تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
من یک خروار نوشتم کلی خنده دار .. این بلاگفای سگ پدر همه را خورد ... بگذارید برگردم یک حالی ازش بگیرم ..

آقایان و خانمها ما به مسافرت می رویم ...

به دعای خیر شما شدیدا محتاجیم ..

هواپیما دو ملخه است ...

مقصد دور است ..

ما یزدی هستیم ...

ما خوشحالیم ..

احساس هم داریم ...

ولی متاسفانه به وطن بر نمی گردیم...

در همین شیطان بزرگ هستیم ...

ماندانا خانوم و حسن خان جان ...

بحث کنید ..

بحث خوب است...

ما دوستتان داریم ...

آسمان زیباست ...

مرگ بر بلاگفا...

شعر ما همین جا به پایان می رسد ...

صدای آقای مربوطه هم به گوش می رسد ...

البته غر است ...

ما غر را دوست داریم ...

خدا نگهدار شما ...

ما دوشنبه بر می گردیم ...

با ما باشید تا گم نشید ...

ما دیگر رفتیم ...

قسم می خوریم رفتیم ..

این عکس شاهکار خودمان است ...

دلمان تنگ می شود ...

ولی آنجا هم خوش می گذرد ..

می دانیم ...

ما رفتیم ...

بای ...

پیوست نامه : گل بریزید .. دست بزنید .. پروانه خانوم وارد شدند ...

ما برگشتیم ...

سفر خوبی بود ....

خوش گذشت...

رقصیدیم ..

رقص دوباره به یادمان آمد...

حسابی خسته شدیم ..

الان ..

خانه کثیف است ...

به این زودی ها هم تمیز نخواهد شد ...

من شعر گفتن را دوست دارم ...

همشهری جان این شعر آخر را ..

فقط برای تو گفتم ...

بشتاب و دریاب ...

عزت زیاد ...

ما رفتیم ببینیم ...

چه غلطی باید بکنیم ..

فردا می آپیم ..

رخصت ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 5:13 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

برنامه دیروز اپرا بسیار دیدنی بود . تمام زنان موفقی که به نوعی تجربه ای خارق العاده داشتند را دعوت کرده بود .
 
۱. کریستین امان پور : کریستین در مصاحبه ای ماهواره ای با اپرا اظهار داشت که به نظر او سیاست امریکا در مبارزه با تروریست غلط است . آنها به بهانه سلاح اتمی به دنبال صدام رفتند ولی بی نتیجه و با اعتراف به اشتباه برگشتند . حالا که کره شمالی و ایران قدرت اتمی خود را ابراز و نمایش می دهند ، هیچ کس کاری نمی کنه و همه به نوعی دست بر روی دست گذاشتند . اظهار نظر شجاعانه ای بود .

۲. لیسا لینگ : گزارشگر کانال نشنال جغرافی که از نظر من یکی از شجاع ترین زنان کنونی باید نام برده شود . لیسا در معیت هیاتی از جراحان چشم نپالی به کره شمالی می رود و گزارشی عجیب و غیر باور کردنی را به همراه خود می آورد . همانطور که می دانید ورود امریکایی ها و کلا اکثریت کشورها به کره شمالی ممنوع است و در صورتیکه هویت لیسا مشخص می شد ، او صد در صد کشته می شد . با دیدن کره شمالی ما ایرانی ها باید روزی صد بار خدا را شکر کنیم که ج.ا چه حکومت رئوف و مهربانی است . در گزارش آمده بود که یکی از همراهان در حال عکس گرفتن از عکس بزرگ رهبر عزیز بوده است که به خاطر زانو زدن جلوی عکس توسط ماموران امنیتی دستگیر می شود و توجیه این عمل این بوده که کسی جلوی رهبر عزیز زانو نباید بزند . در کره شمالی تلویزون ماهواره ای وجود ندارد و فقط دو کابل تلویزیونی تحت اختیار دولت وجود دارد که احتمالا برنامه هایی همانند ج.ا نشان می دهند . در تمام کشور موبایل غدقن است ، یعنی هیچ کس در این کشور موبایل ندارد زیرا حکومت عقیده دارد که امریکا توسط سفینه های جاسوسی از اوضاع احوال مملکت باخبر می شود و دلیل زیر سلطه رفتن عراق و افغانستان همین بوده است . مردم کره شمالی بسیار فقیر می باشند ولی رهبر عزیزشان را می پرستند . آنها هنوز باور دارند که در حال جنگ با امریکا هستند و این چیزی است که دولت به زور در سر آنها کرده است . این جراحان چشم درطول اقامتشان در کره شمالی حدود دویست نابینا را عمل کردند و در کمال ناباوری پزشکان این مردم فقیر به جای تشکر از آنان در جلوی عکس رهبر عزیز دولا راست شده و از او تشکر می کردند .( صد رحمت به ملت خودمون .. خل و چل ترینشون حداقل می فهمه دکتر کاری کرده نه رهبر !!!)

۳. انوشه انصاری : در ابتدای مصاحبه اپرا این طور عنوان کرد که بر خلاف تمام حکایت های زیاد درباره مبلغ خرج کردنی شما بابت این سفر .... . و این طور میشد فهمید که این بیچاره نه تنها از طرف جامعه ایرانی انتقاد شد که پول زیادی را صرف کرده بلکه از طرف جامعه امریکایی هم بهش اعتراضاتی شده . پس همه جای دنیا همین رنگ است !!! بابا به کسی چه مربوطه ! خانم پول داره دلش می خواهد پولش را خرج این کار کند به کسی چه مربوطه ؟؟ نوش جونش ... می دانستید چند سال پیش انوشه و همسرش بیزنس شان را ۷۵۰ ملیون دلار فروخته اند !!!! خلاصه انوشه خانم تمام داستان را که شما بهتر می دانید تعریف کرد ولی از زبان خودش شیرینی خاصی داشت . او هر نود دقیقه یک بار شاهد طلوع و غروب خورشید بوده است . در انتها انوشه جمله ای تاثیر گذار گفت . او می گوید : از آن بالا مرزها دیده نمی شود ، جنگ ها دیده نمی شود ، آرامش خالص است و زیبایی .. و تو تعجب میکنی که چگونه انسانها می توانند کاری را در جهت آزار و نابودی خانه شان انجام دهند !!!!!!
در انتها انوشه از بازگشتش گفت و اینکه او انگیزه خوبی برای بازگشت به زمین را داشته است و به همسرش نگاه کرد و لبخند زد .. ( عشقولانه قشنگی بود و من یک کشف مهم کردم اینکه انوشه انصاری لهجه داره .. نه خیلی زیاد ولی می شه فهمید که انگلیسی زبان اولش نیست .. لغت absolutely را هم صد بار استفاده کرد )

 دو سه تا خانم دیگه بودند که یکیشون بدون باز شدن چتر نجاتش در آسمان به روی زمین اسفالت سقوط کرده بود ولی با اینکه باردار بود کودکش و خودش زنده ماند . آخری هم زنی بود که از دوست پسرش چاقو خورده بود آنهم در قلبش ... ماشالله ...خیر ببینند الهی ...

اپرا را تعریف کردم خیالم راحت شد . این روزها گرفتارم ولی اصلا به خودم فشار نمی اورم .. ورزش خیلی فشار می اره ولی من یک گرم هم کم نمیکنم .. خیلی حساس شده ام .. در ماه یک روزش از زن بودنم بیزارم و الان از اون روزهاست . کاشکی مرد بودم انقدر بدبختی نمی کشیدم .. اه ...گند بزنند...
راستی کسانی که رژیم را خواستند بگم که من حتما می فرستم .. فقط دارم رویش کار می کنم که مثلا به جای پنیر کاتج چی براتون پیدا کنم که معادل بگذارم .. قول می دهم زود بفرستم ..

شعار هفته ما : مرگ بر بلاگفا ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

برادر نازنینم ، امشب در یک اتاق کوچک نشسته ام و به این فکر می کنم که نامه ای برای تو بنویسم و در آن از تو برای وجود نازنینت تشکر کنم . شاید بارها باید این کار را می کردم که نکردم شاید در طی این بیست و هفت سال باید هر روز بهت می گفتم مرسی که هستی و نگفتم .
جون دلم ، خواجه شیراز هم می دونه که با به دنیا آمدن تو حال من هفت ساله بد شد. می دانی که به مادربزرگ نازنینمان فحش دادم و می دانی که به شدّت حسودی ام میشد از آمدن پسری که تمام خانواده را پر از شور و حال کرده بود . از غش کردن های پیاپی بقیه حالم بد میشد و بالاخره هم کارم به دکتر کشید .از خدا می خوام یادت نباشه که شیشه شیرت را از دهانت در می آوردم و به جایش انگشتم را در دهانت می گذاشتم و وقتی تو از خوردن شیر ناامید می شدی و گریه می کردی من سرشار از لذّت خوش آزار تو بدنبال کارم می رفتم . بقیه کارها را نگویم بهتر است .از همان اول بچه بهتر تو بودی . گریه نمی کردی ، آرام بودی ، همیشه می خندیدی ، انگار آن روح فرشته گونه ات از اول تو را متمایز از دیگران کرده بود . به یادم نمیاد از کی احساس کردم دوستت دارم . شاید از پنج سالگی ات که
سرایدار خانه روبرویی زده بود در گوش ت و من با بلندترین صدایی که داشتم به آقاهه فحش می دادم و زنهای همسایه انقدر تو را دوست داشتند که بسیج شدند برند بزننش . کسی تو دنیا پیدا شده بود و به مهربان ترین و مظلوم ترین پسر دنیا سیلی زده بود . آخه من قربون قدت برم چرا وقتی دیدیش در نرفتی؟ یادمه اون روز برای اولین بار برات زار زدم . مواظب بودم مامان بغلت نکنه ، می خواستم تماماْ بغل خودم باشی . از هفت سالگی تا دوازده سالگی ات خیکی بودی . یادته ؟ یک پسر چاقالوی گرد و قلمبه . یادمه غصه می خوردی که مامان لباسهای بچه های پانزده ساله را می گرفت و کوتاهش می کرد و تو به تن می کردی. یادت می اد که اوّلین دندان شیری ات را که کشیدند ، دکتر بهت گفت تا شب هیچی نخور و تو در خیابان گریه می کردی که دیگه نمی تونی گوشت بخوری !! من و مامان انقدر یواشکی خندیدیم که بالاخره خجالت کشیدی و راضی شدی سوار تاکسی بشی .
 گل من ، کی باورش می شد که تو یکدفعه قد بکشی و تمام آن گوشت ها آب بشود. از همان روزها محبوب همه بودی . سالها بود که دیگه بهت حسودی نمی کردم . از نوجوانیت تازه فهمیدم پسری بودن مامان به من هم سرایت  کرده و من به شدّت پسر دوست شده ام . شاید برای اینکه بهترین پسر دنیا بودی. یادته چقدرناراحت می شدی که من با دوستانم شام می رم بیرون یا مسافرت می رم. هر چی مامان بهت می گفت تو هم یک روز همین کارها را می کنی باورت نمیشد . حالا من قربون اون ریختت برم ، تو بیشتر مسافرت رفتی یا من ؟ تمام ایران را گشتی ، تمام رستوران ها را رفتی ، تمام تهران را زیر پا گذاشتی ، حالا به حرف مامان رسیدی ؟

 

برادر گل من . اینجا تو غربت این ها را می نویسم و دلم می خواست پیشم بودی . دلم می خواست برام دعا می خوندی و من نگاهت می کردم .کسی می دونه که تو الان سالهاست قبل از اینکه بخوابی برای همه مردم کره زمین دعا می کنی و یک روز هم ترک نکردی ؟ کسی می دونه که شاید تو از نوادر انسانهایی باشی که تا بحال دروغ نگفتی و از دروغ بیزاری ؟ کسی می دونه که تو یکی از محبوب ترین افرادی هستی که من دیدم ؟ کسی می دونه که دوستانت برای بیرون رفتن با تو همه برنامه هایشان را بهم می زنند ؟ کسی می دونه که هر کسی هر جا میره تو را هم با خودش می بره ؟  کسی می دونه که تعداد دخترهای دور و بر تو از هر پسر دیگه ای بیشتره ؟ کسی می دونه که همیشه تعدادی دختر کت بسته آماده انجام دادن کارهای تو هستند ؟ کسی می دونه که هیچ کس مثل تو نمی تونه دختر های سوسول و نازنازی تهران را به پاکسازی قبرستانها و خیابان ها وا داره ؟ حتی خودت هم نمی دونی که خیلی از این دخترها دلشون می خواد که تو با اونها ازدواج کنی ، حتی با این که از مال دنیا یک قد 195 داری و یک دل وسیع و یک ماشین و یک حساب بانکی همیشه لب مرز. داداشی ، نمی دونی پارسال که توی مغازه ، علی آقا بهم گفت خانم من به شما برای داشتن این پسر حسودی می کنم ، چه حالی شدم . دلم می خواست زمین را ببوسم و شکر کنم .


برادر گل من . می دونم که می دونی هر موقع من و تو را پهلوی هم می گذارند دعوا مون میشه . پارسال چند بار دعوا کردیم . ده بار ، بیست بار ؟  خوب چه کنم . من دلم می خواد تو بیشتر به مامان و بابا برسی و بیشتر پیش ما باشی ولی از اول هم تو با دوستان بودن را به ما ترجیح می دادی . من تازه فهمیده ام که اشکال نداره تو اینجور باشی . حداقل نشانه این است که تو لوس و بی عرضه نیستی . با اینکه خیلی لجم می گیره می گی تو خونه کف می کنی ولی  اشکال نداره . برو . عوضش منم گاهی حالت را می گیرم . جوری که نفهمی من پشت قضیه بودم . اگه گاهی مجبور شدی صبح تا شب پیش بابا بمونی و مواظبش باشی بدان که کار من بوده .و هورا .. حقته ! از بس از خانه فراری هستی . برادر ناز من ! من عاشق اینم که همه تو را بیشتر از من دوست دارند ولی دیگه بابا ! ما هم آدمیم . دیگه نزدیک سی سالگی هستی و وقت زن گرفتنته . می دونم اگر بری دیگه رفتی . خدا کنه یک دختر خوب به تورت بخوره که تو رو از ما نگیره ، چون اگه ناجنس باشه با اون استعداد خانه گریزی که داری حتماً رفتی . ولی از یک چیز مطمینم . اونم اینه که تو هیچ وقت پدر و مادر و خواهرت را از قلبت بیرون نمی کنی . ممکن است در ظاهر این طور به نظر برسه ولی تو اونجایی بزرگ شدی که مادر قداستی بالا داره و پدر ستون زندگی است . تو در خانه خوبی ها و شادی ها بزرگ شدی . هرجا بری مثل کفتر چاهی باز برمی گردی به لونه خودت . می دونم همیشه ما گوشه ای از قلب تو هستیم و قلبت به یاد ما می زنه .

 

برادر خوب من . تنها آرزوی من در دنیا سربلندی و سرافرازی توست . دلم می خواد شاد ترین و خوش بخت ترین آدم دنیا بشی . دلم می خواد به هر چی دلت خواست برسی و بدان  که همیشه دعای خیر خواهرت بدرقه لحظه لحظه وجود نازنینت خواهد بود .

                                                                                              بدرود برادر عزیزم    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

این پیچک شوق آبش ده ، سیرابش کن، آن کودک ترس
قصّه بخوان ، خوابش کن
این لاله هوش ، از ساقه بچین ، پرپر شد، بشود . چشم خدا
تر شد ، بشود .

بهترم .. خیلی خیلی بهترم .. همیشه اینجوری بودم . وقتی دلخوری هایم را بیرون می ریزم حالم بهتر می شه . هیچوقت عادت نکردم ناراحتی ام را درونم نگه دارم .. همیشه باید یک جورایی می گفتم که عصبانی ام .. حالا هم بهترم .. دیگر هیچ کینه و ناراحتی درونم نیست .

به ورزش رو کرده ام .. من هیچ وقت ورزشکار نبودم . در مدرسه از ورزش کردن با مانتو و مقنعه بیزار بودم .. همیشه توی دست و پام می پیچید .. بعد ها هم که دکتر خیالم را به کل راحت کرد ، به علت پیچ  خوردگی مکرر مچ پا و کشیدگی تاندون ها ورزش ممنوع بود ! آخ جون .. عالی بود .. بنابراین من هیچ گاه ورزشکار نشدم . البته این در خانواده ای که دو تا از نزدیکانم ( خانم ) قهرمان های ورزشی بودند و هستند یک کم عجیبه ! الان به یک باره شروع کردم به ورزش کردن .. البته به انگیزه لاغری ولی خیلی روحیه ام را عوض کرده .. سخته .. اذیت می شم ولی ادامه می دهم .. اوایل دق می کردم تا نیم ساعت راه برم .. همیشه خدا هم یک ترکه ای بلوند با رانهای تراشیده بغلم داشت می دوید و خم به ابرو نمیاورد و منم از شدت حسودی با درد و غصه ادامه می دادم مبادا شب بره خانه بگه امروز تو جیم یک دختر خیکی بغل دستم بود یک ربع شده به نفس نفس افتاد .. نمی دونه ما بچه های ج.ا هستیم .. هر چی کم داشتیم رومون زیاده .. کم نمیاریم .. تا جان در تن ماست ... راه رفتن تو خون ماست ...

اگر کسی اهل ورزش و پرورش اندام است به من بگه روزی ۲ مایل راه رفتن و هشت مایل دوچرخه و نیم ساعت کار با وزنه زیاده یا کمه ؟؟؟  نکنه یک وقت خدای نکرده بسوزم ؟؟ راهنمایی کنید اجرتون با خودم!

دو روز پیش نشسته بودم با وزنه مشغول بودم و خیال پردازی می کردم . تو رویا هام شده بودم باربی و آی با خودم حال می کردم .. آی با خودم حال می کردم که حد نداشت .. از دور یک پیرمرد را دیدم که داشت تلو تلو خوران به من نزدیک میشد .. یک دفعه به یاد پیرمردان ایرانی افتادم که شصت ساله احساس پیری می کنند ولی این هشتاد ساله هنوز با زحمت خودش را می رسونه اینجا و ورزش می کنه .. دیگه نزدیک من شده بود که ... بوم .. یک صدای بمب مانندی بغل گوشم صدا کرد .. نیم متر پریدم هوا ... برگشتن روی زمین همان و سلولهای مغزی فلج شدن همان .. یک دفعه مخم سوت کشید .. تمام سلولها از فعالیت باز موندند و فریز شدند .. بعد از دو سه ثانیه تازه فهمیدم که چه اتفاقی برای من بیچاره افتاده .. وقتی گندیده ترین بوی دنیا دماغم را پر کرد تازه فهمیدم .. پیرمرد دراز رذل خبیث بغل دماغ نازنین من بی ادبی کرده بود !!! بی تربیت درست توی دماغ من حساس چ..یده بود !!! تا دو سه دقیقه گیج می زدم .. دست و پاهام هم از کار افتاده بود .. ولی هیچ کس هیچ عکس العملی نشون نداد .. فقط یکی از مربیان وقتی وارد شد .. بلافاصله پیف و پوف کرد و در را باز کرد.. خواستم برم جلو چغلی کنم که کار این پیر مرد بوده یادم افتاد دیگه هشت ساله نیستم .. ناراحت شدم ولی خوب چه می شد کرد !! آن روز همان موقع آمدم بیرون ورزشم کوفتم شد .. لعنت بر هر چی آدم مردم آزاره !!

یک رژیم غذایی عالی دارم .. هر کی خواست بگه براش می فرستم .. بخور بخور داره حسابی .. لاغر هم می شوید .. علمی و اصولی است .. می خوام تحقیق کنم اگر در ایران نیست .. ترجمه کنم و چاپش کنم .. مگه من چمه ؟؟؟ هم پروتیین می خورید هم کربو هیدارت هم چربی .. یک غذای کامل ولی لاغر کننده ... بشتابید که حراجش کردم ...

در ورزشگاه با یک سرباز امریکایی مستقر در افغانستان آشنا شدم .. خیلی حرف زدیم .. انقدر از ایرانی ها تعریف کردم که خودم حالم بد شد .. این آقا هشت بار طی هشت مرحله برای خداحافظی به من دست داد .. نمی دونم چش بود .. شاید طفلی براش عقده شده بود به یک زن شرقی دست بده .. ولی خداییش خیلی آدم خوبی بود و تصور اینکه تا بحال چند نفر را کشته خیلی برام سخته .. اصلا بهش فکر نمی کنم ..

من دارم نرگس می بینم .. خیلی چیپم (کوته فکر ) نه ؟!!!

من رفتم .. دوست جونم منتظر تلفنمه .. کلی نوشته بودم .. همه پاک شد.. مجبور شدم از اول بنویسم .. ولی اولی نمیشه ..

اینم همون آقاهست ....

 

پیوست.۱. کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکـــــــــــــــــــــــــــــــــ

با یکی از دوستان  به ورزشگاه می رم .. داستان پیرمرده را که تعریف کردم خندید ولی مثل خیلی های دیگر باور نکرد .. تا اینکه امروز هر دو کنار هم داشتیم دوچرخه می زدیم .. یک دفعه آقاهه را دیدم گفتم ..ببین این آقا ..سوهه است ها ! مواظب خودت باش .. خندید .. جون خودم بیست دقیقه بعد یک شیمیایی دیگه ول داد .. ای کاش تو حلبچه شیمیایی صدام خورده بودم و به درجه رفیع شهادت می رسیدم ولی این درد را دوبار تجربه نمی کردم .. این بار دوستم حالش بد شد یک دختر و پسر از اونجا رفتند من هم بلند شدم در را باز کردم .. خوب حالا یک تقاضا .. شما جای من باشید چه می کنید:

۱. همه برنامه هایتان را بهم می زدید تا بجای عصر صبح بروید ورزشگاه ، تا آقا چ..س..ی را نبینید ؟
۲. می رفتید به مسوول اونجا می گفتید که این آقا منبع آلودگی است و یک تذکری به باسن محترمش بدهند ؟؟

من شماره یک را انتخاب می کنم چون رویش را ندارم شماره دو را انجام دهم  .. راستی شما چی کار می کردید ؟؟؟ آخ دماغم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 6:42 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

بام را بر افکن و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب، درها را بشکن ، وهم را دو نیممه کن، که منم
هسته ی این بار سیاه

کلافه ام . این روزها بیشترین حسی که دارم کلافگی است . از افسردگی در آمدم و به کلافگی پیوستم . هنوز دلم نمی خواد کار بکنم . هنوز دلم می خواد عنصر مفیدی برای این جامعه نباشم . از انگل بودن بیشتر خوشم میاد . نمی دونم چرا .. این از آدمی که همیشه کار کرده بعیده .. ولی به خودم که دروغ نمی تونم بگم . بدم میاد کار کنم . اصلاْ دیگه نمی خوام برم تو مصاحبه دروغ بگم .. بگم من بهترینم ، اگه منو استخدام نکنید مثل سگ پشیمون می شید . دلم می خواد وقتی ازم پرسیدند که چرا ما باید تو را استخدام کنیم ، بگم خوب نکنید .. به جهنم .. به درک .. همه تون قربونم برید .. از دم !!!

این تلخی با من عجین شده . دست از سرم بر نمیداره . یک عمر شیرینی خوردم بلکه این تلخی بره ، نرفت . میگن تلخی و شیرینی آدم ها دست خودشون است ، من که می گم نیست . الان دلم می خواد  فقط فحش بدم .. به همه ، زمین و زمان ، همه چیز و همه کس . حالا که دارم می نویسم هیچ فحشی یادم نمیاد !! مسخره است .

از آدم ها عصبانی ام . از دنیای مجازی فراری ام . اوایل که وبلاگ خوانی می کردم فقط برای تفنن بود . در غربت بدون کتاب وبلاگ ها و خاطرات مردم شده بود  تنها تفریح من . اوّلین وبلاگی را که خواندم متعلق به خانمی بود از اعضای لافم فینی .. زنی بیوه بود که با صراحت از معشوقه هایش می نوشت . به سرعت این دایره وسیعتر شد . یکی از بهترین وبلاگهایی را که خواندم سرزمین آفتاب بود . عشق مابین هاله و همسرش عشق از بین رفته درون مرا به یادم آورد . فهمیدم که بهترین موهبت زندگی را سالها بود که از یاد برده بودم . هنوز هم نتونستم موفق بشم ولی مدیونش هستم .. بعد شروع کردم به کامنت دادن .. بعد قطع کردم .. مدتها بود که می خواستم خودم بنویسم .. تقریباْ هفته ای یک بار یک پشت هیچستان درست می کردم و دو ساعت بعد منهدمش می کردم .. می ترسیدم .. می ترسیدم که اگر حرف بزنم یک اتفاقی بیفته .. تا اینکه یک روز ... بوم .. پشت هیچستان را ساختم .. آن روزها بیشتر از دل می نوشتم .. تمام احساساتم .. یا بهتر بگم باقیمانده چیزی که مانده بود .. حالا بعد از نه ماه پشیمانم .. ای کاش هیچ وقت نمی نوشتم تا آلوده اش نمی شدم .. می خواستم به زور از آدمهای مجازی ، آدمهای واقعی بسازم  .. ولی نشد .. بر خلاف زندگی واقعی ام با کوچکترین مشکلی فرار می کنم ... قهر می کنم و همه چیز را تمام می کنم .. بدون هیچ پشیمانی .. پشت سرم را نگاه نمیکنم .. دیگر از تحمل کردن آدمها خسته شدم .. وقتی با من نیستند خوب نباشند ... پرتشون می کنم بیرون .. بایکوتشان می کنم ... نمی دانم چه شده .. این من واقعی است ؟؟ این من مجازی همان من درونی است که هیچگاه اجازه سر بلند کردن را نداشته ؟؟؟ چرا در زندگی واقعی زنی شیرین و خوش زبان و مهربان هستم ولی در دنیای مجازی تلخ و ترش و زر زرو ؟؟؟ این روزها بسیار ناامیدم .. دارم به این نتیجه می رسم که من واقعی من همان من دنیای مجازی است که همیشه خودش را اسیر حرف مردم کرده و دلش خواسته مورد قبول اکثریت قرار گیرد .. حالم از خودم بهم می خوره .. والسلام ..

" اگر نصیحت کردید انتظار کلمات خوش نداشته باشید "  این یک تهدید جدی است .

از یک آدم بی انصاف ناراحت هستم ... ویراستاری هم نمی کنم

پیوست.۱. بعد از چهار پنج ساعت برگشته ام .. دو ساعت ورزش کردم و یک غذای رژیمی خوشمزه هم خورده ام .. نوشته را یک بار دیگر خواندم ، از نوشتنش پشیمان نیستم . فقط دلم می خواهد به این سوالم جواب بدهید .. در دنیای مجازی آستانه تحمل شما چقدر است ؟؟ به اندازه دنیای واقعی ؟ کمتر ؟ بیشتر ؟ دوستی ها ارزش دوستی های دنیای واقعی را دارند ( منظورم دوست مجازی که شماره موبایلش را نگرفتید و با هم حرف زده باشید ) ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 7:48 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

می دونید من که خنگم ولی اگه شما از عکس بالا شکل آقا سگه را تشخیص دادید به من بگید برم جایزه را بگیرم .. قول شرف می دم که نصفش را بهتون بدم  .. طفلی هم  وسایل ناموسی نداشته هم خیکی بوده !!! زود باشید  وقت را هدر نکنید !! جایزه  آی جایزه !! برم اعلامیه را دوباره بزنم سر تیر خیابان !! به نظر شما سگ ۱۲۰ پوندی کجا می تونه رفته باشه ؟؟؟؟ 

پیوست.۱. رفتم سرچ کردم .. ببینید این نژاد چقدر خوشگله .. سگ نگهبان سویسی است از ناحیه برن برای همین بهش می گن برنیس .. سه رنگ سیاه سفید و قهوه ای است .. ولی ماشالله چه هیکلی داره ... ببینید چه خوشگله .. اگه دلتون خواست اینجا بیشتر در مورد نژادش نوشته است ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

آقای همسایه ایرانی عزیز سلام

 

مدتهاست با شما حرف نزدم، یعنی خیلی سعی کردم که باهاتون روبرو نشوم چون می دانستم گند می زنم ، چون من انقدر بد خلقم که اگر از کسی دلخور باشم این دلخوری روی صورت نحسم نقش می بنده . برای همین تصمیم گرفتم که براتون نامه بنویسم و جایی بگذارم  که شما نخوانید ولی حداقل خودم خالی شوم. شما می دونید که همیشه روی اعصاب من راه می روید ، شما می دانید من روی ایران حساسیت دارم و همیشه از این موضوع استفاده میکنید و جلوی من به ایران توهین می کنید ! کارتون خیلی زشته باور کنید ! آقای همسایه شما نمیدانید که من از آن سگهایی هستم که فقط درون خانه پارس می کنند و بیرون عین موش می ترسند . بارها دلم خواست بگیرم شاخ شاخ موهای شما و بانو را بکشم ولی چه کنم رویم نشده ! بارها خواستم پاشنه این دهان را باز کنم و به روی مبارک ببارانم ولی چه کنم خیلی خانومم و درست نیست !

 

آقای همسایه دیروز دیگه آخرش بود ، باور کن از عصبانیت فشارم رفته بود روی هجده و خیلی جلوی خودم را گرفتم که آقای مربوطه را یک طوری سر به نیستش نکنم .. آقای همسایه از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان  من اسم شما را گذاشته ام زن اول آقای مربوطه ، ولله شما ماشالله بیشتر از این بنده خدا وقت می برید تا من . میگم یک وقت خدای نکرده راضی نیستی من اومدم تو زندگی شما دو تا نوگل تازه عروس بگو ! بگو برم  دیگه برات دردسر نشوم .. گاهی به خدا خجالت می کشم که شما دو تا را مجبورم از هم جدا کنم، کاشکی  حداقل سبیل کلفت نبودی این بیچاره یک لذتی هم می برد.

 

آقای همسایه بگذار برم سر اصل مطلب خلاص ات کنم . دیگه داری منو خسته می کنی . دیگه خورده فرمایشهایتان داره کم کم منو از کوره بدر می کنه . احتمالا اون گوشهای نامریی را روی سر ما دیده ای و منم از همین می ترسیدم. می دونی تو که انقدر ادعا داری از ایران متنفری ، به نظرت ایرانی ها همه گوسفند هستند ، ایران بو می ده ، تمام جوانهایش فاسد هستند و بهتره که آمریکا بمب اتمی بزنه همه بمیرند حداقل تو رو خدا یک کمی بدرد این مملکت بخور .بابا خوب شما که کسی را در ایران نداری . خدا خیر بده سازمان های پناهندگی را که پدر و مادر هفتاد ساله ات هم هفته دیگه وارد امریکا می شه .چرا نمی ری انگلیسی یاد بگیری . تا کی این آقای مربوطه را دنبال خودت این ور و اون ور می کشونی. تا کی می خواهی دیگران برات کار انجام بدهند. دوسال است که اینجایی پنجاه لغت انگلیسی بلد نیستی . آخه بابا ! به قول این امریکایی ها come on دست بردار از این روش زندگی . این دختر ریقونه ات الان هم انگلیسی بلغور می کنه ، فردا می خواهی چطور بنشینی و ازش بپرسی حالت چطوره ؟ اصلا وقتی پای تلفن داره حرف میزنه می فهمی پاره تنت به چه زبونی داره حرف می زنه و چی میگه ؟ آقای همسایه تا کی این مربوطه خان باید شال و کلاه کنه و هر شب بیاد میل های تو را باز کنه ؟ تا کی باید روزی یک ساعت برات این ور و اون ور تلفن کنه ؟ این آخرین کارت که گفتم فشار منو بالا برد دیگه آخرش بود . اون موقعی که زنگ زدی ما تو ماشین بودیم مربوطه داشت رانندگی می کرد . زنگ زدی گفتی آقا جان یکی الان زنگ زده خونمون من نمی فهمم چی میگه بیا گوشی را میگذارم در گوشی باهاش حرف بزن . برای اولین بار دیدم مربوطه یک دفعه گفت عجب ! این دیگه چه مدلشه ! ولی انقدرخوش خدمته که به روش نیاورد .آقا جان این همه کلاس انگلیسی مفت و مجانی . خوب چرا نمیرین ؟ چیزی که زیاد داری وقت ! خوب برو زبان یاد بگیر . تا کی می خواهی این طوری با پاهای دیگران راه بری .. بهت بگم اگه این آقای مربوطه زبانم لال فردا زبونش بند اومد و لال شد من عمراْ بهت سرویس بدم . من از هیچ چیزی به اندازه تنبل پروری و کولی دادن به خلق بدم نمیاد . تو یک قدم بیا جلو من پنج تا برات بر میدارم ولی اینکه تو وایسی و من برات بدوم عمرا !

به خانمت بگو یک سال است که بهش می گن برو آیین نامه رابخون و امتحان بده ! مگه چند تا لغت توشه که سخته ؟ کرد؟ نکرد ! شنیدم التماس دعا دارید من بیام تقلب برسونم  فکر کردید ! من یک بار این کار را کردم برای خدیجه جونم بس بود ! دیگر نمی کنم !هنوز یادم نمیره توهین های مسوول اداره رانندگی را ! اونم برای رانندگی ! اومدی یک تابلو را نشناختی زدی یک اتفاقی افتاد یا کسی را کشتی من بیچاره با این وجدان کوفتی چه کنم ؟ نه جونم ما نیستیم . هی آقای مربوطه را شیر نکنید . پریروز یک جیغی سرش کشیدم که موهاش سیخ شد . من دیگه کار خلاف برای هیچ کسی نمیکنم حتی شما ! 

 

آقای همسایه الهی زنده باشی صد سال .. از زندگی در امریکا هم لذت ببری نوش جونت .. ولی بالاغیرتاً یک کم  تلاش کن .. یک کم زحمت بکش و به خودت سختی بده .. والسلام .

پیوست.۱. این نوشته مربوط به یک ماه پیش است ..هنوز زندگی به همان روال سابق است و من هنوز هم نمی فهمم چرا بعضی ها به خودشان سختی نمی دهند ....
این نقاشی را پیدا کردم خوشگله ؟؟؟؟

پیوست.۲. یک توضیح ضروری : این نوشته ها ، حرفهای من است . آقای مربوطه با این وضعیت هیچ مشکلی نداره . از نظر اون خیلی طبیعی است و ما باید صبور باشیم و هنوز دیر نشده و با لذّت کارهایشان را انجام می دهد . این من هستم که به نظرم دو سال کمی طولانی است و باید بیشتر فشار به خودشان وارد کنند . من یک سری کمک به مهاجرین جدید را لازم می دونم چون انسان دوستی حکم می کنه که دست هم نوعت را بگیری .. کما اینکه خیلی کارها را هم برایشان می کنم که لزومی نمی بینم اینجا بگم ولی هر چیزی اندازه و حد و حدودی دارد . اگر این نوشته ها را باد به گوش آقای مربوطه برساند امشب باید بساطم را در کوچه پهن کنم !!! نگید ها !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:10 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

امروز اوّل مهرماه است .اوّلین روز پاییز، روز شکوه ، روز آغاز مدرسه ،  روز یک سال بزرگ شدن ، روز به کلاس بالاتر رفتن ، روز صبح زود بیدار شدن ، روز خمیازه ، روز غرغر ، روز ایراد ، روز بلند شو دیرت می شه ، روز هراس ، روز دلهره، روز لباس نو ، روز کتاب نو ، روز کم خوابی ، روز دوست ، روز دیدارهای مجدد ، روزنسق کشی ناظم ، روز افتخار مدیر ، روز نصیحت   های مسخره و تکراری، روزهوای خنک ، روز یک دنیا حرف ، روز خنده در کلاس ، روز خبر ، روز جوک ، روز زنگ آغاز مدرسه ، روز آشنایی های مجدد ، روز نو ، روز اوّل مدرسه ، روز مهر ، اوّلین روز پاییز

بدون اغراق روز اول مهربرای تمام ایرانی ها یکی از پر خاطره ترین روزهای زندگی است . هر کسی به نوعی و به گونه ای . هیجان انگیز ترین روز دنیا ، هیجانش از چند روز قبل آغاز می شود و شب قبل به هیجان می رسد . شب سی و یکم شهریور، شب دلهره همه چیز باید خوب پیش بره . دلت به تاپ تاپ می افته . کتابها همه نو و تمیز ، همه جلد کرده و نو ، کتاب را از وسط باز می کنی، دماغت را می گذاری اون وسط یک نفس عمیق ، به به . چه بوی خوشی . لباسها ، صد بار بهشون نگاه می کنی مبادا چروک بردارند ، روزهای بعد مهم نیست ،می دانی که دیگر این روپوش به این دقت اتو نخواهد شد ولی امروز نه ! باید امروز تمیز و مرتب باشی .. مقنعه بیچاره را صد بار اتو کردی ، سه بار امتحانش می کنی ، هر کاری میکنی که یک ذره مو از بیرون معلوم باشه نمیشه .. اون طناب لعنتی زیرش را باید سفت ببندی . دلهره دلهره دلهره .. اگه بیدار نشم چی .. تمام تابستان را تا ساعت نه خوابیدی .. حالا میشه ساعت شش بیدار شد .. روز اول مهر روز ساعت شش بیدار شدن  است از روزهای دیگر میشه هفت .. روز اول روز مهمی است صبحانه خورده و با موهایی شانه کرده بیرون می روی مبادا که کسی بخواد موهایت را ببینه که در تابستان چه شکلی شده .. بقیه سال را ولش کن .. مهم نیست اصلا.. شانه نکرده می روی ..با وسواس گل سرت را هم که برای این روز کنار گذاشتی نگاه می کنی .. کفشها .. کفشها باید روز اول مهر نو و تمیز باشند .. مخصوصا جوراب .. ولی مگر جوراب سیاه تمیزی و کثیفی سرش می شه .. با دلهره به رخت خواب می ری .. تو خواب فکر می کنی بچه ها چه شکلی اند .. شنیدی مهرزاد از امریکا برگشته .. دل تو دلت نیست که برات از اونجا تعریف کنه .. شیرین ، مریم ، مهشید و صد تای دیگه .. قراره همه را ببینی ..ازهیجان خوابت نمی بره .. تازه خوابت برده  ولی یکی هی صدات می کنه .. .اه ... باباته .. میگه پاشو مدرسه ات دیر می شه .. می پری پایین .. از هولت دور خودت می چرخی ..نمیدونی چه کنی .. با هیجان می پوشی تند و تند .. مبادا عقب بیفتی .. صبحانه را با عجله می خوری .. برای بار اول و آخر بعد از صبحانه مسواک می زنی .. ساندویچ یک متری مادر را برمی داری که خدای نکرده ا تا ساعت دو از گرستگی نمیری .. هیچ کس نیست بدرقه ات کنه .. مامان خودش مشغول رفتن است و بابا برادرت را برده یک گوشه حاضرش می کنه .. یک خداحافظی توی هوا پرتاب می کنی .. می دوی بیرون .. وای چه بویی .. مست می شی .. روز اول پاییز تنها روزی است که بو می دهد .. روزی که بوی مخصوص به خودش را دارد ... بوی پاکی ... بوی نجابت .. بوی مدرسه .. بوی سرما.. تمام طول راه  بو می کشی .. نفس عمیق .. خنکی هوا تمام هیجانت  را می خواباند .. سرمای صبح اول پاییزی اون باقیمانده پوست دست و صورت بیرون مانده ات را  نوازش می دهد . به ایستگاه اتوبوس می روی .. امروز روز اتوبوس است .. باید ببینی چند تا پسر اضافه شده اند ... البرزی ها .. پسر های قدیمی از دور نگاهت می کنند .. همه در سکوت هوای همه چیز را دارند .. دخترها آمار پسرها را دارند و پسرها هم همینطور .. سوار اتوبوس که می شوی .. پسرها با صدای بلند احوالپرسی می کنند ظاهرا خودشان را خطاب می کنند ولی در باطن تو را صدا میکنند .. اگر کسی گفت دراز چطوری ! می فهمی تو را می گویند ! قند تو دلت آب می شه ! ولی مثل یک خانوم نشستی و به رویت نمی آوری ! یک عده دختر و پسر همسال چند سالی است اینگونه رابطه دارند ، بدون گفتگوی مستقیم ، بدون اینکه حتی اسم هم را بدانند .... به چهار راه کالج می رسی .. همه پیاده می شوند .. همه دنبال هم راه می افتید .. به مدرسه می رسی ..بچه ها را پیدا می کنی .. بازار ماچ و بوسه داغ است . روز مهربانی است .. تنها روزی که همه همدیگر را می بوسند .. خبرها رد و بدل می شوند ..مهرزاد طبق معمول از دوست پسرخوش تیپش می گوید ... زنگ می خورد .. نطق آبکی مدیر همیشه عوضی .. ناظم سخت گیر .. خیر مقدمی که هیچ وقت به دلت نمی چسبد ولی این روز روز مقدسی است . روز شروع  چرخه دیگر زندگی است .. یک سال تلاش و کوشش .. بخوانی و بخوانی و بخوانی .. روز اول مهر .. روز اول پاییز .. خوش بو ترین روز دنیا ...

 

امروز هم به عادت تمامی اول مهرهای گذشته سر ساعت هفت بیرون رفتم و نفسی عمیق کشیدم .. اینجا هم اول مهر بوی خودش را دارد .. یک بوی خاص .. بوی مدرسه .. بوی  دوستی .. بوی عشق ..بوی نوجوانی .. بوی جوانی .. بوی  خوب پاییز..

روز اوّل مهر گرامی باد ...........

یکساعتی در حال عکس پیدا کردن بودم که به حال و هوای اون موقع بیاد . پیدا نشد .این عکس روز اول مدرسه رفتن این دو تاست ( از گوگل پیدا کردم ) .. می گم شما که بخیل نیستید ، فرض کنید اون موقع من هم این شکلی می رفتم مدرسه .. گناهه ؟!

هنوز یاهوی من خراب است یعنی از هیچ کس آفی میلی هیچ چیزی نمی گیرم .. می شه یکی برام راه حل بده .. ممنون..

پیوست.۱. وبلاگ خوانی اجباری به این می گن که اینا بخواهند بیایند خانه ات و تو نخواهی در را باز کنی و بعد مجبور می شی که همه جا را تاریک کنی و بری در یک اتاق سه در سه روبروی یک کامپیوتر بنشینی و هی وبلاگ بخونی ، هی وبلاگ بخونی .. بابا یکی بیاد با هم چت کنیم حداقل .. هیچ کس هم نیست . کلی چیز خوانده ام خسته شدم بابا .. بیایید و در بزنید و بروید .. مردم ! اه !

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |