه حمایت نمی کند . بارها و بارها در این مرز و بوم شاهد شکنجه و حتی مرگ کودکان به دست یکی از والدینشان بوده ایم . این مسیله به چند سال عقب بر میگردد ؟؟ صد سال ؟ دویست سال ؟ سیصد سال ؟ هزار سال ؟ دختر به سن رشد می رسد و می فهمد جز خودش کسی به دادش نمی رسد ، کسی در زندگی خانوادگی دخالت نمی کند و او باید خودش از خودش دفاع کند و تقدیرش را عوض کند .

دخترک قصّه پس از نیامدن همسر به نزد صاحب کار همسر میرودو از او که شاهزاده ای متمول است تقاضای کمک می کند.او که از قضا از دختر خوشش آمده ولی از قضای حادثه متاهل و صاحب یک دختر است ، او را به باغ دربند می برد و به ازدواج موّقت ( هورا به ازدواج موقت ) خود در می آورد . شاهزاده پس از آگاهی از تصمیم پدر مبنی بر داشتن وارث ذکور برای خانواده پا پیش گذاشته دختر را به هوویی همسر پیشین معرفی می کند . دختر بلافاصله پسری زاییده و عزیز می شود . بعد از درگذشت مادر شوهر هوو صاحب قدرت می شود و دختر را در نزد شوهر خار می کند و به او تهمت فساد را می زند . شوهر پسر را از مادر جدا کرده و او را طلاق می دهد و به خیابانها می اندازد .

دختر دیگر دختر نیست ، زنی شوهر کرده است و از قضای حادثه شوهر مرده است . او باید به فکر خودش باشد . قانونی برای پناه او نیست . همه به چشم یک میوه رسیده به او نگاه میکنند و او باید راهی بیاندیشد . شاهزاده ای خوش تیپ و پولدار بد موقعیتی نیست . زمانی که پایش به خانه شاهزاده باز می شود از تمامی طرفندها استفاده می کند تا خود را در دل اهالی خانه جای کند . شاید هر کدام از ما انتقادی کنیم و راهکاری بجوییم ولی آیا این تنها عکس العملی نیست که خودمان در هنگام بدبختی از خودمان نشان می دهیم ؟؟ وقتی جامعه تو را پذیرا نیست مجبوری غریزه ات را بکار بیاندازی تا زنده از این موانع بیرون بیایی . هووی بزرگتر هیچ راه فراری ندارد ، نه قانونی برای او تعبیه شده ، نه خانواده ای پذیرای او هستند ، او باید بدون حرف هوو را بپذیرد . غریزه به او می گوید خود به فکر خود باش و کلک او را بکن . غریزه بعد از مدّتی راهنمای عقل و فکر او می شود بدون آنکه به درستی و بدی عمل بیاندیشد . هیج کس به فکر او نیست ، پس خود باید به فکر خود باشد .

زن همکلاسی قدیمی را می بیند با کمک او در گراند هتل خواننده می شود . همیشه پسرش را از راه دور می بیند . به عاقبتش چندان نمی اندیشد . اهل محل او را زنی خراب و غیر قابل معاشرت می دانند . برایش مهم نیست . دیگر هیچ چیزی برایش مهم نیست . تا روزی که پسرش را از روی سن می بیند و فردا متوجه می شود که دختر هوو مرده و همه خانواده به خارج از ایران مهاجرت کرده اند . زن تمامی امیدش را از دست می دهد . به این باور می رسد که حتی پسرش هم او را دوست ندارد . از خوانندگی دست می کشد و آواره خیابانها می شود . در یک شب تاریک سکته می کند و می میرد .

داستان به همین تلخی شروع شد و به تلخی بدتری پایان یافت . در سرتاسر داستان دلت بهم می خورد از قوانین مملکتی که داستان در آن به وقوع پیوسته است . تمامی نهادت پر می شد از نفرت و حس حقارت . مکانی که برای جنس تو آن قدر ارزش قایل نیست . کتکت می زنند ، طلاقت می دهند ، کودکت را می گیرند ، بیکارت میکنند ، دربدرت می کنند و خلاصه پاره پاره ات می کنند و دریغ از یک جو قانون و نگهدار .

می خواهم بدانم آیا این طبیعی نیست که زنان مملکت من این گونه رفتارها و بی فرهنگی ها را از خود نشان دهند ؟

وقتی می گوییم مادران دختران ما خود عامل مشکلات دختران خود هستند آیا یکی از دلایل آن این نیست که هیچ گاه در تاریخ ما کسی از زنان حمایت نکرده و همیشه خودشان به داد خود رسیده اند و نتیجه این شده که بدترین راه ها را برای خود پیدا کنند ؟؟

من هنوز هم حرفم تمام نشده ولی فکر کنم صبر و حوصله شما از خواندن این همه حرف تمام شده .. بقیه اش باشه برای دفعه بعد .
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

حمید هامون فعلی ، دن ملنیوم سابق و چایی جونم   از من به بازی تاثیرگذارترین ها دعوت کرده است . از اون جایی که من به همه کارهای خوب دنیا لبیک می گم ، اینم شما و این هم تاثیرگذارنده های طول عمر من :

* پدرم *   اوّلین بار با او در جاده عشق قدم گذاشتم . یک روز صبح زود در چهار سالگی ام وقتی یک لیوان شیر و امالتین ( اوالتین کنونی ) را به دستم داد ، عاشقش شدم . این عشق هنوز هم برایم مقدّس ترین است . پدرم به من نجابت را یاد داد ، با دلبستگی آشنایم کرد و صداقت را بر لوح ضمیرم حکّ کرد . به من یاد داد که روی دو پایم بایستم و هیچ گاه منّت کسی را به جان نخرم . به من یاد داد که آزادگی و وارستگی بهترین هدیه انسان به خود است .

* مادرم*  سخت کوشی ، قناعت ، استواری ، آینده نگری و استقامت را مادرم به من آموخت . بارها در زندگی با رفتارش، تفاوتهایش را با زنان همسن خود به ما نشان داد . مادرم جزو معدود زنان تحسین برانگیز نسل خود است . مادرم عشق بدون شرط و فداکاری بی دریغ را در هنگام بیماری پدرم به همگان نشان داد .

*برادرم * کسانی که مرا می شناسند می دانند که برادرم را عاشقانه می پرستم . آن تپلی کوچک دوران بچگی صندوقچه اسرار بزرگی من شد . تنها راهنمایی است که برایم حجّت است . برادرم به من یاد داد که می شود هر لحظه تغییر کرد ولی دوست داشتنی و محبوب باقی ماند. او نمونه انسان واحد یوتوپیای من است . تنها انسان کاملی که من برای شبیه شدن به او همیشه در حال دویدن هستم . نجابت ، رفاقت ، تعهد ، انسانّیت و سعه صدر را از برادرم آموختم .

* همسرم ( مربوطه بزرگ ) * از همسرم یاد گرفتم که میشود قلبی داشت به بزرگی یک آسمان ، می توان روحی داشت به گستردگی یک کهکشان . به من یاد داد که میشود فقط محبّت کرد و محبّت کرد و توقّعی هم نداشت . او نمونه یک قلب بزرگ تپنده است .

* پ ( دوست قدیمی )*  این دوست سالهای دور من که دیگر نیست شاید بیشترین تاثیر را در من کنونی دارد . پ مرا باور کرد ، مرا کامل کرد ، مرا عاشق کرد ، مرا بالغ کرد . پ را دوست داشتم همانند نفس . همانند جانم شیرین بود . با او تمامی تجربه های خوب زندگی ام را داشتم . خواندن را او به من یاد نداد ولی جهت دادنش را  به من هدیه کرد . تفکّر صوفیانه را او به من یاد داد . او مرا با دنیای دیگری آشنا کرد . از پیغمبر دزدان تا پله پله تا ملاقات خدا ، از دیوان ایرج میرزا تا توّلدی دیگر فروغ .  از غزّلیات حافظ تا تذکره الاولیا غزالی . همه را از او دارم . هر چه داشتم و دارم از او دارم .
وقتی برایم شعر گفتی از خوشی در پوستم نمی گنجیدم . وقتی گفتی " من که می دانم تو روزی در دیار دوردست ..... " حفظش کردم ولی باورت نمیشه هیچ لحظه ای بدون یاد تو نگذشت ... هیچ لحظه ای .

 

پیوست .۱. الان که نوشتنم را تمام کردم  فهمیدم که چقدر من خوشبختم که انسانهای به این خوبی مرا احاطه کرده یا کرده اند . خدا کند قدرشان را بدانم .

پیوست.۲. دعوت یادم رفت .. تمامی کسانی که این مطلب را خوانده اند به این بازی دعوتند .. مخصوصاْ جناب پروفسور ارجمند بالتازار خان ... و شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 5:42 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید

این وطن هرگز برای من وطن نبود .
                                                                     لنگستن هیوز


به ساعت بزرگ سالن نگاهی می اندازم . ساعت دوازده و نیم نیمه شب است . به طرف محبوبه ( همکار سابقم ) برمی گردم ، چشمانش را بسته است . چمدانهایمان در کنار هم ایستاده اند . قرمزه مال من است . چقدر به نظرم خوش رنگ و زنانه است . در این فکرم که محبوبه کودک معلول خود را به چه کسی سپرده است ، به شوهر بی فکرش ؟ یا به خانواده اش ؟؟ هنوز درگیر افکار پریشانم هستم که کسی بازویم را تکان می دهد . محبوبه است ، می گوید بی خواب شده ام ، بلند شو برویم کمی این اطراف را بگردیم . با خوشحالی بلند می شوم .

سالن سرد و خنک است . سرمایش از پوستم نفوذ می کند و دلم را می لرزاند . به محبوبه نگاهی می کنم که چادرش را هنوز به سر دارد . به او یاد آوری می کنم که اینجا ایران نیست و می توانی حجابت را در آوری . می گوید اینطور راحت تر است و به یادم می اندازد که او در ماموریت است .

قدم می زنیم . سالن مخلوطی از رنگهای قرمز و سفید است . عجیب شاد و سرزنده است . از هر گوشه ای صدایی به زبانی متفاوت شنیده می شود . دختری با سینی مشروب ایستاده است و تعارف می کند . به طرفش می روم . به انگلیسی می پرسم این چیه ؟ به ترکی جواب می دهد . به محبوبه می گویم ترجمه کن ، می گوید نفهمیدم . مایعی سبز رنگ است . بر می دارم و بالا میروم . گلویم را می سوزاند . لذّتی سوزناک و داغ کننده . می دانم محبوبه اهل این چیزها نیست ، بی خودی تعارف نمی کنم . به او می گویم  اینجا ترکیه است و تو مثلا مترجم منی ؟؟!!!  لبخندی صورت شرم آلودش را روشن میکند .

باز هم سالن فرودگاه را دوره می کنیم . از گوشه ای صدای فارسی به گوش می رسد . به طرف صدا می رویم . عدّه ای مرد با صورتهای ریش دار مخوف نشسته اند و با تسبیح هایشان بازی می کنند و هر هر می خندیدند . نگاهی خصمانه به طرفشان پرتاب کردم و با ایششششی بلند و کشدار از کنارشان رد شدم . صدای ناسزایشان از پشت به گوشم رسید . برگشتم و در حالیکه به بدترکیب ترینشان نگاه می کردم با دهانم صدایی برایش در آوردم و به سرعت دور شدم . محبوبه به دنبالم می دوید . گوشه ای رفتیم و از خنده ولو شدیم . به محبوبه گفتم تو رویت را سفت بگیر که کسی تو را نشناسد .

به راهمان ادامه دادیم . چقدر ایرانی اینجا بود . همه از مدیران و خداّم مملکت ، همه ریشو ، همه بدترکیب ، همه مفت خور ، همه یک شکل و یک ریخت . بلوز سفید یقه آخ.. دی ، با شلوارهای چرک و کتهای ارزان قیمت . به هر کی رسیدم به نوعی زبان درازی کردم . حالم داشت از قیافه هایشان بد می شد . به محبوبه گفتم نگاه کن ! چغندرغاز پول معلمی به تو می دهند و با بقیه حق تو و امثال تو به سفرهای خارجی می روند . اراذل و اوباش !!  قیافه ای آشنا روبرویم دیدم . دقیق تر شدم . علیرضا دبیر بود . با سه چهار تا زن پیچیده شده در چادر . خواستم به طرفش بروم که محبوبه لباسم را کشید . او را روی صندلی نشاندم و به طرف دبیر رفتم . سلامی دادم .سرش را همانند همه اراذل معصومانه پایین انداخت . به او گفتم آقای دبیر من یک زمانی طرفدار شما بودم . برای برنده شدن شما دعا می کردم ولی الان دعا می کنم زودتر چلاق بشی  . سرش را بالا کرد و گفت چرا خواهرم ، خفه شو یی غلیظ گفتم و رفتم .

دختران حزب....ی پیچیده در چادر همه جای سالن پراکنده بودند . عدّه ای سر و صدا به راه انداخته بودند . به طرفشان رفتم و چهار پنج تا متلک آبدار بهشان گفتم . به درستی به یادم نیست ولی فکرکنم به پدرانشان توهین کردم و به این که مزدورند و نانجیب اشاره ای داشتم .

شماره پروازم را در بلندگو اعلام می کنند . با محبوبه به طرف گیشه می رویم . پاسپورت آبی را به طرف مامور می گیرم . با محبوبه خداحافظی میکنم و به او می گویم مواظب خودش و دخترش باشد . مامور کارت پرواز را به من داده است ولی پاسپورتم نیست . تنم یخ می کنه ، یک دفعه می ترسم ، نکند پاسپورتم را توقیف کنند ، عجب غلطی کردم به پر و پای این بی شرفها پیچیدم .حتماْ برم می گردانند . به مامور اشاره ای کردم که پاسپورتم را بده . گفت شما بروید به گیت مورد نظر،  آنجا به شما پاسپورتتان را  می دهیم ، این روال کاری جدید است .

آسوده می شوم . به طرف گیت به راه می افتم که کسی از پشت صدایم می زند . بر می گردم ، دبیر است . تا نگاهش می کنم ، با مشتی محکم به دماغم می کوبد . از درد مچاله می شوم . احساس می کنم خون از دماغم فوران می کند . از حال می روم .....

دماغم خیس است . چشمانم را باز میکنم . صبح شده . باز هم سیستم خنک کننده روشن شده و من آب دماغم راه افتاده است . پس مشت چی شد ؟؟؟ دبیر کو ؟؟؟ محبوبه ؟؟ ترکیه ؟؟!!!!!؟

باز هم خواب بود !!!!!!!!!؟ اه ... مگر این که من در خواب حساب این نانجیب ها را برسم ولی وای به وقتی که دستم به اون دبیر نامرد برسه ... انتقام اون مشت را حتماْ می گیرم .. حتماْ .. در خواب بعدی !!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

به تو نامه می نویسم
به تو ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو

                                          گم شد و به قصّه پیوست

باباجان سلام .. امیدوارم حالت خوب باشه .. ما رو دیگه نمی بینی خوشی ؟؟  اگر بگم ما هم خوشیم حتماْ می فهمی دروغ میگم ، نه ؟؟ ببینم .. چه حالی می ده از اون بالا همه چیز را ببینی ؟؟؟ چه احساسی داره ؟؟

الان نمی دونم چند وقته که برای همیشه رفتی .. حوصله حساب کردن ندارم .. تاریخش را یادمه ولی دلم نمی خواهد حساب کنم ... چهار ماه ، پنج ماه ، شش ماه ، فقط می دونم روزها دارند تند و تند می آیند و می روند . بعد از رفتنت دنیا تمام نشد . خورشید هم چنان می درخشد ، ماه شبها بالا می آید و مردم دنبال زندگی روزمره شان هستند . اوایل خیلی سخت بود که می دیدی کسی می خنده ... دلم می خواست فکش را از جا در بیارم ، فکر می کردم چرا درک نمی کنند که عزیزترین من رفته ، چرا می خندند . به مرور من هم خندیدم .. بابا می دونی کی خندیدم ؟؟؟ خیلی زود .. وقتی می گم به مرور فکر نکنی یک ماه دو ماه .. نه ... سه یا چهار روز ... می گفتم  خیلی بی احساسم ، وفادار نیستم ، عوضی هستم .. بقیه می گفتند نه نرمال است . نصفی از خنده ها هیستریک است بقیه از شدت ضربه ...

بابا !! چرا این طوری رفتی ؟؟؟ من تازه پنج ساعت هم تو رو ندیده بودم ... هر کی به من می رسید بغلم می کرد و می گفت منتظر دیدنت بوده ... نمی دونی چقدر دردناک بود شنیدن این حرف ... نه باورم می شد نه دلم می خواست این افسانه بافی ها را .. ولی اگر راست باشه چی ؟؟ یعنی تو واقعا صبر کردی تا من برسم ؟؟ 

بابا ... داغونم ... ببینم ما چه بدی در حقّت کرده بودیم که جلوی چشم ما رفتی ؟؟ تو هر سه تای ما را می شناختی ... درسته که همیشه قوی بودیم ولی نه انقدر ..از سنگ که نبودیم .. داداش که نابود شد رفت .. دوستش می گفت ساعت ها اوّل دیده تو رو که مبهوت و گیج تو اتاق ایستاده بودی و گریه ما رو تماشا می کردی ... چرا ؟؟ ناراحت شدی ؟؟ بمیرم .. داداش اومد به من گفت دیگه گریه نکن .. روحش اذیّت می شه ؟؟ نتونستم .. ناراحت شدی نه ؟؟؟ ببخش منو ... عوضش دیگه گریه ام نمیاد ... خیلی وقت است که گریه نکرده ام .. ( دروغ گفتم خب ببخشید )

بابا .. من نگران مامانم ... مامان اون جور که به نظر می آد قوی نیست .. تازه داره می شکنه .. تا الان به خاطر ما بوده ولی الان همه چیز عادی شده و تنهایی و نبودنت داره آزارش می ده ... نمی دونی چه حرفهایی می زنه ..یک چیزایی میگه جگرت آتش می گیره .. عجیب اصرار داره از خاطرات با تو بودن را بگه .. من خوشم نمیاد .. اصلاْ دوست ندارم یادم بیاد چی بودی و چرا حالا نیستی  ولی من می دونم تو هستی .. اون درناهای کاغذی ام که توی اتاق آویزونه را می دونم تو به حرکت در میاری .. خودم دیدم که هر وقت مامان از تو حرف می زنه اون توپ وسط شروع می کنه به رقصیدن .. می دونم کار خودته ... می دونم هستی  .. یک کمی کمک کن مامان حالش بهتر بشه .. تو فکر نمی کنی اینکه تو خوابش نمی آیی ناراحته ؟؟ همه اش می گه باباتون از من ناراحته ؟؟؟ امروز می گفت چرا من بابا را تنها گذاشتم اومدم اینجا ...

خب بیا تو خوابش دیگه ... مگه چی می شه .. یادته چند روز پیش یواشکی اومدی تو خوابش یک بوسه گذاشتی روی لپش و رفتی ... انقدر خوشحال بود که حد نداشت .. حالا یک بار هم بیا و باهاش حرف بزن .. خوشگل و خوش تیپ بیا ...

تو خواب منم بیا خوب ؟؟ تو خواب داداشی هم همینطور .. بابا یک کم فعالیت کن دیگه ...
راستی .. می گما .. اونجا خیلی فامیل داری نه ؟؟ خوبه ؟؟ پدرت را دیدی ؟؟ مامان بزرگ .. بغلش کن بگو دلم براش خیلی تنگ شده .. عمهّ ها چی ؟؟ عمو ؟؟ .. ماشالله یکی دو تا نیستند ... راستی اگه اومدی تو خوابم یواشکی بگو کی اومده بود استقبالت ..

بابا .. دیگه نمی تونم آروم باشم .. هر چی پیش می رم عوض اینکه آروم تر باشم بدتر می شم .. انگار نامه نوشتن همچین هم ایده خوبی نیست ..دارم عصبی می شم ..  توی این بیست دقیقه انقدر شکلات خوردم که چشمم سیاهی می ره ...

بابا .. خیلی دوستت دارم .. تو رو خدا مواظب خودت باش .. دلم برات تنگه ... خیلی ... کاشکی بودی بابا .. کاشکی بودی .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:15 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |