تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
سر سال نو هرمز و فرودین 
                                        بر آسوده از رنج تن دل زکین
به جمشید بر گوهر افشاندند
                                        مر آنروز را روز نو خواندند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
                                       بمانده از آن خسروان یادگار

                                                                        ( فردوسی )

 

هر روزتان نوروز

                                                                 نوروزتان پیروز

 

سالی سرشار از شادی و موفقّیت برای یکایکتان آرزومندم . از محّبت ها و مهربانی هایتان بی اندازه سپاسگزارم . دستهایتان را صمیمانه می فشارم و بوسه ای از مهر بر صورت چون ماهتان می زنم .
نوروز مبارک .....

                                

این کارتی است که سفارت ایران برای تبریک سال نو فرستاده است ، زیبا بود ، به شما تقدیمش می کنم . به امید نوروزی دیگر در ایرانی آزاد و آباد ....

پیوست.۱. با عرض تاسف و تالم اعلام می کنم که بلاگفا بعد از مدتها دوباره قرشمال فرموده و کامنت دونی ها دو روزی است که باز نمی شوند ، از تمام دوستان بلاگفایی عذر می خواهم اگر سال نو را تبریک نگفته ام .. تقصیر بلاگفا است .

پیوست.۲. شما را به خدا تو رودروایستی کامنت تبریک من ، تبریک نگویید . خیلی ضایع بید !!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 7:53 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم
کنار ما ریشه‌ ی بی شوری است ، بر کنیم
و نلرزیم، پا در لجن نهیم ، مرداب را به تپش در آییم
آتش را بشوییم ، نی زار همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشوییم ، دریا را در نوسان آییم

امروز بیست و پنجم اسفند ماه است و پنج روز به نوروز مانده است . نمی دانم چرا امسال هیچ حسی ندارم . شده ام خ... !!!! خالی از هر حسّی هستم . خانه تکانی هم نکرده ام . آشپزخانه را هم با زور و اجبار مامان دستی به کشوها و کابینت های کشیده ام . عکس بابا روی بوفه کوتاه قامت ناهار خوری هرروز صبح به من اخم می کند و به یادم می آورد که دیگر نیست . امسال عید نداریم . مهمانهای روز اوّل عید باید خرما بخورند و شکلات و پسته و خدا بیامرزی بدهند ، البته آقای مربوطه عقیده دارد که باید سفره ای بچینیم پر از غذاهای خوشمزه بلکه  راضی شوند و خدا بیامرزی از ته دل بدهد (کافر همه را به کیش خود پندارد )!!!!

مثل هر سال سبزه گذاشته ام . الان پنج میلی متری شده اند . با دوست جونم دو سه باری به مغازه ایرانی ها رفتیم ، ماشالله مردم سرشان خیلی گرم است . خانمی هفت تا سنبل خرید با یک جعبه نان نخودچی و یک ماهی قرمز دم دار . خانم دیگری با لهجه نصف و نیمه می گفت که پارسال شیرینی کم آورده و امسال باید دو برابر بخرد . پنج جعبه نان برنجی سفارش داده بود با چندین جعبه دیگر ! شیرینی تر پوندی (نیم کیلو ) ۵.۹۹ و شیرینی عید پوندی ۹.۹۹   .دلم می خواست از هر کدام از شیرینی ها یک دانه بهم بدهند ولی مریم جان حتی نیم نگاهی به قیافه ملتمس من نیانداخت و فقط توصیه کرد که : گوره داخل ایران نخر جرونه !

شما ها می دونید هر کی از شهرهای دیگر می آید اینجا موقع رفتن چی می بره ؟؟؟ حدستون چیه ؟؟؟ نمی دونید ؟؟؟ بگم ؟؟؟
نان بربری .... حداقل ۱۰ تا
خیارشور ... حداقل دو تا قوطی
رب انار ... حداقل دو تا شیشه
 و من چقدر مفتخرم که هر بار رانندگی این عزیزان بربری گم کرده را به عهده دارم و وقتی عاشقانه یک بربری ناوطنی ( همون نان بربری باگتی داخل ایران ) را بو می کنند ، من از خوشحالی رگ ناسیونالیستی ام باد می کنه !!! و با افتخار محصولات صدف و زرین را به همه نشون می دم !!!

پارسال این موقع حداقل شش هفت جور شیرینی پخته بودم ولی امسال بی حال نشسته ام و هر شب یک بطر شراب می خورم و در کرختی و بی حالی بیمارگونه ای غوطه ور می شم . هوا هم ماشالله بی تاثیر نیست . الان چهار سانت برف آمده و قرار است تا فردا به دوازده سانت هم برسه !!!!

مامان من در اتاق کامپیوتر خوابیده و می گوید بخوان ببینم چی نوشتی ؟؟ می خوام وبلاگ یکی از بچّه ها را باز کنم و یواشکی برایش بخوانم . عمراْ من این سخنرانی ها را برایش بخوانم ، آنوقت مجبور می شوم تا صبح موعظه و پند و نصیحت بشنوم !!!!

دلم یک قابلمه گنده زرشک پلو با مرغ می خواهد با یک دیس کشک و بادنجان و یک دیس سالاد اولیویه و یک کاسه گنده آش رشته پر از پیاز داغ و نعنا داغ و یک ظرف گنده کرم کارامل با یک بشقاب کیک شکلاتی با نسکافه و موس شکلات و کافه گلاسه و .......................................... خیلی زیاد شدند دیگه روم نمیشه بنویسم .

مواظب خودتون باشید . در فضای عیدانه ایران از ته دل نفس بکشید و یاد ما غریب غربا بیفتید و جای ما را خالی کنید . شب همگی خوش

پیوست .۱. من باب اطلاع بگم من پتیشن فیلم سیصد را امضا نکردم و نمی کنم . به نظرم اونچه که برای من از ایران مهم است حال و وضع کنونی اسف بارش است ، خدا رحمت کند خشایارشاه  گذشته ها را ، خدا را شکر که ملّت غیور و همیشه در صحنه امریکا اصلا نمی دانند پرشیا  خوردنی است یا پوشیدنی !! و خدا را شکر که ماشالله و صد باریکلا که ملّت هشیار ایرانی هم تا پای گذشته و تاریخ و رود و دریا پیش می آید غیرتشان لبریز می شود . شما را به خدا  به جای گذشته به حال بچسبید ، به جای خشایارشاه کمی به ا.ن مفتضح فکر کنید و به جای اعتراض به یک فیلم مجهول الحال که کسی برایش تره هم خورد نمی کند کمی به وضع حال و روز بدبختمان اعتراض کنید و بی تفاوت از کنار همه بدبختی ها رد نشوید .

پیوست.۲.  این همه جوش و  حرص خوردم گشنه تر هم شدم .. اگر نیم کیلو قطاب و باقلوا و لوز نارگیل و بادام و پسته و پشمک و نان برنج و سوهان خانی و یک کاسه گنده پالوده یزدی هم بود بهتر می شد ... خدا بگم چه کارت بکند سعید خان !!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:16 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

از بخت یاری ماست
                         شاید
که آنچه می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

                                مارگوت بیکل

هشتم مارسی دیگر در غربت سپری شد . غربتی که کمتر زنی در آن می داند روز زن کی است و برای چیست و به چه دردی می خورد. سالی در محل کارم تبریک روز زن را پرینت گرفتم و به همه تبریک گفتم ، بعد از اظهار بی اطلاعی با زبان محترمانه به من فهماندند که این روز برای تو مهم است چون از ایران آمده ای و در آنجا تو با مرد برابر نیستی و ... و در این مملکت کسی روز زن ندارد چون مسئله ای به نام زن بودن وجود ندارد .. خیلی ناراحت کننده و درد آور بود . نمی توانستم به آنها بفهمانم که زن بودن و در رده دوّم بودن در همین مملکت هم به چشم می خورد ولی حق با آنها بود ، مشکل و دغدغه اصلی زنان در این کشور آزادی نیست . مشکل اینها با مشکل خواهران من فرق دارد .

نمی دانم چه اتفاقاتی در ایران افتاده است. از خواب که بیدار شدم خواستم اطلاعیه هیات هماهنگ کننده را بگذارم دیدم ساعت ها از تجمع گذشته و اخبار دستگیری ها هم در آمده و من بازهم عقب افتاده ام . خدا امروز را ختم به خیر کند.

روز زن برای من یک روز معمولی بود مثل هزاران روز دیگر .. نوشتمش و حذفش کردم . دوست نداشتم این جنبه وجودی ام رشد کند و خانه زاد تنم شود . با هر بدبختی است بیرون می رانم. من با یک نواخت شدنم مبارزه می کنم .

روز زن به زنان دربند ایرانی مبارک .
روز زن به زنان آزاده ایرانی مبارک .
روز زن به زنان مبارز ایرانی مبارک .
روز زن به زنان ترسوی ایرانی مبارک .
روز زن به زنان عقب مانده ایرانی مبارک .
روز زن به زنان خوش فکر و کم فکر و بی فکر ایرانی مبارک .
روز زن به تمامی زنان ایرانی مبارک.

روز زن همگی مبارک .

پیوست.۱. یک هفته ای نیستم . دوستم می آد اینجا و می خواهم تا جان در بدن دارم تلافی بیکسی و تنهایی ام را در بیاورم . مواظب خودتان باشید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 7:36 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

خبررا حتماً شنیده اید ... از صبح که شنیده ام بند دلم پاره شده است ... همه اش در فکر محبوبه  و دیگر زنان حاضر در اجتماع هستم . دوباره ماه مارس شد و دوباره ضربه ای به پیکر بی جون زنان دگراندیش مملکت من وارد شد . تمام امروز را دلم جوشید و جوشید ... شکل محبوبه از جلوی چشمم کنار نمی رود . خدا کند آزارشان ندهند .. خدا کند کتکشان نزنند ... خدا کند که رهایشان کند .

چند تا از زنان دستگیر شده گیلکی بوده اند ؟ آقای رییس جمهور کودن و ابله میهن من ! زنان گیلک غیور تر از این ها هستند . ای کاش می شد در گوش تک تکشان آن اظهار نظر سفیهانه ات را زمزمه کرد تا ببینی که چطور همان زنان فعال در عرصه کشاورزی می توانند به راحتی نابودت کنند. ای انسان سخیف ! نمی دانم حرفهایت از کدام نقطه مغز پوکت به بیرون تراوش می کند .

محبوبه جانم ... هشتم مارس پارسال برایت نوشتم :

محبوبه خوبم متاسفم.
 گریه نکن خواهر ایرانی ام
گریه نکن خواهرم، در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درختی خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی سحر را ندیدی .

امسال هم باید همین ها را برایت بگویم .. فقط امیدوارم گریه نکرده باشی ... گریه را برای خودم گفتم و دیگر دوستدارانت .. گریه برای من ترسو است .. تو شجاعی .. تو خیلی خیلی والا هستی .. همه تان .. تک تکتان انسان های شجاع و والامقامی هستید .. به یکی یکی تان افتخار می کنم .

محبوبه خوبم .. برایت دعا می کنم .. برای آزادی ات .. برای آزادی تمامی دوستان و همراهانت .. محبوبه جانم دل نگرانتم .. دلم بدجور شور می زند .. دلم از این می سوزه که این اراذل و اوباش به خیال خودشان هشتم مارس را در نطفه خفه کردند ،  حتماْ با خودشون گفتند که سرکرده هایشان را می گیریم بقیه هم از سوراخ بیرون نمی آیند ... به کوری چشم تنگشان امیدوارم بقیه هشتم مارس را با صلابت برگزار کنند.

بیایید همه برای سلامتی همه فعالان جنبش زنان ایران دعا کنیم .

پیوست .۱. تیلای  نازنینم .. فوت پدرت را صمیمانه به تو تسلیت می گم .. می دونم چی کشیدی و چی می کشی ..انگار من و  تو را همزمان مهر داغی را بر قلبمان کوباندند .. دوست خوب و نازنینم صبور باش ..

پیوست.۲. شراره  عزیزم ... برای پدر دعا می کنم ... محکم باش و قوی .. صبور باش و بردبار .. خودت را به امواج خوب دعا بسپار ..

 پیوست.۳. لطفاْ پتیشن را امضا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 5:11 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

دوست گلم تعریف می کرد که :

فلانی را یادتونه ؟ زن گرفته و بچه دار شده .. زنش خیلی با نمکه ، هر از گاهی می آیند اینجا دیدن ما .. خانه شان در یک برج ناتمام در الهیه است . هنوز خیلی کار داره که تمام بشه ولی خانم اصرار کرده که من دیگه صبرم تموم شده وسط خاک و خل هم زندگی می کنم یالله منو ببر تو برج!!! تو هر مکالمه ای که با هر کس داره حتما مقایسه ای بین برج خودشون و برج بقیه داره !! ( این دوست گل من خانه اش در یک برج خیلی مکش مرگ ماست که بعداْ کله پاچه اش را بار می گذارم ) طفلی خانومه اصرار عجیبی داره که ثابت کنه برج اون بهترین است !!!
دوستم میگه : وقتی از پایین زنگ می زنند که داره می آد تا برسه حداقل بیست دقیقه طول می کشه .. داره می گرده یک عیب و ایرادی پیدا کنه بیاد بگه !!!

خلاصه خانم که تازه از یک شهر مرزی به تهران آمده و با شاه هم پالوده نمی خوره ، شبی در خانه دوست  ما مهمان می شه (دوست گل من مدیرعامل شرکت خودش است و بسیار موفق می باشد ) . خانم تمام شب پز برج الهیه را می داده و پز لباسهای پسرش را که همه از مادر کر(mother care) خیابان پهلوی خریداری شده .

دوستم میگه : سر ساعت دوازده شب موبایلش را از کیفش در آورد و جوری که کسی متوجه نشه گذاشت دم دستش ( این رفیق من خیلی خیلی تیز و بلاست ) ساعت دوازده و ربع تلفنش زنگ زد  عذرخواهی کرد و پرید روی گوشی و شروع کرد بلند بلند حرف زدن . در نهایت به شخص پشت تلفن گفت : بله بله !! همین الان چک شما را می نویسم و فردا عصر به دست شما می رسونم ! 
گوشی را قطع کرده  رو به بقیه کرد و بلند بلند گفت : بیزنس که شب و روز نمی شناسه ! نصف شب هم ولمون نمی کنند این شرکا !!! از جایش بلند شد ، رفت درون یکی از اتاق خوابها کیف وسایل کودکش را آورد وسط پذیرایی ، طوری که همه ببینند درش را باز کرد ، از کنار یکی از پوشکهای بچه یک دسته چک در آورد ، از دوست جون تقاضای خودکار کرد  و پس از آن شروع کرد به چک نوشتن !!!

دوست جون می گه : چک را نوشت بعد بدون این که چک را جدا کنه یا بگذاره تو کیف دستیش ، دوباره دسته چک را بست و دوباره گذاشت کنار بقیه پوشک ها و در ساک را بست و برد توی اتاق!!!!

دوست گلم می گه : وقتی رفت می شد صدای انفجار خنده را در دل تک تک مهمان ها شنید ! چنان بی صدا می خندیدند که صدای قهقهه دوست ما در آمد ! میگفت : تا مدتها پیله کرده بوده که بگو وقتی من نبودم به چی می خندیدید !!!!!!

از من به شما نصیحت از این به بعد اگر خواستید قمپز در کنید و خودی نشون بدهید به ساعت نگاه کنید ، نصف شب ساعت خوبی برای بیزنس نیست ، بعدشم یک کیف بیزنس برای خودتان بخرید و دسته چک را از کنار پوشک نازنین نجات بدهید !!!!

تنها چیزی که این دفعه از ترافیک به نظرم معضل (مرسی از حاجی برای غلط دیکته ) بدتری بود و دل را به درد می آورد ، همین پز دادن های بی وقفه و احمقانه بود .. داستان زیاد دارم ... یکی یکی براتون می گم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

یک هفته ای می شود که برگشته ام . بیش از صد بار به نوشتن دوباره فکر کردم ولی هیچی بیرون نیامد. در ایران هر بار که کانکت می شدم ، مودم بلافاصله قطع می شد و من فکر می کردم که اشکال از کامپیوتر است .برادره حوصله خیلی کارها را نداشت و من هم سعی می کردم خیلی بهش گیر ندم .  روز آخر فهمیدم که مدت اشتراکم تمام شده بود و من خنگ بازی در آورده بودم . می خواستم حداقل به دو سه نفر زنگ بزنم و تشکر کنم که طبق معمول گند زدم .

هر چی فکر میکنم چی بگم چیزی بیرون نمی ریزه . تشکر جزو واجبات است . از همه تون ، تک تکتان ممنونم . دلم می خواهد اسم یک یکتان را بیاورم و تشکر کنم . بعضی از کامنت ها را شاید خودتان هم ندانید چه آبی روی آتش بود.

من خیلی لوس بودم و هستم . پدرم مثل پدرهای دیگر نبود ، مرتب پاپی احوالاتم نمیشد . دنبالم نمی آمد ، پیگیر کلاسهایم نبود ، مثل پدرهای دیگر باهام حرف نمی زد . شاید از دید خیلی ها پدر خیلی عالی نبود ولی یک چیزی تو جوهره اش بود که تو رو مثل مهره مار جذبش می کرد. شاید در روز بیشتر از سی جمله باهات حرف نمی زد ولی حتما یکی اش به یادت می ماند . دلم برای حرفهاش تنگ شده . دلم می خواهد زنگ بزنم بابا گوشی را برداره ، بگم بابا سلام  ، بغض کنه بگه سلام . بگم خوبی بگه آره ! بگم مامان کجاست ؟ بگه خونه باباش !  و من مثل صدها هزار بار دیگه تو دلم بخندم و بگم بابا اون بیچاره شش ساله فوت کرده دست از سرش بردار .. و در نهایت بگم بابا ! مامان بهت می رسه ؟ و اون با خنده بگه نه ! می خوام زن جدید بگیرم ! مامانت دیگه به دردم نمی خوره ! بیا ببرش !
این جملات در این هفت سال شاید هزاران هزاران بار تکرار شده و من دلتنگ این جملاتم . من دلتنگ بی آزار ترین و مظلوم ترین پدر دنیا هستم . دلتنگ کسی که هر کی شنید فوت کرده بی اختیار گریه کرد . سالها بود که او همه چیز را فراموش کرده بود و در گوشه ای از خانه در گذشته اش زندگی می کرد ولی دیگران او را فراموش نکرده بودند .

دعا می کنم هیچ کدامتان لحظه مرگ عزیزتان را نبینید . دعا میکنم هیچ کدامتان بردن بدن بی جان عزیزتان را از خانه شاهد نباشید . دعا می کنم هیچکدامتان به خاک سپردن عزیزتان را نبینید . خیلی سخت است . گرفتار آن لحظات شده ام و هیچگونه از یاد نمی برم . توضیح نمی دهم اعصابتان خورد می شود ولی نمیدانید که چقدر صحنه های مخربی هستند .  

از صدای زنگ تلفن بیزارم . دیگر نمی خواهم صدای گریه آلودی را بشنوم که می گوید روحش شاد . خودم می دانم روحش شاد است . کسی که هیچ کس حتی صدای بلند او را نشنیده حتما روحش شاد است . باید دعا کنم که وقتی من مردم روحم شاد باشد !!

می دانم هذیان می گویم ولی باید بگویم وگرنه می ترکم . نگذاشتند گریه کنم . هیچ صدای بلندی از خانه ما بیرون نیامد . صدای هق هق مرا همان ده دقیقه اول مامان خفه کرد. هنوز دلم می خواهد یک جای پرتی بروم و از ته دل جیغ بکشم . همه عزاداری ما را در سکوت تماشا کردند و تحسین کردند ولی من دلم فریاد می خواهد . دلم ضجه می خواهد . نگذاشتند ، مامان گفت اگر گریه کنی روح بابا اذیت می شه . دلم نمی خواهد اذیت می شه .

دلم می خواهد برگردم ایران . احساس می کنم پدرم در خانه روی صندلی اش نشسته است . می خواهم با او حرف بزنم . در ایران با هم حرف می زدیم . برادرم می گفت دیوانه خوبی هستی .. دلم برایت می سوزد ! طفلک خورد شده است . همه حسرت داشتن فرزندی مانند او را می خوردند . فداکار به او می گویند . دلم برای تنهاییش کباب است . از تمام دوستانش خواهش کردم که تنهایش نگذارند ، کم مانده بود دستهایشان را هم ببوسم .
بدجوری قاطی کردم . آخه نه که کم قاطی بودم ! بیشتر هم شده . تمام خانه را عوض کرده بودیم برای بابا ... هر گوشه اش مرا یاد او می اندازد . برادرم می گه نگاه کن تمام اتفاقات جور شد که این اتفاق بیافتد . حالا خیریتش این طور مشخص شد .

فکر کنم نگفتم .. مامانم آمده اینجا . فعلا که از برف و سرما در خانه محبوس است ، امروز کمی گرم شده است . حوصله هیچی را ندارم ولی سعی می کنم بهش خوش بگذره . یک ریز می گه ... جات خالیه ! و من دلم می خواد بهش بگم لطفا! هی تکرار نکن !

این مزخرفات را به خوبی خودتان ببخشید . فعلا در ذهنم هیچی غیر از بابام نیست .

از روزهای قبل خیلی بهترم  و امیدوارم مرور زمان بهترم هم بکنه .

اگر این نوشته ها را یک بار بخوانم حتما پاکش می کنم بنابر این بدون ویراستاری مال شما !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |