|
|
|
|
|
( هنگام دیدن فیلم داوینچی کد و توضیح جزییات فیلم ) آقای مربوطه : فرشته منی ... تو تاج سر منی ... جات روی سر منه ... من بدون تو می میرم ... ( یک ساعت بعد ، هنگام اعتراض به پوشیدن لباس مهمانی برای بردن آشغال ها ) آقای مربوطه : ای خدا ... به دادم برس ... از دست این شیطان بدپیله منو نجات بده .. تو منو کشتی .. .... نتیجه گیری علمی : فرشته در عرض یک ساعت قابل تبدیل به شیطان است ..
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 8:4 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۴:۵۶ دقیقه عصر یک شنبه است . قرار بود با کسی کتک کاری آن لاین داشته باشیم که طرف ترسید و در رفت !!! کامپیوتر جدید خیلی زود رسید . دو روز طول کشید که نصبش کنیم . به دلایلی اطاق دوم خانه را احتیاج داریم و مجبور شدیم میزهایمان را به انبار تبعید کنیم و میز کوچک و جمع و جوری بخریم که هم میز کار آقای مربوطه باشد هم میز کامفیوتر من !!! یک نصفه روز در ikea علاف بودیم .آقای مربوطه دشمن قسم خورده ی آی کی آ است و من خیلی دوستش دارم . حالا بز حاضر شده ولی کامپیوتر کار نمیکنه .. از بیسوادی ام بسیار شاکی ام . یک انسان خوبی قدم به قدم منو راهنمایی کرد تا این لکنته راه بیفته . دیگه علاقه سابق را به کامپیوتر ندارم . ازش یک جورایی بدم اومده . دیگه برام قابل اطمینان نیست . دیگه هیچ عکسی را اینجا سیو نمی کنم . چون ممکنه بسوزه یک دفعه و من دیگه قلبم طاقت نداره .. عکسهای دیگرم را که روی لپ تاپ امانتی یک نفر بود را هم پس گرفت و بدون سوال دیلیت کرد . دیگر هیچ عکس و خاطره ای ندارم . هیچی ! دلم سوخت حسابی!
حالا کامپیوتر حاضر است ولی من دیگه شوق قبلی را ندارم . احساس سرخوردگی به کنار حالا باید عین بچه نو پا باید همه دوستانم را پیدا کنم . وب سایتهایی که دوست داشتم .. وب سایت هایی که فیلم ضبط می کردم .. یادش بخیر زیر درخت هلو را داون لود کرده بودم که ببینم عمرش وفا نداد.. شما فعلا این چرندیات را داشته باشید تا فردا .. فردا برمیگردم با ذرت های تازه تر و بو داده تر .. فعلا برم یک جیغ بنفش بکشم سر آقای مربوطه که داره کانال رنگارنگ را می بینه که هروقت صداش به گوشم می خوره از ایرانی بودنم متنفر میشم .. برم من بجیغم .. بای پیوست.۱. در کمال تاسف و تالم اعلام می نمایم که تلویزیون خانه مربوطه هم در حال سوختن است . مجلس اشک ریزان و تاسف خوران هر دو ساعت یک بار در ساعات زوج برقرار است . از همگان خواستار دعای شفای عاجل برای تی وی نازنینمان هستیم .. بعلت خالی بودن جیب خانواده مربوطه صندوق کمک های مردمی را مقابل در برپا کردیم که پیشاپیش از محبت های چرب و نرم شما سپاسگزاریم . یواشکی می گم یک وقت نشنود دیگه روشن نشه : چند وقتی بود سکته کرده بود صداش بند رفته بود ..هر از گاهی صداش بند می رفت .. مخصوصا موقعی که شوکت داد می کشید (اصلا به شوکت حساس است !!!) کلی قربون صدقه اش رفتم یک کم بهتر شده بود .. حالا چند روزه فکر کنم سکته دوم را کرده چون تصویرش قر می اد .. یعنی کمر باریک شده ..پر پر هم میزنه طفلی .. ولی ما از رو نمی رویم .. انقدر روشنش می کنیم تا بمیره !!! حق تی وی ناسپاسی که نمکدان را شکسته و تو این روزهای بی پولی خراب می شه همینه که بمیره ... حالا اگه بدونه هووش چقدر خوشگله می ترکه از حسودی ... برم یک عکس ازش پرینت بگیرم بهش نشون بدم شاید خجالت بکشه حالش خوب بشه .. خدا را چه دیدید !!! شاید اینم از هوو بدش بیاد !!! پیوست.۲. چون فقط هفت عزیز منو تحویل گرفتند ... منم کلاس می گذارم ( سعید خان این که درسته ؟!!!) آپدیت نمی کنه .. فکر کردید ... محل من نمی گذارید ؟؟؟ منم می رم گریه می کنم .. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
این خدای نازنین هم بعضی مواقع چه معامله هایی با آدم می کنه !!! البته من بهش وعده ای ندادم ولی مثل این که سرخود این کار را کرد .. حالا چون خداست می بخشمش.. خدا یک پدر سالم و صحیح به ما داد عوضش کامپیوتر نازنین مرا کشت !!! کشت ! به همین راحتی ... پریشب داشتم ای میل می خواندم که به کلیک کلیک افتاد... بعد شد بنگ بنگ ... خاموشش کردم که حالش کمی جا بیاد ... دیر فهمیدم .. سکته مغزی بوده ... مغز به کل از کار افتاده .. امروز رفتم براش شنت بگذارم .. گفت شنت هم کارساز نیست .. خدا را شکر که به آدمیزاد میشه شنت گذاشت !!!! ۱۲۰ دلار شارژ کردند که ببینند چشه و از تمام داده ها بک آپ بگیرند .. به سلامتی بک آپ امکان پذیر نشد بابا حالش خیلی خوبه .. بزنم به تخته ... فکر کنم من هم برم شنت بگذارم ... از همه تان تک تک ممنونم که حال بابا را پرسیدید یا همراه من بودید .. اسم تک تک را می خواهم ببرم اگر وقت استفاده از کامپیوتر کتابخانه تمام نشود... هر روز نیم ساعت می توانم استفاده کنم .. تا توی این بلبشو یک چیزی بخرم... همتون خیلی گلید... ممنونم ... دیگه حرفی برای زدن ندارم .. گفتم که ... هنوز شوکه ام ... حالا تا شب یادم میاد چی ها داشتم .. .راستی آقاهه گفت هدش خراب شد .. کسی هست که بدونه تو ایران درست می شه یا نه ؟؟؟ حاضرم با خودم سال دیگه بیارمش ایران به شرطی که آشغال های توش برگردند... مخلص همگی پروانه بی کامی .. قدر سلامتی تان را بدانید و مواظب خودتان باشید .. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 7:41 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۱۲ و پنج دقیقه است میشه هشت و نیم صبح ایران .. زنگ زده ام .. هر سه تاشون سر و مر و گنده نشسته اند در سالن انتظار منتظر پذیرش ... برادره میگه : منتظر نشسته ایم تا صدایمان بزنند.. میگم :بیمارستان خوبه ؟ میگه: دکتراش خوبند ولی ساختمان کهنه است . میگم : قربونت برم ..چند تا بیمارستان نو مگه تو تهران پیدا میشه .. همه مثل من قدیمی شده اند دیگه !! می خنده ، میگه : باشه ! مامان گوشی را میگیره ، تن صداش عصبیه و معلومه کلافه است ! بند دلم پاره میشه .. یعنی آخر و عاقبت همه آدمهای خوب این طوریه !! به شبانه روزی پروانه خوش آمدید .. امشب تا صبح می نویسم .. امشب تا صبح انقدر به عقربه ها نگاه می کنم تا دکتر از اتاق عمل بیاد بیرون و بگه : موفقیت آمیز بود .. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 7:49 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
آنچه که همیشه در غربت از آن می ترسیدم به سرم آمد. ترسو ترین آدم روی زمینم و مامانم همیشه می گفت : از هر چی بترسی نصیبت می شه ، و شد . همیشه می ترسیدم پشت یکی از زنگ های تلفن یکی نشسته که به من خبر بد بده .. از لغت out of area حک شده روی تلفن متنفر بودم و به راستی بالاخره شد آنچه نباید می شد . بالاخره آن تلفن لعنتی آمد . آن دلهره به پایان رسید و جایش را به غم مفرط داد. بالاخره از پشت تلفن آنچه را که نباید می گفتند را شنیدم و یک هو فروریختم . آوار جسمم و روحم را تا مدتها می شد روی زمین دید. قدرت از زمین برخواستن و تفکری دیگر زیاده از حد قدرت درونی من بود. حالا دومین روز است و من می توانم روی پاهایم بایستم و با سلولهای خاکستری ام فکر کنم . آن تلفن را زدند و خبر ناخوشی بابا را دادند . بابا دوباره مریض است . این بار دیگر بلدم . برای پدرم دعا کنید. به شدّت به دعا و انرژی مثبت شما نیازمندم . بارها اثرش را دیدم و این بار هم تقاضایش را عاجزانه دارم . امروز با یکی از دوستان صحبت کردم . پیش آمدی برایش پیش آمده که برای مدّتی مشکل خودم یادم رفت . درد این دختر مهربان یکی از کابوسهای همیشگی من است . ممنونم .. از همگی ممنونم ..
پیوست.۱. فردا شد امروز و نتیجه نیامد. فردا میاد انشالله . مرسی از ده دوست خوبم . اسم های مهربان شما را هیچگاه از یاد نخواهم برد. شاید تنها ده نفر در این دنیا به داد من رسیدند .. ممنون ..به تمام غصه ها درگیری های عقیدتی هم اضافه شده ... من کار خودم را می کنم .. حتی به قیمت رفتن به ایران .. من زیر بار عذاب وجدان نخواهم رفت ... تنها نقطه روشن این قضیه همدلی آقای مربوطه است . هیچ لحظه در تمام زندگی مشترک این گونه ممنون و قدردان درک و فهم بالایش نبودم تو همه چی مثل کوه پشتم ایستاده .. این لحظات را هرگز از یاد نمی برم . پیوست.۲. معجزه دعا را دیدم . غدّه بدخیم رفع شد . حالا تنها جراحّی کوچکی به همّت شنت همیشه فداکار می ماند که آنهم با دعای خیر شما حتماْ به خیر و خوشی تمام می شود.. بقدری خوشحالم که الکی می خندم. اوّلین بار بود که نمی خواستم بیام ایران ولی الان که نمیام کلی دلم سوخت ولی خدا را شکر که همه چیز به خیر گذشت .. انقدر خوشحالم که دلم می خواست یک آهنگ شش و هشت بگذارم ولی وقتش نیست .. من برم برای دل خوشحال خودم بخندم .. راستی بابا جونم فردا توّلدته ... تولّدت مبارک .. امیدوارم صد سال دیگه هم زنده باشی و سایه ات بالای سر ما باشد .. تولّد عید شما مبارک ... یک سوال فنّی: به نظر شما اگر آدم به جای جشن توّلد ، بابایی خوب که یادش نمیاد توّلدش است را بفرسته برای عمل خیلی بده ؟؟؟ عذاب وجدان گرفته ایم ولی به رومون نمیاریم از بس بی حیاییم ما !!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 0:17 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست این خانه را تمامی پی روی آب بود امروز می خواستم پیله های غمگین دورم را سوراخ کنم و با نوشتن چند خطی طنزگونه خودم خودم را بخندانم که نشد ... اگر گزارش محبوبه نازنینم را بخوانید شاید کمی بیشتر بفهمید چه می گویم .. اصل ماجرا بسیار زیباست .. باورم نمیشه که کسی دلسوز پیدا شود و راهی برای معتادان انتهای راه یا بقول خودشان آخر خط پیدا کنند ، اما پیدا شده . قسمت دردناک قضیه قطع شدن سهمیه متادون است . باورم نمیشه دولت مملکت گل و بلبل با آن درآمد فراوان سهمیه متادون معتادانش را که خود در معتاد کردن آنها سهمی بزرگ دارد این کمک ناچیز را قطع کند .نمی دونم چی بگم .. باور کردنش مشکل است . معتاد انگل نیست .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 6:11 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی - چقدر هم تنها ! -خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی دچار یعنی عاشق چند وقتی است که به فکرش هستم و هر دفعه که به یادم می آید زخمش باز می شود و انگار همان روز اوّل است . همان روزی که برای اوّلین و آخرین بار او را دیدم . بیست سال پیش بود . حدود سالهای ۶۴ـ۶۵ ، سالی که یکی از دوستان دور را برای درمانی که هیچگاه نفهمید چی بود در آسایشگاه بستری کردند . این دوست پانزده ساله همسن ما را با تشخیص بیماری رو انی " من از همه بدبخت ترم بیایید برای من دل بسوزانید و گریه کنید " در بیمارستان انتهای گیشا بستری اش کردند . آن آسایشگاه دیگر وجود خارجی ندارد تمام آن منطقه را با خاک یکسان کردند . آن جنگل دل انگیز و آن آسایشگاه خوش آب و هوا . یکی از روزها من و دوست صمیمی ام تصمیم گرفتیم به دیدن آن دوست بستری برویم . بماند با چه بدبختی خودمان را عصر جمعه به آسایشگاه رساندیم . نمی دانم هرگز یک آسایشگاه روانی را از نزدیک دیده اید یا نه ! باور کنید یکی از دردناک ترین صحنه های عمرتان را می بینید . یک عده آدم را در یک سری اطاقهای همشکل و بی وسیله زندانی می کنند و روزی یک یا دو ساعت حق بیرون رفتن دارند . زنجیر در آسایشگاه خبری نیست ولی همان وضع هم خیلی مطلوب نیست . ساعت سه رسیدیم . ما را به اتاق آن دوست بردند ، کسی در اتاق نبود به طرف حیاط رفتیم . در حیاط هم کسی نبود . حیاط بسیار با صفایی بود که تهران را تا حدودی می شد دید. روی یک نیمکت نشستیم و پرستاری قول داد تا دوست ما را پیدا کند و پیش ما بیاورد . روی نیمکت نشسته بودیم و دور و برمان را نگاه می کردیم که ناگهان از پشت شمشاد ها زنی با لباس مخصوص بیماران بیرون آمد . کودکی را پیچیده در پارچه ای در آغوش می فشرد . به طرف ما آمد . گریه می کرد . ناخود آگاه بلند شدم . نزدیک تر شد . کودک درون پارچه را ول کرد ، کودک به روی زمین افتاد، با یک نگاه فهمیدیم که کودکی در کار نیست ، پارچه های گلوله کرده است . زن به طرف من آمد و با دستان گره کرده گفت : چیکارش کردی ؟؟ بگو چیکارش کردی ؟؟ راستش را بگی کارت ندارم ؟؟ دستش را به طرف گردنم برد ، ترسیدم . گفتم الان منو می کشه . بعدا پرستار اونجا توضیح داد که تنها کار درستت این بود که جیغ نکشیدی وگرنه بلایی سرت می آورد. مانده بودم که چی بگم که دوست بستری شده با پرستار نزدیک شدند. او را به اسم صدا زدند ، پرستار او را کمی نوازش کرد و به او گفت این دوست منه ! با بچه تو کاری نداشته . زن کمی آرام شد ، به من گفت : دروغ نمی گی که ؟ کاریش نداشتی ؟ گفتم نه به خدا ! ندیدمش ! پرستار او را برد و ما هم با دوستمان به اتاقش رفتیم و آنجا داستان زندگی آن زن را شنیدیم . آن زن بیچاره یک زن عامی از طبقه متوسط بود که هیچگاه رفتاری غیر عادی و عجیب غریب نداشته . زنی بسیار مطیع و قابل احترام . روزی از روزها که کودک زن شش ماهه بوده است ، صبح که مرد از خانه خارج می شود زن هم یک روسری دور گردن کودک شش ماهه می بندد و کودک را خفه می کند . تا عصری که مرد آمده زن کودک را در بغل نگاه داشته است . مرد زن را به پلیس معرفی می کند ولی به دلیل تشخیص جنون زن به تیمارستان عازم می شود پس از چندی به دلیل خوش رفتاری و عدم اوج بیماری زن به آسایشگاه فرستاده میشود . دوست بستری شده می گفت که همسر این زن هر جمعه به دیدنش می اید با یک شاخه گل و هر بار زن از مرد سراغ کودکش را می گیرد . زن بسیار غمگین بود با چشمهای توخالی .سالها گذشته است و نمی دانم هنوز زنده است یا نه ؟ آیا شوهر هنوز به دیدنش می آید یا نه ؟ سرنوشتشان چه شده است ؟ ولی چند وقتی است تصویر این زن مدام جلوی چشمم است و به او فکر می کنم . پیوست. ۱. از همین تریبون اعلام می کنم که کامنت دونی وبلاگ دوستان بلاگفایی برای من باز نمی شود ، اگر کامنت نگذاشتم به دلیل بی شعوری بلاگفا است نه کم محبتی من .. مرا ببخشید ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 3:51 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
من برگشته ام . جای همگی خالی خوش گذشت . وارد جزییات نمی شوم که بسیار خصوصی است . فقط ایام شادی را گذراندم فارغ از تفکرات تنهایی . از صبح تا حالا هر بار می خواهم بنویسم نمی توانم . خالی هستم . البته مدّتهاست که خالی ام . دو سه ماهی می شود که چیزی که دلم را مالش بدهد ننوشته ام . مدّتهاست خالی از هر تصوّر و هر نوشته ای هستم . چرایش را نمی دانم . سابق به مردم دقّت می کردم و در خیالم داستان می ساختم ولی روزهاست که به هیچ کس نگاه هم نمی کنم . حوصله شان را ندارم . نگاهشان که کنی باید جواب سوالهایشان را مو به مو بدهی و من دیگر جوابی ندارم بدهم . خلاصه این پنج روز : ۱. سفر با هواپیما کوچولو اصلا لذت نداره .. زهره ترک شدم .. ۲. روی تشک بادی خوابیدن سخت است . انگار توی قبر خوابیدی ... ۳. هیچ وقت در اتوبان کنار آدمی که تازه گواهینامه گرفته ننشین .. می میری .. مخصوصا از اون مدل آدمهاش که تو عمرشون زن ندیدند .. همش برمیگرده و بهت لبخند می زنه .. من سه بار مرگ را به چشم دیدم .. البته بلایی به سرش آوردم که دیگه اسم من بیاد فرار بکنه .. ۴. مبادا هشتاد و هشت صندلی را به تنهایی روبان بزنید .. جانتان از هفت جایتان در می آید .. ۵. کفش بزرگتر از پایتان قرض نگیرید .. اگر گرفتید ژست نگیرید و خوش خدمتی نکنید ... چون اگر کردید و در هنگام حمل گیلاس های ... کفش از پاتون در اومد و سکندری خوردید همه بهتون می خندند ... ۶. موقع رقصیدن شلنگ تخته نیاندازید چون هنگام فیلم برداری آبروتون می ره . ۷. احساساتی نشوید و گریه نکنید چون حتما چند جفت چشم شما را می پاید . ۸. ساعت ۲ نصفه شب مارگاریتا نخورید .. به قول ن گودرز می شوید . ۹. توی مهمانی قیافه نگیرید و بشقابتان را نیم خورده برنگردانید .. ممکن است اون آخرین بشقاب غذایی باشه که تا آخر شب می بینید .. ۱۰. همیشه از وجود عزیزانتون لذت وافر ببرید انگار که آخرین لحظه عمرتان است . ۱۱. موقع بازگشت مطمین شوید که هوا بادی نیست .. انگار یک ساعت تو ماشین لباسشویی تکان تکانتان می دهند .. ۱۲. وقتی رسیدید روی زمین .. خدا را هزار مرتبه شکر کنید که مهماندار هواپیما نیستید .. ۱۳. وقتی به خانه رسیدید منتظر کثیف ترین خانه دنیا باشید ۱۴. چهاردهمی برای رفع نحسی سیزدهمی بود . قصه ما به سر رسید .. پیوست.۱. اون بالا نوشتم خالی هستم .. الان مشغول وبلاگ خوانی همیشگی بودم .. این نوشته آرمیتا حرف دل من است .. نمی تونستم بنویسمش .. ولی اگر بخوانید می فهمید من چه احساسی دارم .. دارم خفه می شم .. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:29 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||