تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
از مرز خوابم می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر
روی همه ی این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوف را به سرزمین خواب من آورد ؟

امروز بیست و هفتم شهریور ماه است . کم کم به پاییز رسماْ نزدیک می شویم . این وری ها که اصلاْ درک و فهم فصول را ندارند . به وسط شهریور می گویند پاییز و به اردیبهشت میگویند بهار !! هوا بس جوانمردانه خنک شده و من از الان برای تغییر رنگها لحظه شماری می کنم . ای کاش می تونستم چشمهایتان بشوم و این مناظر را برایتان ثبت کنم ولی بجایش یک پیشنهاد دارم . یک ماه دیگه یعنی در آبان ماه یک روز ماشین را بردارید و در جاده قزوین به طرف زنجان بروید . یک مناظری خواهید دید که ساعت ها مدهوش و مغشوش ( این یعنی غش کرده ) می مانید .( ها ها ها فکرتون جای بد رفت نه !!)  یا یک سر اونور تر به اردبیل بروید و مناظر تغییر رنگها را با لذّت ببینید . سرخ و زرد و نارنجی !

اوریانا فالاچی درگذشت . زندگی جنگ و دیگر هیچ او اثر گذارترین کتابی بود که تابحال خوانده ام . همیشه دلم می خواست یک اوریانای دیگر شوم که نشد !! ( از بس تنبلم من !)  جنس ضعیف او یکی از زیباترین کتابهای مربوط به زنان است .نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ، اگر خورشید بمیرد ، پنه لوپه به جنگ می رود و مصاحبه با تاریخ .. مصاحبه اش با خ... یکی از جالبترین مصاحبه ها است . با اینکه در سالیان اخیر درباره تعصب نژادی اش خیلی صحبت ها شده ولی به نظر من هنوز از ارزش هایش چیزی را کم نمیکند . اوریانا فالاچی یکی از شجاع ترین زنانی است که تاریخ به خودش دیده است .

پاپ حرفهای مزخرفی زده و از اون مزخرف تر طبق معمول عکس العمل های نابجاست . وسط آتش سوزیها و کشت و کشتار یک خواهر روحانی طفلکی کشته شده .. طفلی بیچاره دنیا را گذاشته کنار داشته برای خودش آخرت می خریده حالا زورشون به اون رسیده .. ای پاپ عذاب وجدان بگیری الهی !

انوشه انصاری به فضا رفت . خداییش من اگه بیست ملیون داشتم فضا نمی رفتم . من زهره ترک می شم برم اون بالا ولی ماشالله به این غیرت . خیلی هم برایم جالب بود که پرچم ایران را به لباسش ( اون زیریه ) زده بود .این نشانه علاقه اش به زادگاه و کشور مادری اش است . این وسط من کشته مرده غیرت ج.ا هستم . حالا چنان بل گرفته اند که انوشه انصاری اولین زن مسلمان ایرانی به فضا می رود انگاری که با خرج بابای هاله نور رفته ! تازه یادشون رفته که ایشون فضانورد که نیست توریست است . مدونا خودش را کشته که ببرنش نمی دونم چی شد که نرفته . بابا این طفلی تمام عمرش کار کرده زحمت کشیده با پول خودش رفته ، حالا شما چی میگید که این وسط از آب گل آلود ماهی می گیرید ؟؟ رو که نیست ! چه بساطی راه انداخته بودند در جام جم ! چنان باد غرور گرفته بودنشون که گفتم الانه که بترکن ! یک لانچ لانچی می کردند انگار الف . نون خودش اون تو است !!! امیدوارم خانم انوشه انصاری به سلامت برگرده و در فضا بهش خوش گذشته باشه . ما قبلاْ یک کانال ناسا داشتیم اونم رومون بسته شده ! ای قوم یزیدی پولکی ! کور خوندید من بمیرم کانال بخر نیستم !  اینجا می تونید خبرهای مربوط به انوشه انصاری و اینکه الان کجاست را بخوانید .

من تصمیم گرفتم دیگه جدی باشم ! قول و قسم سفت و سخت ! دیگه هیچی نمی تونه من و از این عزم راسخم منحرف کنه ! گفته باشم ! سعی نکنید مرا از راه به در ببرید ! من از از این بید ها نیستم که به آن بادها بجنبم ! من از همین جا اعلام می کنم که خودم رژیم تعیین می کنم و توی دهن همه نان و شراب ها می زنم ! من دیگه نان و پنیر و ماست ( فقط دیروز دو تا کاسه خوردم!) و شراب نمی خورم ! تا کی دوام بیارم را نمی دونم ولی فعلاْ به نان اعلان جنگ کردم ! با ما هیچ پیوندی نیست و جام زهر هم نمی نوشیم ! گفته باشم ! بعداْ نگید نگفتی !

این تلویزیون های ماهواره ای به هیچ دردی نخورند به یک درد می خورند . من تا الان کلی آدمهای سرشناس ایرانی پیدا کردم که تا بحال نمی دانستم وجود دارند . خیلی هم مفتخرم .آقای رضا بدیعی فیلمساز و کارگردان معروف هالیوودی ،  آرمیک گیتاریست ، فرید فرجاد  ویولونیست ( خودش گفته بقیه ویولون زن هستند !!) خانم سوسن دیهیم ، خواننده ( فقط صدا از خودش در میاره ولی جدیداْ قراره بخونه ) مهیار منشی پور بوکسور فرانسوی ( این یکی را دیشب پا به پایش اشک ریختم ) دیگه دکتر نمی دونم چی  دکتر قلب و خیلی های دیگه . کلی آدم موفق که هر کدومشون با داستانهای زندگیشون باعث می شوند تو لحظه ای به فکر فرو بروی و ببینی تو در زندگی ات چکار کردی و چقدر موفق بودی ؟

درسته این عکس خداحافظی انوشه انصاری و مادرش است ولی منو یاد قیافه خودم در فرودگاه مهر آباد می اندازه .. تازه شم من تا هواپیما فضای ایران را ترک می کنه این شکلی ام !!!!  نه دروغ چرا همون اولّش پشت شیشه واسه قیافه گرفتن این شکلیم بعد از چند دقیقه دهانم سه هوا باز می شه اون زبون کوچیکه از صد متری هم نمایون می شه و  اشکها مثل اشکهای اون موجودات کارتون سرندی پیتی سرازیر می شوند ...خوشگلم نه ؟؟!!!
انوشه خانم صحیح و سالم برگرد ...

پیوست.۱. فکر کنم یاهو مسنجر خراب است .. به ظاهر درسته ولی در باطن هیچ آفی از هیچکس ندارم .. پس این امّت خوب وبلاگی اگر آفی فرستادید و جواب ندادم برای این است که این یاهو بازی در آورده است .. من توی دهن این یاهو هم می زنم !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند

باید بنویسم . باید از تمام چیزهایی که این روزها مشغولم کرده بنویسم امّا هنوز نمی توانم خودم را بنویسم .
 من هیچ وقت در این وبلاگ  خودم را عریان نکردم . شاید یک روزی بتونم ولی الان نه . خیلی ها را دیده ام که از گذشته شان  حرف زدند و دل را به دریا زدند ولی من اقرار می کنم که نمی تونم . از قضاوت شدن می ترسم ، از انگ خوردن بیزارم . می دونم که آدم بدی نبوده ام و عذاب وجدان هم ندارم ولی خیلی از قضاوت دیگران هراس دارم . باز هم همه چیز را در دلم می ریزم ولی گاهی اوقات یک جاهایی می رم و یک چیزهایی می خونم که سر این زخم را باز می کنه ، چند قطره ای من اشک میریزم و زخم خونریزی می کنه بعد همه چیز تمام می شه . دوباره همه چیز را فرو می خورم تا وعده ای دیگر و تلنگری دیگر .

دو سه روزی است که بالاخره کتاب کد داوینچی به دستم رسیده . از بس در کتابخانه نفر دویستم بودم خسته شدم دیگه ولش کردم ولی خیلی اتفاقی به دستم رسید . چاپی که عکس هم داره و خیلی بهتر به درک کتاب کمک می کنه . رسیدم به جای مسیحانه اش ... اعتقاد سفت و سختی ندارم ولی نمی دونم چرا دیشب ساعت دو که رسیدم به نقطه حساس یک دفعه بستمش ( همانجایی که راجع به رواج مسیحیت و کنستانتین صحبت می کنه ). این دگم اندیشی انگار یک جایی درون من ریشه دوونده . یک لحظه به خودم گفتم وای ! اینا چی می گن ! خیلی احمقانه است ، چرا باید این گونه عکس العمل داشته باشم . یک روز از یک همکارم که ارتودکس بود پرسیدم : آیا تو واقعاْ اعتقاد داری که مسیح پسر خداست و مریم باکره بود ؟ چنان دادی سرم کشید و پنجاه تا صلیب به خودش و من و هوا کشید که تا ساعتها ملنگ بودم . بهم گفت : پرژن پرینسس ( بخاطر لوسی زیادم می گفت) ! برو دعا کن که خیلی دوستت دارم وگرنه زده بودم تو گوشت . منم دیگه پشت دستم را داغ کردم که از این سوالها از یک مسیحی بکنم .. خوبه از اون یکی اتیوپی ه نکردم . اون که انقدر متعصب بود که گوشت خوک هم نمی خورد . احتمالاْ تا الان کشته شده بودم . حالا دارم فکر می کنم این دوتا این کتاب را خواندند چقدر فحش داده اند ؟؟؟ راستی ترجمه فارسی کتاب چطور است ؟ بدون سانسور است یا این هم شامل حال تیغ ارشاد و هدایت شده ؟ بعید می دونم درست ترجمه کرده باشند . اگر انگلیسی اش را به دست آوردید حتماْ بخوانید . بسیار آسان است .

مریضم . فیزیکی بیمارم . شش ماه پیش که دکتر رفتم گفت : نان نخور! ماست نخور ! پنیر نخور! شیرینی و شکرجات نخور ! الکل و به خصوص شراب نخور! و خیلی چیزهای دیگر ! عصبانی شدم . بهش گفتم : دکی ! من معده ام خرابه .شیر و میوه و سبزیجات که نباید بخورم .. گوشت هم که دوست ندارم .. نان و ماست و پنیر و شکر و شراب هم نخورم ! یک دفعه بگو هیچی نخور ، بمیر دیگه ! نه تو رو خدا ! جون من ! ببین اگه چیزی دیگه مونده بگو ، اونم نخورم .. یک نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت : خوب تو حالا نخور ، اگه مردی خب مردی دیگه !!!!
حالا من الان شش ماهی است که نمی خورم ، می خورم ، بازی در آورده ام.یک نان پیدا کردم توش گندم نداره یعنی جوی دوسر به اضافه آب است . مزه کاه گل می ده . دیگه خسته شدم . آخه این زندگیه ! . من عاشق نان هستم. برای یک لقمه نان داغ با پنیر و سبزی ( به به ) جون می دم . حالا از همه چیز محروم شدم .شراب نخوردن هم سخته ! من واقعا ْ از این نوشیدنی بهشتی لذّت می برم . بیماری فیزیکی روح و روان را آسیب می رسونه . نه بیماری ام خوب شده نه لذّت چیزی را که می خورم می برم . کسی دعایی وردی چیزی بلد نیست من خوب بشم .. خسته شدم به خدا ...

وبلاگستان هم برایم مثل سابق نیست . اتفاقاتی توش افتاده . چند باری تصمیم گرفتم ببندمش ولی بعد به خودم میگم قوی باش . وایسا روی پاهای خودت ، تکیه ات را از دیگران بردار ، نمیشه ! ولی باید بشه . باید مبارزه بکنم که بشه . هی میام اینجا و غصه می خورم و می رم ولی قول می دم تا آخرین رمق مبارزه کنم . اگر نشد که دیگه نشده ، عوضش تمام تلاشم را کرده ام و بعداْ خودم را شماتت نمیکنم . نوشته دیروز آلیس هم دیگه آخرش بود . بغضم را ترکاند . به خودم گفتم میام لینک می دم و می نویسمش و یک خداحافظی .. ولی بعد منصرف شدم . باید روی پاهای خودم بایستم ، خیلی سخته ، چون فقط پا نیست ، حکایت دل لامصبه ... این دل لا مصب رضا نمی ده ..

من برم بقیه کتابم را بخوانم .. بهتره .. شما هم اگر تا بحال نخواندید حتماْ بخوانید...


                                  the last supper: bread and wine
                                              leonardo davinci

پیوست.۱. کتاب را تمام کردم . معرکه است . نفسم را برید . مدتها بود که کتاب به این قشنگی نخوانده بودم. درباره ترجمه اش باید بگویم امکان ندارد که سانسور شدید نشده باشد و مفهوم اصلی کتاب از بین رفته است . در کل کتاب زن بسیار تقدس شده و جنبه باروری زن و مسایل بی ناموسی بسیاری  دارد . من بمیرم این ها را هم ترجمه کرده اند ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! فیلمش را هم حتماْ ببیند . من که هنوز ندیدم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 8:54 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

اگه گفتید این چیه ؟؟؟؟؟

 

حالا که انقدر خوب تشخیص دادید بگین این ته دیگ های سوسکی را کجا می فروشند ؟؟ یالله ! یک کمی به خاکستری ها فشار بیاورید ....پدرسگ چقدر هم بدرنگه !!!

خوب هیچ کس که جواب نداد .. این ته دیگ های سوسکی را در فروشگاه کره ای ها می فروشند !! چند روز پیش رفته بودم ، اینو دیدم . بعد در طی یک عملیات جیمز باندی عکسش را گرفتم . قیمتش واضح نیست . هشت دلار !!! برای یک ته دیگ بدمزه با برنج چشم تنگی ! یعنی بدترین نوع برنج ! این تخم سوسک ها را نفهمیدم چی هستند ؟ فقط ببینید این کره ای ها چقدر زرنگند ! از آب کره می گیرند ! ازشون می ترسم وگرنه از همه چی عکس می گرفتم . بد قیافه ترین و بدبو ترین ترشی ها مال کره ای ها ست . باورتون نمی شه که چه بویی می ده ! بوی جوراب ! بوی سرکه ترشیده ! خلاصه تو فروشگاه که می روید باید اول یک نفس عمیق بکشید تا این بو با سلولهای مماغتون حسابی عجین بشه ! ولی خداییش میوه ها و سبزی هایشان حرف ندارند.  

پیوست.۱.  قابل توجه ناراضیون : تا یک مدتی توی این وبلاگ جز جفنگ و چرند چیزی نصیبتان نخواهد شد . از دلانه ( لغت جدیده  از دل می اد ) نوشتن چیزی نصیبم نشد . می خوام از رو دلانه بنویسم شاید مقبول بیفتیم .. زت زیاد.

پیوست.۲.  طبق عادت همیشگی به همه وبلاگ ها سر می زنم ولی کامنتم نمیاد. حالا تا کی این حالم این طور بمونه خدا عالمه ! شاید فردا خوب شدم برای همه کامنت گذاشتم . نمی دونم ! من جنی ام ! فقط بدونید که سر می زنم . 

دیشب خواب دیدم دو تا شوهر داشتم ( یکی اش کمه ! دو تا شدند !) از اولی طلاق نگرفته بودم که زن دومی شده بودم . دوم دبیرستان بودم و زن دوم شوهر اولی بودم ! می خواستم طلاق بگیرم ولی نمی دونم چرا شوهر دومیه شب اومده بودم خونمون !!!! مونده بودم با دو تا شوهر چه خاکی به سرم بریزم فقط داشتم تند و تند کتابهایم را جمع می کردم که اول مهر برم مدرسه !!
خدا را صد هزار مرتبه شکر که تو خواب مشکلاتم کمتر از بیداری است !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 5:27 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

یکی بود یکی نبود . مردی بود که زندگی اش را با عشق و محّبت پشت سر گذاشته بود . وقتی درگذشت  همه می گفتند به بهشت رفته است . آدم مهربانی مثل او حتماْ به بهشت می رفت امّا در آن زمان ماموری که باید او را به بهشت راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نامش را نیافت او را به دوزخ فرستاد .
در دوزخ هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد . هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود . مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و گفت :
این کار شما اشتباه محض است .

مامور که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید : چه شده ؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده است و کار و زندگی ما را بهم زده . از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد .. در چشمهایشان نگاه می کند .. به درد و دلشان می رسد. حالا همدیگر دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند .. همه را در آغوش می کشند و می بوسند .. دوزخ جای این کارها نیست !! لطفاْ این مرد را پس بگیرید!! |

ظریفی می گوید : " با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی .. خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند "

پیوست.۱. کسی جایی و فضایی رایگان را برای گذاشتن موسیقی ام پی تری بلده ؟؟ یک سری آهنگ دارم ، می خواهم اینجا بگذارم .. خیلی هم فوری است !!! کمک !!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 4:34 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

شب زیباست
چهره های مردم من نیز

ستاره زیباست
چشم های مردم من نیز

خورشید هم زیباست
روح و جان مردم من نیز                لنگستون هیوز

ساعت هفت و بیست دقیقه صبح است و من اینجا نشسته ام . از ساعت شش وبلاگ می خوانم . باران تندی می بارد ، انگار باز هم گردبادی بر روی آب است . روز اوّل مدرسه هاست امّا روز اوّلی که بوی پاییز ندهد به چه درد می خورد. همه چیز حساب کتاب دارد ، آدم باید روز اوّل مهر مدرسه برود. صبح زود وبلاگ مشتی  را خواندم ، نوشته بود در حال مهاجرت است . نمی تونم حالم را خوب توصیف کنم ، همانقدر بگم که محتویات درونی مخم بالا و پایین می رود . دوباره به شدّت دلهره گرفته ام و تپش قلب پیدا کرده ام . آقای مربوطه را با اصرار بر سر قرارش بردم . زیر باران که نمی توانم راه بروم حداقل رانندگی که می توانم بکنم . مزه اش بیشتر نباشه  کمتر نیست . امروز تا آخر شب تنهایم . امروز روز خوبی برای تنها ماندن من نیست . کاش یکی بود . کاش یکی بود و من سرم را در دامانش می گذاشتم و دل سیر حرف می زدم . انگشتم سوخته است . تاول بزرگی روی نوک انگشت سبابه ام است ولی من بی توجه به درد کلمات را تق تق کنان وارد می کنم باید خالی شوم وگرنه می پکم . اگر ناراحت می شوید ، از همین جا بگویم نخوانید.

ببینم امثال مشتی روزانه چند نفر از ایران خارج می شوند ؟؟ اصلا روزی چند نفر به قصد بازنگشتن از ایران بیرون می آیند ؟؟شما باور کنید که این رژیم کوفتی از ته دل از بیرون آمدن مشتی و مشتی ها بسیار خوشحال خواهد شد . ایران کنونی احتیاج به انسانهای باشعور ندارد . ایران امروزی باید کشوری باشد بیسواد و عاری از تفکر و دانش . نیروهای متخصص و باهوش ما باید در خدمت دولتهای قدرتمند که بهای آنان را می دانند باشد . چه اشکالی دارد ؟ قدر زر زرگر شناسد. از نیروهای متخصص و بچه های با سواد ما چه تعدادی در ایران می مانند ؟؟ آیا اگر هر کدامشان راهی برای بیرون آمدن داشتند ، بیرون نمی آمدند ؟ عشق به مملکت تا کی ؟ عشق به خاک تا کی ؟ جواب من را بخواهید می گویم تا ابد ! امّا می دانم این جواب واقع گرایانه نیست . تا به کی سختی و بدبختی و تلاش بیهوده و آب در هاون کوبیدن ! دلم می خواهد تمام تقصیر ها را بیاندازم گردن مردم . بگویم حقّشان است . واقعیت این است که از ماست که برماست . خودمان توسری خور هستیم و دلمان می خواهد توی سرمان بزنند. اگر مخالفت کنید و به اصرار بگویید این نیست پس هیچ چیزی از تاریخ بی افتخار این مرز و بوم نمی دانید.
تاریخ بی افتخار ! اوّلین بار است که این ترکیب را به کار بردم . برای خودم هم عجیب است ولی الان عجیب با این کلمه مانوسم . ما مردم برای ایران کی و کجا کاری کردیم ؟ هیچ وقت . غیر از این است که هر کی آمد زد تو سرمون ، عوض گردن تا کمر خم شدیم  ؟ غیر از این است که همیشه نوکر بوده ایم ؟ نوکر صفتی مان را که دیگر نمی توانید انکار کنید . از رهبر طلبی های چندین و چند ساله مان پیداست . در دنیای مدرن امروزی عده ای به دنبال اعلیحضرت رضا شاه دوم می دوند و عده ای به دنبال عبای حضرت امام خ...... . اگر این درد نیست پس چیست ؟ به سر ما چه آمده ؟ چرا باید خاتمی جنایتکار فقط بخاطر لب خندان و تمیزی بی اندازه اش بت ایده آل جوانان ما بشود . چرا چشمها را بسته ایم ؟ خاتمی غیر از خیانت به رای من چه کرد ؟ هنوز هم عده ای به دنبال اهداف اصلاح طلبان در چهارچوب کذایی آن قانون یاسایی به راه افتاده و سنگ آنان را به سینه می زدنند. به راستی ما کیستیم ؟ جز عده ای انسان مسخ شده که عرق ملّی اش تنها در کتاب است و کلمات ؟! ما کجا از آن تعصّبات میهنی بهره و سود گرفته ایم . ملّت غرغروی بداخلاق بددهن و کوته فکر .فقط غر می زنیم و کلمه استفراغ می کنیم . هیچ کس کاری برای کسی دیگر انجام نمی دهد . هیچ کس دلش برای بغل دستی اش نسوخته . فقط مختص این دوره و مقطع زمانی نیست . در دوره های قبلی هم بوده است . خانه قمر خانم مال الان نیست . شوهر آهو خانم در زمان هاله نور نبوده است . از آن قبل تر را هم بهتر است اصلا به رویمان نیاوریم که بوی گندش بدجور دنیا را می گیرد.  اعتراف کنید که ما ملّت بدی هستیم . اعتراف کنیم که فقط همسایه ما بد نیست . من بدم . تو بدی . همه ما بدیم . در وجود تک تک ما ایرانی ها دیوی نهفته است . دیوی افسارگسیخته که فقط به فکر خودش و خودش و خودش و خودش است و چیزی به نام تمدّن ، اجتماع و دیگری را نمی شناسد و اصولآ حقی برای غیر از خودش قائل نیست .

من غمنامه ننوشتم . اینها واگویه های صبحگاهی یک ایرانی است در غربت . غربتی که هیچگاه برای من وطن نخواهد شد . برای اکثریت ایرانی های غربت نشین هم نخواهد شد امّا کو تلاش ؟ کو غیرت ؟ فقط غر و غر و غر و غر ... برای نشان دادن غیرت ایرانی وبلاگ می نویسم . سایت حمایت درست می کنم ، پتیشن امضا می کنم . انتقاد می کنم سه هوا . از زمین و آسمان ، ماشالله چقدر هم نکته بین و دقیق ، حالا اگر یکی بگوید خوب راه حل بده میگویم به من چه ! یکی دیگه بکنه ! من به اندازه کافی کار کرده ام ! این مردم قدرشناس نیستند! دروغ می گم مثل سگ .. هیچ کاری هم نکردم . دروغ که استخوان نیست در گلو گیر کند . دروغ دروغ دروغ . کسی جرات و حمّیت مبارزه را ندارد . نگویید خسته شدیم که دروغی بزرگ است . نگویید دستمان بسته است که  خوب می دانیم نیست . برای کشوری آبادان ما باید اوّل خودمان را درست کنیم . ما نابینایانی هستیم که می خواهیم درختی بزرگ را به تصویر بکشیم و حتی هیچ آگاهی از شکل یک درخت هم نداریم . ما فقط چشمانمان بسته است . بسته بسته بسته . کی باز شود را نمی دانم ! فقط می دانم روزی باز خواهد شد که دیگر خیلی دیر است ، خیلی دیر.

تمام واگویه های بالا را برای دل خودم نوشتم و مخاطبش شخص خودم بودم ، اگر شما به خود بگیرید تقصیر شماست نه من ! و معنی و مفهوم آن این است که شما با من همذات پنداری کرده اید ! گفته باشم بعدآْ نگید نه ! الان هم میرم می گیرم می خوابم ، بی خوابی اصلاْ برای پروانه ها خوب نیست .

پیوست.۱. لطفاْ با هرکجای مطلب با دلیل یا بی دلیل مخالفید بگویید. من هر دلیل منطقی را گوش خواهم کرد . نوشته ها را به خودم نچسبانید زیرا  قبلا این کار را کرده ام و همه چیز را اول به خودم نسبت داده ام .

پیوست.۲. ( با کمی تغییر ) می دونید من احساس می کنم. بعضی از شما لبّ مطلب را نگرفتید. من همانند ماندانا معتقد به بیماری فرهنگ ملّت ایران هستم . من غلط بکنم از خارج از گود مانیفست صادر کنم . شما کجایش دیدید که من دستوری بدهم .من اصلا منظورم به کسی نبود . به هیچ کس هم گله ای نکردم . به عنوان یک ایرانی حق دارم درباره مملکتم و مردمم نظر بدهم و این حق را کسی که نمی تواند از من بگیرد تنها به جرم اینکه الان در ایران نیستم . در حالی که من سالهایی را تجربه کرده ام که شاید اکثریت شما این تجربه را نداشته اید . در پاسخ تمام کسانی که فکر می کنند من خارج گودم و نه توهین شنیدم و نه در خفقان زندگی کرده ام : من جزو همان سختی کشیده هایم . من بچه مرفه بی درد هم نبودم . از بیست سالگی ام کار کرده ام . کارهای جور واجور ، معلم روستا هم بوده ام .فعالیت سیاسی هم داشتم . مال عهد نسل سوخته هستم . همون نسلی که نه کودکی کرد نه نوجوانی نه جوانی ... ناراحت نشوید اگر می گویم بیماریم . بیماری ملت ایرانی شرمندگی ندارد ، باید درمان شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 4:0 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

عبور باید کرد
صدای باد می آید ، عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شوراب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا در کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده ی پاک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا بهم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک  آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور "هیچ" ملایم را
به من نشان دهید .

الف.میم نازنین برایم می نویسند : نمی دونم چقدر می شناختینش . و من فکر می کنم راستی چقدر ؟.. تمام آرشیوم را به هم می زنم .. به جواب می رسم .. فقط دوماه .. از 23 بهمن ماه تا فروردین ماه .. کم است نه ؟ .. به نظر من نیست .. من امرداد را آنقدر که باید شناختم .. اسمش را گذاشته بود immortal برایش نوشتم معادل فارسی اش می شود امرداد ... تشکر کرد و همیشه به نام امرداد برایم کامنت می گذاشت .. شاید نمی خواست دلم را بشکند ..در یک دعوای نابرابر پشتم ایستاد ..دیدگاه ها و افکارش را دوست داشتم .. شیرین و دوست داشتنی بود و بسیار مودب ... کاوه کجایی ؟؟؟ امرداد نازنین بارها آمدم وبلاگت و آپ نکرده بودی .. دیشب گفتم بگذار کامنت ها را بخوانم شاید خداحافظی کردی .. کامنت الف.میم را که خواندم فهمیدم.. برایش میلی زدم و جوابم را داد و حدسم را تایید کرد .. امرداد ، بی مرگی ، سام نازنین، هر نامی را که دوست داشتی دو ماهی است که نیستی و با فرشتگان خداوند محشوری ، شرمنده ام که باید زودتر از این ها می فهمیدم .. 
روانت شاد ، جایگاهت بهشت برین باد .

و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد||
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است

برای شادی روح امرداد لحظه ای سکوت کنید و برایش دعایی بخوانید .. غمگین نشوید زیرا مرگ پایان کبوتر نیست .. تا زمانی که یاد امرداد در دل عزیزانش هست ، خود زنده است ... روحت شاد ..

پیوست.۱. کامنت دونی را بستم .. راستش وقتی دیدم الف.میم عزیز اولین کامنت را داده ، خواستم تنها امضای او پای این مطلب باشد ... اگر دوست داشتید به وبلاگش بروید و در آنجا گلی برایش یادگاری بگذارید .. ممنونم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

تصویری به شاخه ی بید آویخته
کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد
گویی ترا می نگرد
و تو از میان هزاران نقش تهی
گویی مرا می نگری
انسان مه آلود!

همین دو هفته پیش بود . حالم خراب بود را می گم ! یادتونه ! پروین خانم جان برام نوشتند برو پیاده روی حالت بهتر می شه ، منم که بچه مثبت و گوش به حرف کن !! قبول کردم . ساعت هشت شب بود . یک مسیری پیدا کردم از اون بهشت قبلی قشنگ تر ، این یکی خانه هاش شیکتره و کاملا داخل جنگل است . بالا پایین هم نداره . خلاصه سی دی من را گذاشتم توی گوشم و راه افتادم . نیم ساعتی گذشته بود و من حسابی داشت بهم خوش می گذشت . آهنگها شاد تر شده بودند و هوا خنک تر و دیگه داشت گرگ و میش می شد . از دور دیدم چراغ یک خونه روشن است و سایه ای روی پنجره افتاده . فضولی مادرزاد گل کرد و بدون اینکه جای دیگه را ببینم زل زدم به پنجره ، هر چی جلوتر می رفتم سایه ها واضح تر می شد. یک خانم و آقا که تو آشپزخانه بودند و آقا عشق و عاشقی اش گل کرده بود ، دنبال خانم راه افتاده بود و نازش می کرد . خانم هم هی عشوه خرکی می آمد و آقا را از خودش دور می کرد . منم بی خیال سرعت را کم کردم و دقیق نگاه می کردم که مبادا جزییاتش از یادم بره که یک دفعه یک چیزی بغل دستم ظاهر شد و نعره ای گوشخراش تمام آسمان را فرا گرفت .. در یک آن به راست نگاهی کردم و این غول بی شاخ و دم را دیدم که از پشت همین میله ها داره بهم زل می زنه


 

یک دفعه نفسم بند اومد و قلبم شروع کرد به سیصد تا زدن .. مسیرم را عوض کردم و رفتم طرف خانه آن دو تا بی حیا ! حالا این غول بیابونی هم یک ریز پارس می کرد و من خیس عرق سعی می کردم خودم را آروم کنم . بیست قدمی نرفته بودم که یک هو دیدم یک زن و مرد چشم تنگ با سگشان دارن از پایین می آیند . سریع دوباره  از اینور کوچه رفتم اونور و سعی کردم که روی داود بهبودی و رنگ چشمهای عسلی دوست دخترشون تمرکز کنم . هنوز قلبم حالت عادی نداشت که یک دفعه دیدم ای داد سگ این بی پدر مادرها لیش ( همون طناب که دست می گیرند ) نداره . سگ نامرد لعنتی هم تا منو دید بدو پرید طرف من .... من بیچاره .. من بدبخت .. من طفلی 

شش یا هفت ساله بودم ، طبق معمول با پسرها شلنگ و تخته می انداختم که یک دفعه یکی از پسرها سرش را بالا کرد و داد کشید بدوید سگ سرهنگ اومد .. همه فرار به طرف خانه . تنها در باز در خانه ما بود. همه رفتند توی خانه و منو بیرون جا گذاشتند !! اون سگ جرمن شپرد هیکل مندی بود . اون وسط نمی دونستم چیکار کنم .. تنها کاری که کردم از درمون رفتم بالا و از بالای در فحش بود که نثار اون پست فطرتها می کردم. آقا سگه به من رسید و به در آویزون شد . بیچاره به گمانم فقط قصد بازی داشت و ما هم وحشی . از در افتادم پایین و سگ به طرف اومد و به گمانم بیچاره مادر مرده پایش را روی پایم گذاشت .. از این به بعدش را من یادم نمیاد ولی مامان تعریف میکنه که با فریاد پسرها بیرون می آد و در خانه را که باز می کنه می بینه ،سگ بدو من بدو ، سگ می دویده و من به دنبالش .. خلاصه بزور که منو بر می گردونند متوجه می شوند که چون سگ روی پای من پا گذاشته منم می خواستم انتقام بگیرم و برم پا روی پاش بگذارم .( وقتی می گم دلم برای مامانم می سوزه که همچین بچه ای داشته بگید نه !!) 

سگ به طرفم می آمد ، یک دفعه از جا پریدم و چنان جیغی کشیدم که صدام هفت تا خونه اونور تر هم رفت . بیچاره مرد و زنه طرف سگ دویدن و سریع گرفتنش .. جیغ می کشیدم و تو سرم می زدم . اون طفلی ها هم هی دولا راست می شدند . خیلی ترسیده بودند. خلاصه همون گوشه خیابان نشستم . تلفن هم با خودم نبرده بودم که زنگ بزنم یکی به دادم برسه . آی توی راه لنگیدم و عر زدم . هی بلند بلند به خودم و آمریکا و کریستف کلمب و آخوندا و انقلاب و آقای مربوطه و دیگه هر کی بود و نبود فحش دادم تا رسیدم خونه .. آقای مربوطه از دیدن قیافه گچ مانند من انقدر هل کرده بود که بیچاره نمی دونست چیکار بکنه .. اولش که زره پوشید که بره سگ را با یک تیر بزنه  بعدش گفت می ره شکایت می کنه .. خلاصه خیلی کارها کرد..
القصه دو ساعتی گذشت تا من هق هق هایم فرو بخوره و ساکت بشم ... بعدش آقای مربوطه با آرامی و مهربانی گفت مشخصات سگ را بگو برم با صاحبش صحبت کنم که سگ را ول نکنه ، خطر داره .. دفعه دیگه سکته می کنی می میری !!! مشخصات سگ را که دادم ، آقای مربوطه یک هو هواری کشید و گفت  : شانس منو ببین ! مردم زن دارند منم زن دارم .. زن !! ( همه را با داد بخونید ) اون سگ وزنش یک کیلو هم نیست !! خرس گنده !! تو با این هیکل از یک کیلو سگ این شکلی شدی ؟؟؟ بعد به این نتیجه رسید که بزرگترین اشتباه عمرش ازدواج با من بوده !!  خداییش این یکی را راست می گه !!!  دیگه بعد از آن پیاده روی نرفتم آقا خر ما از کره گی دم نداشت .

شما هم عکسش را ببینید .. آخه جون من این ترس نداره ؟؟؟

 

 

حالا که یادم میاد آی می خندم آی می خندم !!! آخه خجالت نداره یک آدم .. کیلویی از یک سگ یک کیلویی بترسه ؟؟ بخدا داره !!!

این پست خنده دار بودها .. نگید غمگین بود .. خیلی هم شاد و سرحال کننده بود ..

پیوست.۱. آرش خان اونی که تو می گی جرمن شپرد است . اون بیچاره خیلی نجیب است و اکثر اوقات پلیس است .. خدا بیامرز کوین ما در فرودگاه پلیس بود . اون بالاییه اسمش هست :alaskan malmute  واسه خودش غولی است .. بیا اینم یک عکس دیگه ازش .. حالشو ببر ...

 

میگم اگه به جای اون فسقلی این به طرف من اومده بود .. الان شما ها به یک نوایی رسیده بودید و یک حلوای توت فرنگی هم خورده بودید.. شانس ندارید که !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سربدر می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای واره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

امروز هفتم شهریور ماه است . باز هم مانند تمامی هفتم شهریورهای این هفده سال گذشته من به یاد تو هستم .شیرین بانو کجایی ؟ یادی از من نمی کنی ؟ تو خواب که می تونی بیایی . مگر ما رفیق نبودیم ؟ چندسال رفاقت ؟ شش سال .. راهنمایی با هم آشنا شدیم نه ؟ یادته، کوچه رشت ؟ من درس خون فیس و چسی ! فکر کنم سر عشق و عاشقی معلم علوم با هم آشنا شدیم . اسمش چی بود ؟ شیرین جان ، خنگ شدم رفتم .. اسمش را هم یادم نیست . حالا هی تکرار نکن من که نمی فهمم . یادمه با هم عاشقش شده بودیم و هی به پر پاش می پیچیدیم. بعدش دیدیم نه دوستی خودمون قشنگ تره .. ساندویچ های نیم متری منو یادته .. نصف نصف .. میگفتی خیکی ! انقدر نخور ! می گفتم آخه تو نگاه کن ، کالباس و مایونز ! می شه نخورد . بعدش با هم رفتیم دبیرستان .. سال اول یادته .. بهمون میگفتند شتر ! برای اینکه بجای در از پنجره می رفتیم  بیرون !! هیچ کس مثل من و تو مزه اش را درک نکرد. درسته که طبقه اول بود ولی ارتفاعش زیاد بود . بالاخره هم یک روز پای من پیچ خورد . ساندویچ ماکارونی یادته ؟ غذای مورد علاقه ات ماکارونی لای نان ساندویچی بود . من هفده ساله ماکارونی می بینم بغض می کنم .. انگار اسمت روش حک شده . چقدر دوست بودیم یادته ؟ چقدر هم لوس و بچه ننه بودیم ! برای چی با نغمه و اون دختره که اسمش یادم نمیاد قهر کردیم ؟؟ چند سال قهر بودیم ؟ سه سال ؟ وای یادم میاد خجالت میکشم ! چقدر رو تخته نوشتیم :نغمه خر است . راستش را بخواهی بعد از چند سال با نغمه دوست شدم . رادیولوژی دانشگاه تهران می خواند و طفلی چقدر در زندگی اش مشکل داشت.شیرین جان جقدر لوس بودیم نه !! مریم را که یادته ؟ الان دو تا دختر داره عین دسته گل . یادته چهار تایی در یک ردیف می نشستیم . شیرین جان پسرهای البرز را یادته ؟ بهت می گفتند زاغی ! کاشکی یکی شون اینا رو بخونه تو را یادش بیاد .. چه روزهای خوبی بود .. ببینم ته دلت هیچ وقت منو بخشیدی که به ناظم گفتم اینا درس نمی خونند ؟؟ هیچ وقت نتونستم خودم را ببخشم .. امیدوارم تو ببخشی.. یک هفته باهام حرف نزدی و من فکر میکردم از اسکندر مقدونی جنایت کار ترم ..قرار بود با هم بریم دانشگاه .. بی معرفت .. دانشگاه نیومدی حداقل تو خوابم بیا . این روزای آخر را هیچ وقت نرسیدم برات تعریف کنم .. وقتی دیپلم گرفتیم .. یادته روز آخر رفتیم تو مدرسه تاب سواری کردیم و اسممان را روی دیوار حک کردیم و اومدیم بیرون .. من دیگه ول شدم .. دیگه حوصله درس خوندن نداشتم .. شما که تلفن نداشتید ولی با مریم تماس داشتم . یادمه اون روزا انقدر عاشق بودی که حوصله ما رو نداشتی .. اون مهریار دراز لق لقو تمام چشم و گوشت را پر کرده بود، چقدر ازش حرف می زدی و آرزویت این بود که بهش برسی . شیرین جونم هیچ وقت اون روز را بمیرم یادم نمیره .. ساعت نمیدونم چند بود و نمی خواهم بدونم .. مریم زنگ زد گفت دارم میام دنبالت .. گفتم کار دارم .. گفت خفه ! باید بریم جایی. با باباش اومد دنبالم توی راه گفت می ریم پیش شیرین .. خوشحال شدم . دم در خانه که رسیدیم  .. راستی خانه تان دیگر خراب شده .. جاش دادگاه ساخته اند .. جای اتاق خوابت هم هی ماشین پارک می کنند...پرچم سیاه زده بودند بالاش نوشته بودند درگذشت جانگداز دوشیزه ناکام شیرین... ، شیرین جونم دیگه یادم نمیاد ..فقط ضجه های مادرت را می شنیدم . لعنت به روزگار .. دختر تو فکر ما رو نکردی ، هنوز یک سال نشده بود که پدرت فوت شده بود ، انقدر عجله داشتی که به بابایی ات برسی ؟؟ دختر لوس ! بی انصاف کمر مامانت شکست ..فکر دو تا برادرت را نکردی ؟؟  شیرین راستش را بخواهی بعد از مراسم دیگه خانه تان نرفتم .. دلش را نداشتم .. سالها بعد مامانت را در بیمارستان دیدم پاش تو گچ بود .. گفت چرا نمیرم دیدنش .. بهش گفتم چرا .. دلش برام سوخت ...گربه ات هم یک روز گذاشت و رفت ، دیگه کسی ندیدش . بی معرفت بگذار یک گله بکنم و برم .. چرا نگفتی سرطان خون داری ؟ می گفتند دکتر بهت گفته سرطان داری و خودت به هیچ کس نگفتی .. دکتر بعدا گفت که خودش می دونسته .. قرار شد از اورژانس شکایت کنند . نصفه شبی که حالت بد می شه .. اونا می ان و بدون توجه به سکته قلبی بهت دیازپام می زنند و قلبت را از کار می اندازند . من اینا رو شنیدم .. موقعی که شستنت دیدمت .. مامانت را راه داده بودند تو .. برادرت بهم گفت برو بیارش بیرون .. شیرین جونم می دونی که من زیادی لوسم .. تا از پشت شیشه دیدمت و نمی خوام اینجا بگم که چه شکلی بودی ، فکر کنم از حال رفتم ..چیزی یادم نمیاد .

 شیرین جونم .. امروز تلخم .. مثل هر هفتم شهریور هفده سال گذشته .. باز هم "به اصفهان بر میگردم" معین را به یادت گوش می دهم .. باز هم ماکارونی می پزم و لای نون می گذارم و به یادت می خورم و بازهم به یاد دختری هجده ساله می افتم که با دلی پر از آرزو این جهان را ترک کرد و به سرای ابدی رفت .. راستی یادم رفت بگم شش ماه بعدش مریم اون مهر یار دراز مسخره را دیده بود که نامزد کرده بود . کاشکی من دیده بودمش چهار تا فحش بهش می دادم . راستی گله نکنی چرا سر خاکت نمی ام .. خوب دلم نمیاد .. از هفت سال پیش که خداحافظی کردم دیگه نتونستم .. هر سال که میام به مریم می گم بریم ، میگه بریم .. ولی هر دو انقدر به رومون نمی اریم که وقت تموم بشه .. هیچ کدوممون دلش را نداریم . قطعه هفتاد و پنج بهشت زهرا از دوست عزیز من خوب مراقبت کن ، در پناهش بگیر و آرام بخش شبهای تنهایی اش باش .

 شیرین جانم ..هنوز تو هستی .. تو خاطرات من .. ته قلبم .. یک جایی هست اون وسط ها .. هیچ وقت هم جایش را کسی دیگه نمی گیره .. اونجا تو هستی و من و صدها خاطره از وجود نازنینت .. شیرین جانم  روحت شاد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 7:53 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت

زادگاه من زیباست . زادگاه من یکی از  شهرهای شلوغ جهان است . رتبه اش بالاست ، شانزدهم است . همیشه پر از سر و صداست ،  پراز هیاهوست . در زادگاه من مونو اکسید کربن و ذرّات معلق بیشتر از اکسیژن شش هایت را نوازش می دهند. شهر من همیشه زنده است ، روزها وحشی و بی قرار است و شب ها خواب ندارد . زادگاه من را باید  در نیمه شب از بالا ببینید ، باید آن همه نور و حرکت را از فراز آسمان ببینید تا عظمت و شکوهش را دریابید .زادگاه من تهران بزرگ پایتخت ایران است ، شهری که برای پای تخت بودن بنیان نشده است . شهری در کوهپایه های البرز بزرگ ، شهری که خندق های اطرافش توسط دستان زحمتکش ساکنینش پر شده اند. شهر دود و سرب ، شهر زیبای من تهران است .

اوایل اقامتم در غربتم همیشه خواب کوچه پس کوچه هایش را می دیدم . حتی در بیداری هم این حالت اتفاق می افتد امّا به گونه ای دیگر. در حالت بیداری یک دفعه خودت را  مثلا  در خیابان پهلوی حس می کنی ، جلوی آندره ایستاده ای و از پیاده رو به خوردن مردم نگاه می کنی . احساس شیرینیست ، احساس تعلق به مکان و مختصات خاصی. تهران را عاشقم . عاشق تک تک خیابان ها و کوچه هایش . تاریخ قابل افتخاری ندارد ولی جای جایش گذر زمان را حس می کنی . اسامی خیابان ها نشان از تایخی دیگر و جغرافیایی دیگر می دهد که الان دیگر وجود ندارد . دروازه شمیران کجاست ؟ دروازه دولتی دیگر نیست . از توپخانه و دم و دستگاهش دیگر خبری نیست . چاله میدان دیگر چاله ندارد .بهجت آباد دیگر آبادی نیست .

برعکس بعضی تهرانی ها ، تهران را حفظم . به جرات می توانم بگویم از شرق تا غربش . از جنوب تا شمالش را پیاده گز کرده ام . از دوازده سالگی برای رفتن به مدرسه باید اتوبوس سوار می شدم و این اتوبوس رانی گاهی کمی طولانی تر از حد معمول می شد. اتوبوس های آن موقع مسیرهای بلندتری داشتند . اتوبوس مدرسه من از بیمارستان هزار تختخوابی ( امام ) به نازی آباد می رفت . مسیری بسیار طولانی . اکثر اوقات از خود بیمارستان سوار می شدم و یک بار هم با دوستانم تا کاخ مرمر رفتیم تا کاخ را به چشم ببینیم .محدوده تهران گردی هر سال وسیع تر می شد و علاقه من به تاریخ و سابقه این شهر بیشتر .

پارک فرح و بلوار را بسیار دوست دارم ، همیشه احساس می کردم جای پای استاد ماکان و معشوقه اش را در گردشهای شبانه میدان اسب دوانی و نهر کرج می بینم .انقلاب و راسته کتاب فروشی هایش هنوز هم در خواب هایم مستمر می آیند و می روند مبادا غربت جزییاتش را از یادم ببرند. شرق تهران و فلکه های یک و دو اش هایش برایم حکم خانه پدری را دارند . زعفرانیه را دوست دارم ، بارها گفته ام در آنجا عاشق شدم و دانشگاه رفتم . پل تجریش را می پرستم بخاطر بوی خوشش ، بخاطر آن بازار سحرانگیز که تو را به صد سال پیش می برد ، بخاطر آن پیرمرد ادویه فروش که عمدا رویش را آنور می کرد تا تو یک آلو بدزدی و با لذّت دزدی به دهانت بگذاری و او با لبخندی بدرقه ات کنند. اگر بازار را تا انتها بروید وارد کوچه پس کوچه هایی می شوید که نظیرش را فقط در شهرهای قدیمی می بیند .صدای مخملی آب روان کامرانیه را هیچ آب روانی ندارد. کوچه پس کوچه های مقصود بیک را برای پرسه زدن بی انتها دوست دارم . خیابان کوهستان را بی اندازه دوست دارم . وقتی آن بالا ها می ری احساس بزرگی می کنی . ظهیرالدوله را بی نهایت دوست دارم . ساعت ها بر سر مزار ایرج میرزا ، رهی معیری ، فروغ و ملک الشعرا بیتوته می کنم .
جنوب تهران را هم دوست دارم . کاخ مرمر ، خیابان سپه ،میدان بهارستان ، ظهیرالاسلام ، ابن بابویه ، لاله زار ، باغ ملّی ، شمس العماره ، ناصرخسرو ، بازار ، بازاز ، بازار. بازار دلپذیرترین نقطه تهران است .می شود ساعتها زیر طاقی ها و تو در تو ها راه رفت و به مردم خیره شد . بازار فرش فروش ها ، تیمچه حاجب الدوله ، حول و حوش مسجد شاه ، چلوکبابی شرف الاسلامی . شریان حیاتی تهران بزرگ، بازار گرم و صمیمی آن است . اطراف بازار هم دیدنی است . بافت درخونگاه همیشه مرا محسور می سازد.سنگلج ، زیر گذر لوطی صالح ، آب سردار خان ، منیریه ، آب فرمان فرمایان ، دزاشیب ، دیباجی و ... . خلاصه هزاران نقطه در تهران وجود دارد که مرا هر لحظه بیاد خود می اندازد ..
تهران نازنین من دلم برایت تنگ است .. اول به خدا بعد به شهرداری بی لیاقتت می سپارمت .

پیوست. ۱. جرّقه این مطلب را پونه عزیز زده است .

پیوست.۲. الان که فکر می کنم می بینم عجب جاهایی را از جا انداختم .. بعضی ها را اضافه کردم و بقیه را اینجا می آورم. درکه ، دربند ، ولنجک ( آخ چه روزهایی بود )  خیابان امیر آباد حدافاصل انقلاب تا خوابگاه ، تمامی طول خیابان پهلوی از سرپل تا راه آهن .. تمامش زیبا و افسانه ای است ، درختهای بلند و سر به فلک کشیده و جوی روانش دل آدم را می برد. خیابان شاه ، چهار راه استامبول ، کافه نادری ، پیراشکی خسروی ،  خیابان ویلا ، قنادی آراز ( شما را به خدا یکی جای من بره یک قهوه بخوره ) وای دیگه دارم کلافه می شوم ، یکی دو تا که نیست ،  اصلاْ همه تهران تمام خیابان های اصلی و فرعی و نیمه فرعی و ربع فرعی .. والسلام.

Lilypie Next Birthday Ticker
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

سلام ، سلامی به صفای دل همه شما

نیم ساعتی می شه که به دنبال شعر مناسب اول مطلبم می گردم . می دانید که همیشه با وسواس این شعرها را انتخاب می کنم .. هیچ چیزی پیدا نکردم .. به یاد حضرت حافظ افتادم ..حافظ این یار همیشگی من .. گفتم فالی بگیرم برای تک تک شما و تقدیمش کنم به شما .. مثل همیشه عالی در آمد :

مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق                         گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و جمله کار جهان جمله هیچ بر هیچ است               هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم                                   که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

روزهای سختی داشتم .. سخت ترین روزهای عمرم .. باورم نمیشد طاقت بیاورم .. نه زندانی بودم ، نه تحت شکنجه ، نه زیر فشار جسمی .. فشار روحی و روانی داشت خوردم می کرد. من انتظار زیاد کشیدم . انتظارهایی کوتاه و بلند .. بچّه که بودم همیشه در انتظار جمعه بودم که مامان خونه باشه .. بیشتر وقتها در انتظار فرصتی بودم برای شیطنت و خرابکاری .. در نوجوانی در انتظار شاهزاده اسب سوار بودم .. هر پسری از بغلم رد می شد می خواستم خِرَش را بگیرم ببینم خودش است یا نه ... در جوانی منتظر یک معجزه بودم که زندگی ام از این رو به آن رو شود .. در اواسط جوانی همیشه در انتظار تلفن های دوست بودم ، هفته ها در خانه می نشستم و به تلفن خیره می شدم بلکه زنگ بزند ... به ترتیب سالها انتظارم شکلهای مختلفی به خودش گرفت ، در سایزهای مختلف می آمد و بسته بندی های متفاوت ، حتی بوهایشان هم با هم فرق می کرد.. انتظار پشت در اتاق عمل بدترین انتظارها بود .. از پشت در اتاق عمل های متعدد مادر تا غده بی انصاف پدر .. ساعتها به ریزترین حرکات در چشم می دوختم که کی باز میشود و چه خبری می شنوم ... هشتاد درصد احتمال فوت پدر .. مثل ریختن کند آوار بر سر می ماند .. انتظار آی سی یو ... انتظار بخش .. همه را تحمل کردم .. هر کدام را به نوعی بر شانه هایم گذاشتم و دستور دادم بکش ...امّا برای این یکی دیگر طاقت نداشتم .. این یکی صحبت نه زندگی بود نه مرگ .. این یکی آبروی دختری بود عاشق پدر و مادر .. این یکی استجابت نهایت آرزوی دختری بود که برای پدر و مادری که از فداکاران روزگارند بهترین چیزها را می خواست... این یکی جواب دختر به سی و پنج سال دل نگرانی های مادر بود و پاسخ به چشمهای بی حافظه پدر که در کورسوی نگاهش هنوز دخترکش برایش  عزیز است ... این انتظار با همه انتظارها فرق می کرد .. انتظاری برای برداشتن گوشه ای از مشکلات مادر است در لحظات سخت زندگیش .. مادری که به واقع فرشته ای زمینی است .. مادری که با کیلومترها فاصله هر لحظه نگران غذا و نگهداری پدر است و سراسیمه و هراسان به هر دری می زند تا دیگران احتیاجات عزیزش را به خوبی بر آورده سازند .. انتظار من طاقت فرسا بود .. یک هفته ای عذابم دادند .. خوردم کردند امّا از پا نیانداختنم .. هر بار به عشق آن دو موجود بلند شدم و از راهی دیگر جلو رفتم ... بیداری هایشان  را با بی خوابی خودم تقسیم کردم .. بالاخره انتظار با خوشی به پایان رسید .. باز هم همه چیز بر وفق مراد پیش نرفت ولی همین که من سرشکسته نشدم ، خدای را شاکرم .

مرسی خدای عزیز من .. مرسی فرشتگان خوب خدا .. مرسی تمام انسانهای پاک دنیا که برای من دعا کردید .. مرسی از اینکه نیروهای مثبتتان یک دختر را سرافراز و سربلند کرد ..

امیدوارم شما هم سرافراز و سربلند باشید .. امیدوارم همیشه زندگی بر وفق مرادتان بچرخد ...امیدوارم

دلم می خواهد از تک تک کسانی که برایم دعا کردند و اظهار لطف کردند نام ببرم و تشکر کنم :

ساغر جان ، بلقیس نازنین ، آرش عزیز ، نسرین خوبم ، لاله جان ، حسن خان جان ، سعید خان ، نازنین عزیز، نیکو جان ، محبوب عزیزم ، ماهور خوب ، الهام نازنین ، سارا ی گل ، ری را جان ، مدیر عزیز ، پروین خانم جانم ، همشهری جان ، فری ناز خوب، تیلا گلی جانم ، فرسان عزیز ، آرایه جان ، امین عزیز، کوثر جان و زهره عزیز  از تمامی تان بابت دلگرمی و دعایتان ممنونم ...

از بقیه هم که خاموش آمدند و خاموش دعا کردند و رفتند هم ممنونم ... اگر اسمتان در بالا نیست به این معنی نیست که ممنون نیستم .. از کسانی هم که فقط برای دل خودشان آمدند و بی توجه حرف خودشان را زدند و رفتند هم ممنونم چون تکلیفم را با خودشان مشخص کردند ...

در انتها می خواهم از یک پروین خانم تشکر کنم ، پروین خانمی که بسان یک فرشته در این یک هفته پاسدار دلهره های مادر بود و مرا تا ابد مرهون محبت های خود کرده است .. امیدوارم بتوانم جبران کنم ..
مرسی پروین خانم مامان ...
(راستی من فکر می کنم در اسم پروین یک سحری نهفته است ، خوش به حالشان )

خیلی حرف زدم ... ببخشید .. تلافی یک هفته سکوت بود ...

گریه شام وسحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یکدانه شد ....

مرسی همشهری جان ،  مرسی پروین خانم جان .. خیلی خیلی چسبید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 3:59 قبل از ظهر  به قلم پروانه  |