|
|
|
|
|
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی که به اندازه تنهایی من جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست...
آن موقع که از آرزویم نوشتم و برباد رفتنش را نوشتم بعضی ها آرزویم را به سخره گرفتند . در پس آن جملات و آن سفر یک آرزوی دیگر خوابیده بود . آرزوی استقبال از پدر و مادری نازنین که تا کنون خانه دخترشان را ندیده بودند و من چه سخت آرزوی پذیرایی شان را داشتم . آن سفر استقبال که از بین رفت ، دوباره دیداری دیگر و استقبالی دیگر را جور کردیم ، این بار هم باد حسرت وزید و مرا ناکام گذاشت . پدر سخت مریض است و تاب سفر را ندارد . آرزوی بزرگ من به همین راحتی بر باد رفت . تا چند ساعت دیگر مسافرم . به وطن می آیم تا خانواده کوچکم را دریابم . دلم از غصه درد پدر پر است و کوله بارم خبری ناگوار برای مادر ... روزهای بدی در پیش دارم ولی با سرسختی مبارزه خواهم کرد و می دانم موفق خواهم شد . از بعضی از دوستان به اصطلاح مجازی بسیار متشکرم . ایمان دارم که دعاهایشان پدر را شفا می دهد و قلب مرا تسکین داده و می دهد . از بعضی دیگر هم که حتی زحمتی به خود ندادند تا حالی بپرسند هم ممنونم که زودتر مرا با وجود واقعی شان آشنا کردند . امیدوارم روزهای سخت برای هیچکدامشان نباشد و اگر بود ، دوستانی همانند خودشان نداشته باشند . یک گله بزرگ دارم از یکی از دوستان وبلاگی که اسمش را نمی آورم ولی می دانم خودش خوب می داند کیست . شما از من یک خواهش بزرگ کردی و من در مقابل درخواستت یک نه ! گفتم . تو از روانشناسی و شعور آدم ها می نویسی ، آدم ها را بررسی می کنی و تحلیل می کنی ولی هیچ وقت یاد نگرفتی خودت عمل کنی . تو یک دوست مجازی من بودی و من حق نه گفتن را به تو داشتم ، حتی هر دلیلی هم که داشت درست یا غلط ! ولی تو از آن روز مرا بایکوت کردی و من برای این کارت فقط می تونم بهت بگم برایت سخت متاسفم . سخت متاسفم که پشت آن لایه روشنفکرانه یک آدم کوته بین خوابیده است که کوچکترین حقی برای حق دیگران قایل نیست . نظر خواهی باز است ولی به این زودی ها آنلاین نمیشوم . نمیدانم در ایران چه چیزی انتظارم را میکشد . از روز بیست و هشتم به دلایلی به شدت می ترسم و اگر این روز را رد کنم می دانم همه چیز خوب می شود . برای سلامتی همگی تان دعا می کنم ، به خدا می سپارمتون ، شاد و سرحال و خوشحال بمانید . خدانگهدارتان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 2:21 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم بدترین روزهای عمرم را تجربه می کنم . اگر این جملات را می خوانید برای ما دعا کنید ، برای خانواده کوچک ما دعا کنید . برای پدرم دعا کنید . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 10:1 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آرزوهایی هستند که تا ابد آرزو باقی می مانند .. آرزوی نه چندان بزرگ من هم برگشت پهلوی آرزوهای دیگر ، فقط از این به بعد اسمش هم که میاد گریه ام می گیره .. چشم هایم می سوزند و تنم درد می کنه . آرزوی من پر کشید و رفت .
قسمتون می دم این دفعه که بلیط رزرو کردید مثل من ساعت پرواز را اشتباه نبینید. نه صبح را نه شب نبینید به آن am کوچولو بغل خوب نگاه کنید ..سرم درد می کنه .. ضرر زیادی به جیب آقای مربوطه زدم . خیلی آقایی کرد . دلم می خواست عصبانی می شد و داد می زد ولی نزد . انقدر متین بود که از خجالت هنوز هم سرم پایین است . از آن اشتباه هایی کردم که هر آدمی در زندگیش شاید یک بار مرتکب می شود و خیلی برایم گران تمام شد . چشمهایم می سوزند ، تنم درد میکنه ، آرزوی من این بار رفت ته صف آرزوهای دیگر .. پاریس نازنین دیگر دلم نمی خواهد به این زودی ها ببینمت ... اسمت هم مرا به یاد حماقتم می اندازد . من نرفته برگشتم !!!!!
پیوست.۱. دیروز در اوج ناراحتی خودم این صفحه جلوم باز شد .. دلم اونقدر به درد اومد که مشکل خودم برام هیچ شد .. امیدوارم مرهمی برای دل پاره پاره شده شان پیدا بشه .. خیلی سخته . پیوست.۲. آونگ جان ، مینو خانم عزیزم .. امروز بیشتر از دیروز فکر می کنم که صلاحی در کار بوده . خرافات نیست به گمانم از آن چیزهایی است که در مخیله نمی گنجد ولی واقعیت دارد . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 6:38 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
با اجازه همگی یک هفته ای نیستم ... یکی از چندین آرزوی من بالاخره راهش را به سوی من باز کرد ... خوشحالم ... از طرف شما هم نایب الزیاره میشوم ... جای همگی خالی ... با اجازه ... می گم زبونم لال زبونم لال ، کور بشم ، روم به دیوار، زبونتون را گاز بگیرید اگر سقوط کردم یا قطار چپه شد ، خداییش باید حلالم کنید .. خوب بودم دیگه ... اگر این وبلاگ دیگر آپدیت نشد بدونید بی پروانه شدید ... خبرش که نمی رسه بهتون .. خودتون باهوش باشید بفهمید دیگه ... من برم ... برم یک اسفند برای خودم دود کنم که خدای نکرده چیزی م نشه ... مواظب خودتون باشید ... تو آینه به خودتون یک ماچ گنده بدهید ... بچّه هاتون را بچلونید .. به خدا می سپارمتون ... صحیح و سالم بمونید تا من بر میگردم .. خداحافظ
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:14 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
شما خواب می بینید ؟ خواب چیه ؟ چرا ما خواب می بینیم ؟ خواب اتفاق افتاده ؟ خواب اتفاق می افته ؟ یا اتفاق خواهد افتاد ... خواب دیدن یکی از دغدغه های اصلی زندگی منه ( حالا بگید چی نیست !!) فکر میکنم از شب تا صبح را خواب می بینم . از کارتون داریم تا فیلم سه بعدی .. فیلمنامه تا سریال چهل قسمتی .... از رومانتیک تا جنایت ... از خانوادگی تا مافیایی .. خلاصه پروانه است و یک دریا خواب !!! می گویند خواب بیشتر از هفت دقیقه نیست ، به نظر من بیشتر است یا شاید خوابهای من بیشتر است . به جرات می توانم بگویم که ۵ شب از ۷ شبانه روز را خواب های سنگین می بینم که صبح خسته از خواب بیدار می شوم . همه چیز را هم امتحان کرده ام از گل گاوزبان بگیرید تا تله کابوس سرخ پوستها (dream catcher) . دو تا شون را خریدم هر دو ور تخت آویزان کرده ام تا این خوابهای پلشت را از من دور کنند. گاهی اوقات خوابهایم سریال هستند . یعنی امشب می بینم بقیه اش را هفته بعد می بینم و بقیه اش را هفته بعد ترش .. البته این نوع سریال ها رومانتیک و عاشقانه هستند ... جدیداْ خوابهای جنایی ام بیشتر شده اند . پریشب خواب می دیدم که به آرایشگاه رفته بودم و به آرایشگر اعتراض کردم که موهایم را درست کوتاه نکرده است ، زمانی که از پله های آرایشگاه پایین می آمدم آرایشگر حوله ای را بر روی سرم انداخت و رفت !! و من همان لحظه در خواب کشف کردم که حوله سرشار از ویروس های خطرناک بوده است دیشب هم خواب دیدم که پلنگی به کوچه ما حمله کرد ه و من یک عده دختر بچه و پسر بچه را جمع کردم و بردم داخل خانه که پلنگ آن ها را نخورد . البته این یک صحنه اش بود بقیه اش فیلم سینمایی بود که برای اینکه بسوزید بگم که تام هنکس هم توش بود .. توی ایستگاه اتوبوس بلوار روبروی بیمارستان آریا ایستاده بود منتظر اتوبوس هفت تیر بود !!!! حالا به نظر شما چه اتفاقاتی باعث خواب دیدن های اینگونه می شود ؟ شما می گویید من چه کنم ؟؟ از خوابها و کابوسها خسته شدم . کسی راهی بلده که من یک شب خواب نبینم ؟؟ آیا شما قرصی دوایی ، دعایی، سرکتابی ، آینه ای چیزی تو جیره دانتان یافت می شه برای رفع مشکل خواب دیدن ؟؟؟ حالا از من گفتن بود .. اگر کمک کنید من کمتر خواب ببینم آن وقت شاید بهتر هم بنویسم .. خوب تمام موضوعاتم برای شب حروم میشه دیگه چیزی نمی مونه که روز بنویسم .. کمک کنید .. آی کمک . وای به حال اونی که بگه روحت پاک و مقدس است و تو خیلی روحانی شدی
اینم عکس dream catcher سرخ پوستها .. گفته می شود که خواب ها از دور دست های می آیند ، خوابهای شیطانی در این تارهای تو در تو گیر می کنند و فقط خوابهای خوب و خوش به ما می رسند. تفسیر قشنگی است نه ؟؟ پیوست .۱ . اگر وسط سی چهل عکس صفا این عکس یک دفعه خودش را بیاندازد جلو بعد دلتون هری بریزه پایین ، دست و پاتون شل بشه و چشمتون خمار بشه بعدش تازه یادتون بیاد چند صد هزار بار از کنار این دیوار راه رفتید و چقدر دوستش دارید و هزاران اتفاق ریز و درشت دیگه یادتون بیاد ، اونوقت این یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ من دلم تهران خودم را می خواد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 2:26 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۱۱.۵۳ دقیقه شب است و بنده امام پروانه ( دامنت اضافاة ) منتظر فرارسیدن ساعت ۱۲ می باشیم تا آنتی بیوتیک را میل فرموده و به بستر رهنما شویم .. اگر از احوالات شخص شخیص والاگهر ما خواسته باشید باید عرض بفرماییم که خوبیم و ملالی نیست جز دوری شما . خلاصه اتفاقات امسال : ۱. قبل از سال تحویل دریافتیم که شهر به افتخار وجود ما جشنی برقرار نموده اند ، تصمیم گرفتیم در آن حضور بهم رسانیم که به محض نزول اجلالمان بارانی سیل آسا به برکت وجود نازنینمان بارید که تمام بساط شهرداری بیچاره را به باد فنا داد . قدم نحسمان را از محّل دور کردیم . ۲. سال نو را به همراه شوهر امام در خانه چیپس میل نمودیم . تحویل سال نو را در نیویورک تماشا فرمودیم و بعدش شربت مسخره ای را به عنوان شامپاین در حلق مبارک ریختیم و آنتی بیوتیک مبارکمان را میل فرمودیم . ۳. فردا صبحش همانند عقده ای های شب زنده دار و مهمانی رفته ساعت یازده بیدار شدیم تا مبادا همسایه ها بفهمند ما گریگوری تر از آنیم که مهمانی سال نو برویم . ۴. صبح روز اول سال نو را حداقل چهار بار با شوهر امام دعوا فرمودیم . در آخر هم دعا نمودیم که در سال جدید بتوانیم ایشان را به راه راست هدایت بفرماییم . از صبح دلمان پیچ می رفت و گردنمان شل بود . شوهر امام تا توانست چای آویشن به ما غالب کرد و تجویز فرمودند که شلی گردنمان به علت خوردن آب تمر هندی می باشد . ۵. ظهر روز اول سال نو را همانند یک هفته گذشته سوپ لذیذ شلغم تناول نمودیم و بر هفت جد و آبادمان لعنت فرستادیم که ما را با دندانهای پوسیده به دنیا عرضه نمودند . ۶. شب هوس پیتزا فرمودیم که شوهر امام در پی اجرای هواهای نفسانی ما یک ظرف میوه به ما پیشکش کرد . هوسمان کور شد . الهی فلک چشمت کور بشه . ۷. روز دوم را با سخنوری آغاز کردیم . از غیب به ما الهاماتی شد . یک بلایی به سر خودمان آوردیم که تا چند وقت بی حس می باشیم . ما که پول را دادیم ولی با بقیه اش چه کنیم ؟؟ صد تا خرج دیگر هم بالا آوردیم ولی به آرزوی دیرینه مان می رسیم . ۸. معتقدیم که سال نو بدون الکل انگار سال خوبی می شود . پارسال که مست و پاتیل از مهمانی بیرون فرمودیم به اندازه امسال برایمان اتفاقات خوب نیافتاده بود . سالی که نکوست از روز دومش پیداست . ۹. آنتی بیوتیکمان را الان از دست شوهر امام میل فرمودیم . ۱۰. ما رفتیم بخسبیم. شب ما خوش باد . روز شما خوش تر باد . صدای عزاداری از شبکه جام جم به گوش مبارکمان می رسد ، دوباره عزاداری شده ؟؟؟ فردا شب مظفر خان زرگنده نداشتندندی ؟؟؟؟ ۱۱. بای تان باشد .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 8:56 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیست و چهار ساعت از مرگ صدام می گذره و من تک تک دقایق این بیست و چهار ساعت منهای ساعاتی را که خواب بودم فکر کرده ام .. هشت سال جنگ را پیش چشمم مرور کردم . فکرم خسته است ، تنم درمانده است . باید بنویسم ، باید غصه هایم را روی کاغذ بیاورم بلکه خالی شوم ، از دیروز تا حالا بغضی سنگین روی دلم گیر کرده ، بارها به بهانه های مختلف گریه کرده ام ولی سبک نمی شوم.
شاید این چیزهایی را که بنویسم فقط همسن های من درک کنند .. از بین آنها فقط الهام جلوی چشمم است .. الهام می فهمد من چی میگم .. من از اعدام صدام خوشحال نشدم ، ناراحت هم نشدم ، احساس می کنم هنوز زود بوده ، احساس می کنم هنوز باید دست خیلی ها رو میشد . چرا رامسفلد و ده ها امریکایی و .... دیگر دستشان رو نشد ؟؟ چرا صدام یک دفعه و با عجله قبل از طلوع آفتاب عید قربان اعدام شد ؟؟ بهترین سالهای کودکی و نوجوانی من به عزا گذشت، دلهره و اضطراب اوّلین دغدغه زندگی من بود ، همیشه در این هراس بودم که بزودی می میریم ، جنگ که شروع شد نه ساله بودم . بدبختی هایمان از همان موقع شروع شد .. گوشت یخی ، کوپن پنیر ، کوپن نفت ، کوپن خواروبار و چند مدل دیگر کوپن . همه چیزمان با حساب و کتاب شده بود . صدای آژیر هنوز مرا درب و داغون می کند ، هنوز با صدایش گوشهایم را می گیرم و از درون له می شوم . جنگ زده های بیچاره چه بدبختی هایی کشیدند ، از یک طرف از دست دادن خانه و کاشانه و از طرف دیگر غربت و نامهربانی مردم شهرهای بزرگ . نامهربانی مردمی که خودشان را در خطر می دیدند و مهمان نوازی از یادشان رفته بود . به یادم میاید که با چه تحقیری کلمه جنگ زده را به زبان می اوردیم و امیدوارم تک تکشان ما را ببخشند . هر روز یک شهید ، هر روز اسم یک خیابان تغییر می کرد بعد یک کوچه بعد یک بن بست . هر روز یکی را از دست می دادیم . چه شبهایی با هر صدایی دستم کشیده می شد و در اوج خواب به خیابان و پناهگاه می رفتیم . چه شبهایی تا خود صبح دعا کردم که خدا مامان و بابا و برادر کوچکم را زنده نگه دارد . چه روزهایی در مدرسه غصه می خوردم که شاید برگردم دیگر نباشند . حلبچه را که زدند فکر کردم بدتر از این نمیشود . شیمایی هایی که تازه بعد از بیست سال آثار شیمیایی در بدنشان ظهور کرده است و یکی یکی به بستر بیماری می افتند و می میرند . اوّلین روز موشک باران که توّلد بچه ای با تمام مهمانان کوچولو به عزا تبدیل شد ، هنوز باورمان نمیشد که جدی جدی این بدترین بلایی است که ممکن است به سرمون بیاد . کوچه پشتی مان را که زدند و عمل نکرد فهمیدم مرگ در یک قدمی است . به شرق تهران به منزل پدربزرگ که پناه بردیم ، اوج فلاکت را می شد دید . تمام فامیل به آنجا هجوم آوردند ، زیر میز ناهار خوری یکی از محبوب ترین پناهگاه ها بود . گلبرگ را که زدند دیگر آنجا هم امن نبود . برای عید به شهرستان رفتیم . ماندن طولی نکشید . برای تحصیل مرا به شهرستان فرستادند . مامان با گریه مرا راهی کرد ، هر چی گریه کردم که درس به جهنم ، اگر شما بمیرید من چه کنم ، گفت حرف زیادی نزن تو باید درس بخوانی . در شهرستان هم فحش خوردیم که تهرانی و بی ادب هستیم و هم در مرغدانی کلاس داشتیم ، مهم نبود ، این کمترین بهایی بود که باید برای یک جنگ خانمانسوز می دادیم . از آن گرگ هار که جام زهر را بعد از هشت سال نوشید به تعداد سلولهای بدنم متنفرم . از تمام کودکی و نوجوانی ام متنفرم . هیچوقت احساس یک آدم نرمال و طبیعی را ندارم . چرا من از فیلم رومانتیک و غمگین لذت می برم ؟ چرا من مثل یک زن سی و پنج ساله غیر ایرانی شاد و سرحال نیستم ؟؟ من صدام را نمی بخشم . ای کاش نبخشیدن من کافی بود . ای کاش کسی برای احساسات دختران و پسران کوچک وطن من دلش می سوخت . حیف که نظر من و امثال من هیچ فرقی به حال دنیای ثروت مدار کنونی نمی کند ... حیف ... انگاری من فقط باید در دنیای کوچک خودم و خودم بنویسم و درد دل کنم و خودم را سبک کنم . احساس می کنم سبک شده ام .
پیوست .۱. عید قربان تولد قمری من است .. تولد قمری من مبارک !! حاج خانوم تولدت مبارک !!! پیوست.۲. هر کاری میکنم نمی تونم راضی بشوم تا فیلم اعدام صدام را ببینم .. اگر خواستید بروید اینجا و ببینید ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 6:34 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سوپ را داخل بشقاب ریخته ام . نگاهش می کنم ، عجیب آشناست .. با قاشقی چایخوری به سوپ حمله ور می شوم و در دهان نیم بسته ام می ریزم .بوی بچه گی هایم به دماغم می پیچد .. سوپهای مامان .. زمان بچه گی برادر جانم .. سوپ های بلند (blend) ( مخلوط) شده .. سوپ را با درد فراوان فرو می دهم و با خاطرات شیرینی دزدیدن سوپ برادرم طعمش را لذیذ می کنم ...
اگر از احوالات ما خواسته باشید بد نیستیم .. یعنی دیگر بد نیستیم .. بودیم ها .. فکر نکنید نبودیم .. جمعه شب دندان دردی بر ما مستولی شد همانند استیلای عزراییل بر انسان .. مرگ را جلوی چشممان دیدیم ولی خیره تر از آن بودیم که جان بدهیم .. در این مملکت کفّار هم که یک دانه دندانپزشک باز نبود .. ما درد کشیدیم ... درد کشیدیم .. درد کشیدیم تا جانمان از چندین جا دررفت .. تا روز سه شنبه سه بار از درد بیهوش شدیم .. دریغ از خواب شبانه .. دیگر قرص و مسکن هم افاقه نکرد .. الهی خیر نبینی دندون درد .. سه شنبه دکتری ما را پذیرش کرد و تشخیص داد که ده سال که دندانمان را عصب کشی کرده اند ناقص انجام داده اند و ریشه باقی مانده عفونت کرده .. دکتر لطف میکنند دوباره روت کانال می کنند ولی قول نمی دهند چون کار سختی است و متخصص باید انجام بدهد .. او انقدر مهربان بود که تلاشش را کرد ولی فایل نازنین را در درون دندانمان شکاند و به روی خودش هم نیاورد ... ما که خر نیستیم فهمیدیم یک غلطی کرده ... بلافاصله هم گفت کار ما نیست بروید متخصص ریشه .. به جبران عمل خیرشان هم بیست تایی مسکن قوی و فیل افکن به ما دادند که بخوریم و نفهمیم چقدر بدبختیم ...ما هم کوله بار پر از دردمان را جمع کردیم و رفتیم .. از آن پس تا دیروز که دکتری نازنین را پیدا کردیم نخوابیدیم .. زمانی که آمپول سر کردن موضعی را بر ما زدند .. در همان صندلی به خواب رفتیم .. شش سوزن لایدو کایین به فدای دندان ملار شماره سی باد .. دلمان می خواست شرحی از آمپول زدن بدهیم تا دلتان غش رود ولی نمی دهیم .. شش آمپول را خوردیم .. دندان را که بر اثر ریشه باقی مانده و تکه فایل حسابی عفونی شده بود را تمیز کردند ..دکتر به ما گفت که اگر دیر می آمدیم کارمان به بیمارستان می کشید .. در انتها ما از شدت خوشحالی هم به دکتر دست دادیم و هم دکتر را به آغوشمان کشیدیم ...دیشب را درد نداشتیم .. پس از شش شب دیشب را خواستیم بخوابیم که آن هم از شدت ذوق نخوابیدیم .. یک ساعت به یک ساعت بیدار شدیم بلکه ببینیم درد داریم یا نداریم که خوابمان کوفتمان شد ... حالا حالمان بسیار خوب است .. دندان درد نداریم الحمدلله ولی عوضش معده مان درد می کند ..مسکن ها حسابی خدمت معده نصفه نیمه مان رسیده اند .. تصمیم گرفتیم دیگر در هنگام دندان درد مطلب ننویسیم .. روح کریسمس از ما عصبانی شد و دندان دردمان را بیشتر کرد .. غلط کردیم همه درخت بگذارند .. نذر میکنیم سال دیگر ما هم به همه کادو بدهیم .. فقط دندان درد نداشته باشیم .. خلاصه ما الان خیلی خیلی خوبیم ..یک ور لپمان باد کرده و خنده دار شده ایم ولی اشکال نداره .. فک مان باز نمی شود آنهم اشکال ندارد ... آرواره مان درد میکند آنهم به جهنم ... همان که دندانمان درد نمیکند و تیر در گوشمان نمیکشد و غدد بناگوشی مان فریاد نمیکشند بسمان است ...تنها ملالی که داریم درد معده مان است و غصه داریم ازاینکه سال نو الکل ممنوع است .. دکترمان تاکید کرد که با این همه آنتی بیوتیک الکل غدقن .. به ما گفت : نکند شب عید مارتینی بخوری ؟؟ از کجا می دانست ما مارتینی دوست داریم ؟؟؟ ما داریم از غصه می میریم ... ما سالهاست که هنگام سال تحویل خودمان شربت پالوده یزدی می خوریم و هنگام سال تحویل کفّار شامپاین اعلای فرانسوی ... حالا چه خاکی بریزیم به سرمان .. سال نو بدون شامپاین مثل دختر بدون دوست پسر می ماند ... آخ معده مان .. از بس هذیان گفتیم خودمان نفهمیدیم چی گفتیم ... ما رفتیم آنتی بیوتیکمان بخوریم .. شما می دانید چرا وقتی سی و پنج سال را رد میکنیم انقدر قزمیت( ghozmit) می شویم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پیوست.۱. دندان پزشک پاکستانی .. من موندم این دندون تکی ها به درد کی می خوره ؟؟!!! خودم را کشتم بفهمم این امیر خان چی میگه .. یادم آمد این عکس را اولین بار او در وبلاگش گذاشت .. امیر خان به جدم اینو دیروز از گوگل کش رفتم .. توی یک وبسایت دیگه بود .. شرمنده که یادم نبود کپی رایتش می رسه به شما ...شرمنده اخلاق پیامبر گونه ات ) پیوست.۲. صدام یک ساعت پیش به دار آویخته شد ... تمام نوجوانی و جوانی ام به نفرت از صدام گذشت امّا نمی دانم چرا حالا شاد نیستم .. هیچ احساسی ندارم ... فقط خوشحالم که زنده هستم تا پایان یک دیکتاتور کثیف را دیدم .. به این امید زنده می مانم که مرگ دیکتاتور های کشورم را هم ببینم .. الهی آمین |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 1:20 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ho ho ho ho ..... Merry Merry Christmas
بیست و پنجم دسامبر است ، کریسمس بر همه مسیحیان مبارک ... هر سال از یک ماه قبل از کریسمس یعنی دقیقا بعد از جشن شکرگذاری همه چیز به کریسمس مربوط می شود . فصل خرید و فصل تبلیغات برای کریسمس شروع میشود . آهنگها هم تماماْ به آهنگ های کریسمس تبدیل می شوند . من انقدر آهنگ کریسمس گوش کرده ام که جنون گاوی گرفته ام .. از انواع و اقسام جینگل بلز تا هو هو هو ... یکی دو تاش قشنگه ولی به تکرار زیاد یک ماهه میشه به اندازه نوحه زجر دهنده و کشنده است ..باور نمی کنید جینگل بلز را سی بار پشت سر هم گوش کنید .این جینگل بلز را پیدا کردم ببینید قطعا لذّت می برید ... کریسمس برای من نه روز جشن است نه روز شادی .. از این سوسول بازی های بعضی ایرانی های تازه وارد ( به قول لاله جان قدیمی ها هم بله !!!) هم ندارم که درخت بگذارم (ولی خداییش درخت ها بسیار خوشگلند و تزیینات خوشگلتر .. آدم وسوسه می شه چیز به این خوشگلی را بخره و باهاش شادی کنه) ..و کاسه از آش داغتر هم نیستم که کادو بخرم و کادو هم بدم ( آخ که چه لجم می گیره ازشون !!) بهشون بگی می گن بچه دارم آخه .. بعد نگاه می کنی می بینی بچه یک سالشه !!!! خب بگو خودم خوشم میاد ..چرا از بچه مایه میگذاری ؟؟؟ تکلیف بچه هایی که اینجا بزرگ می شوند و شده اند مشخص است .. آنها کریسمس را بیشتر از عید خودمان دوست دارند و حق هم دارند .. این جشن فراگیر تر است و با شکوه تر برگزار می شود . همسن های من در زمان شاه وزوزک یادشونه که روز کریسمس به لطف هموطنان ارمنی مان ( که حتی نمی دانستند که آنها بیست و پنج دسمبر را کریسمس نمی دانند و هفت ژانویه را تولد مسیح می دانند ) کارتون سکروچ را روز نشانمان می دادند و شب فیلم آهنگ برنادت را .. کارتون سکروچ را خیلی دوست نداشتم ولی خدا شاهده که هر سال از اوّل تا آخرش را می دیدم .. ولی آهنگ برنادت را می پرستیدم .. هنوز هم اسم کریسمس برایم تداعی زیبایی های این فیلم است .. برنادت نازنین من چقدر معصوم بود ... هربار با دیدن صحنه دیدن مریمش من هم دچار یک احساس روحانی میشدم و به خلسه می رفتم ... بعد از سه یا چهار سال فیلم را قطع کردند و ما را با سکروچ تنها گذاشتند . سکروچ را هر سال این جا میبینم و به یاد آن سالها می افتم .. دلم می خواهد بدانم امسال در کریسمس چه لطفی از خودشان نشان دادند ... دلم می خواست امروز به یک کلیسا می رفتم .. دلم می خواست به یاد کلیسای ویلا امروز را در یک کلیسا بگذرانم .. صدای ارگ کلیسا مرا به هپروت می برد .. امسال هم مثل هر سال دیگر این آرزوی من ناکام ماند ..من دلم یک کلیسا پر از آدمهای خوشگل و شاد با یک ارگ عظیم و یک گروه کر خوش صدا می خواهد .. من امروز دلم یک کلیسا با عطر روحانی می خواهد . کریسمس بر تمام مسیحیان و معتقدان مبارک باشد ...
پیوست.۱. خب من باید نشون بدم که غربزده هستم و ساکن سرزمین کفار .. این کلیپ زیبا و وطنی هدیه سنتا کلاز به همه شما ایران دوستان .. ببینید و بشنوید و لذت ببرید ... پیوست.۲. من به شدت مریضم !! خیلی دلم می خواد به بعضی از ایرانی ها که از دست پاپا نویل کادو میگیرند و خوشحالند باز هم انتقاد کنم و گیر بدم ولی نمی کنم ... دارم سعی میکنم درکشون کنم .. چه کنم که نمیشه .... ولی من تلاش خودم را میکنم .. الان هم یک قرص خوردم که توش مورفین داره ... تا بهتر نشم نمی نویسم ... این یک تهدید جدی است برای دوستان با لطف بالا . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 7:49 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز در شهر به ما پیشنهاداتی شد ...یک بازی یلدایی وبلاگی در جریان است .. منم قاطی این بازی شدم ... ممنون از دوستان گلم که منو بازی دادند .. می خواستم بگذارم برای فردا ولی دیدم نه دیگه .. بیام زود لو بدم ...
بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه از تیلا گلم ،محبوبه خوبم ، مژده نازنین و ساغر جانم ممنونم که مرا بازی داده اند . اینم چیزهایی که در مورد من نمی دانستید ولی از الان می دونید یک ) من اوّل دبستان نمره انضباطم چهارده شده دو ) من از وقتی یادم میاد عاشق پیشه بودم .. اوّلین عشق جدی ام ، در سن پنج سالگی " مهرگان " پسر همسایه بود که با هم بازی میکردیم و من همیشه عاشقانه بهش زل می زدم و خودم را در لباس عروسی دوشادوش مهرگان جونم تصور میکردم .. مهرگان عزیزم اگر زنده هستی بدان که تو اوّلین عشق من بودی و هستی و خواهی بود . سه) از کوچکی بسیار مورد توجه بودم!!! .. همیشه یک لقب و عنوانی داشتم ...همان موقع که تازه به راه افتاده بودم به علت چپه شدن روی خورشت کرفس سفره غذا ، لقب "بز کوهی" را گرفتم و در سن پانزده سالگی در یک جلسه اولیا و مربیان ، جلوی تمام معلمها و مادر بسیار بسیار خوش اخلاقم از ناظم بسیار بسیار خوش اخلاق ترمان لقب " گاو پیشانی سفید مدرسه " را گرفتم.. خدا عالم است که پیشانی سفید تر از آن بودم که ذرّه ای بهم بربخوره ، همراه با معلمها غش و ریسه هم رفتم و بسیار مفتخر بودم !!! چهار) در هفت سالگی با دختر خاله ام به سلامتی همدیگه عرق سگی خوردیم !!! در هشت ، نه سالگی هم با هم یک سیگار کش رفتیم و یکی یکی پک بهش زدیم !!!! هنوز هم عرق و سیگار می بینم دلهره تمام تنم را می گیره ... کجایی جوونی ؟؟!!! پنج ) همیشه دلم می خواست جرّاح بشوم ولی خیلی بزدلم و به شدّت از خون و زخم می ترسم .. دو سال پیش هنگام دستیاری جرّاح لثه وقتی با تیغ لثه مریض را قرررررررررررچ جر داد ، رنگم سفید شد و عین فیلمهای کارتونی از روی صندلی افتادم روی زمین .. تا مدتها منو سرکارم مسخره می کردند . چقدر سخت بود ... باور کنید از این بدتر هم دارم ولی رویم نمیشه .. همین یک ذّره آبرویم هم میرود ... من هم برای این بازی پنج نفر را انتخاب میکنم که از طرف کسی انتخاب نشده اند ...شراره بانو ، مشتی ماشالله ، لی لاک عزیز، گربه خانومی و ماهور خوش باشید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 8:34 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||