تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
من حالم خوبه ... فقط موندم که وسط این همه تکنولوژی چرا من انقدر مشکل دارم.. اون دفعه مودم کار نمیکرد ، مودم را عوض کردیم. این دفعه راوتر کوچولوهه  کار نمیکنه. از دیروز در بدر خیابان ها هستم. می دونید بدبختی چیه ؟ بدبختی اینه که یک چیزی را شش ماه پیش می گیری ، شش ماه بعد خبری ازش نیست. حالا من راوتر بزرگه را دارم ولی بچه اش حالش خراب است . هی سرفه می کنه و فین فین می کنه . ولی راوتر بچه ای که به مامانش بخوره دیگه تو بازار نیست. رفتم یکی دیگه خریدم میگه من به این برنامه نمی خورم ، برنامه ات را پاک کن . رفتم برنامه را پاک کنم می گه نمیشه . این چرندیات کامپیوتری را می خوانم نوشته فایل ikernel.exe شما لانچ نمی شه. رفتم فضولی این فایل را پیدا کردم . خوشحال دستکاری اش کردم ، نگو پنهانش کردم. حالا الان نه فایل پیدا می شه ، نه من برنامه قبلی را می تونم دیلیت کنم ، نه برنامه جدید را وصل کنم . من چه خاکی بریزم به سرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این راوتر کوچولهه الانه که یک سرفه دیگه کنه قطع بشه... خیلی خیلی روراست بگم بی رودربایستی :

از هر چی تکنولوژیه حالم بهم می خوره ، مگه دفتر و کاغذ چه اشکالی داره ؟؟؟؟؟؟

نه پشیمون شدم . اگه این تکنولوژی نبود من این همه دوست از کجا پیدا میکردم. من زود اینو بفرستم تا با سرفه ای دیگر من قطع نشدم .. بای

نگفتم ... تا اومدم پست کنم قطع شدم !!!! دوباره وصل شدم..

پیوست.۱. مشکل از این پیچیده تر است .. امروز دو ساعت با تکنسین در هندوستان صحبت می کردم .. بیچاره کلافه شد.. بالاخره هم گفت کامپیوترت درایو مورد نظر را نداره.. آخه یکی که بلده بگه اگه تا حالا نداشت چطور تا به حال کار می کرد .. حالا یک دفعه مرد... الان دوباره قطع می شوم .. من رفتم.. یک مدت از شر من راحتید... من به هیچ چیزی دسترسی ندارم، با من یک وقت قهر نکنید !!!!!

پیوست.۲. من الان آن لاینم  فقط بپرسید چطور ؟  هیچی ! راوتر را از میان برداشتم  بعد مودم را بردم وصل کردم به کامپیوتر  بعد آقای مربوطه را خیلی سریع ( با یک اشاره !!) فرستادم مغازه ، یک سیم کابلی خرید به طول بیست متر  حالا کابل را از پشت تلویزیون در حال کشیدم تا توی اتاق پشت مودم   خوشتون اومد ؟ کل درازای خانه یک سیم سیاه کشیده شدم. خودم هم هر وقت که رد می شم یک دور پایم بهش گیر می کنه....

حالا با اینکار به بانو پریانکای هندی در دهلی نو هندوستان ثابت میکنم که مودم درست کار می کنه و ایراد از راوتر بیشعور خودشان است.  یک چیزی بگم بخندید.. این بیچاره ها خودشان را کشتند و هی به من راه حل دادند ، درست نشد که نشد . پسر هندی صبحی دیگه کلافه شد . با لهجه هندی گفت خانم من دیگه نمی تونم براتون کاری بکنم ...بعدش خیلی محترمانه قطع کرد(همون که اون بالا گفتم ). منم زود زنگ زدم به دوست پسر کامپیوتر جونم در کالیفرنیا ، بهش گفتم چه خبره !! بعضی ها واقعا نابغه اند و این بشر هم یکی از اونهاست حیف که اینجا دختر کمه و رفت اونجا که زن بگیره. پای تلفن همان چیزها را تکرار کرد و این کامپیوتر هم که عین خودم انقلابی و پر شور و ناسیونالیست است ، فهمید که یک ایرانی ازش این کارها را تقاضا میکنه سریع جواب داد و ایکی ثانیه درست شد. ماشالله عین خودم با شخصیت و با وقار است ، ماشالله  !!!!!  

خوب من دیگه برم . اگه آقای مربوطه غر نزنه که کابل را از این وسط جمع کن ، فعلاْ آن لاینم . من رفتم . شب من خوش ، صبح شما بخیر .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 7:27 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید

سیزده تا پانزده سالگیم  را خیلی دوست داشتم. بهترین سالهای نوجوانی ام بود. تنها بودم ، برادر کوچکترم در عوالم کودکی بود. من تازه به بلوغ رسیده دنبال هیجان و شور بودم ، چیزی که آن روزها به سختی پیدا می شد. دخترخاله و پسرخاله ای بزرگتر از خودم داشتم. دخترخاله هشت ماه بزرگتر از من بود ، پسرخاله سه سال ، ساکن شرق تهران. پدربزرگ سالها پیش در آنجا ساکن شده بود و دو تا از فرزندانش هم در کنارش بودند. محلّه ای دنج و به قول خودشان سوپر دوپر مدرن. سه ماه تابستان را کاملاْ در آنجا گذراندم. خاله خیّاط بود و دوست باز. خانه برعکس خانه ما همیشه پر از آدم بود. یکی می آمد اون یکی می رفت. توی اتاق خیاطی دود سیگار مداوم به طرف هواکش در حرکت بود. عکس بزرگ هایده هم همیشه روی دیوار لبخند می زد. بورداهای جدید و رنگارنگ ایده های رومانتیک دخترانه مرا تقویت می کرد. همیشه قصه ای برای تعریف کردن بود.غذاهای خانه خاله همیشه بهترین بود . خاله و شوهر خاله مظلومم بهترین دستپخت ها را داشتند. نوشابه جزو لاینفک غذا بود ، چیزی که در خانه ما حق خوردنش نبود . من و دخترخاله بدجوری با هم جور بودیم. هیچ وجه مشترکی نداشتیم ، نه آن موقع نه الان ولی عجیب همدیگر را دوست داریم . دختر شجاعی بود و هست و خواهد بود. همیشه دوست پسر داشت و شجاعانه باهاشون در خیابان قرار می گذاشت و بیرون می رفت، کاری که من ترسو هیچ وقت انجام نمی دادم.لباس پوشیدنش هم هیچگاه مطابق عرف نبود. قرتی بود با لباسهای رنگی و شاد.  صدایمان به شدت شبیه به هم بود و بارها پسرها به جای او با من حرف زدند ، چقدر سر به سر پسر ها می گذاشتیم.. پسرخاله ام هر چقدر از درس بیزار بود عوضش با ورزش اخت بود. در اتاقش فقط کیسه بوکس دیده می شد و نانچیکو و صدها آلت قتاله دیگر!!!! همیشه از اتاقش بدم می آمد، پر از سوسک های پرنده بود با عکسهای بروس لی . برعکس خودش مهربان بود و بهترین پناهگاه برای دخترانی مثل ما. باشگاه شیرزاد می رفت و اسم و رسمی برای خودش داشت. از کنارش که رد می شدی ، حتماْ  ضربه ای مهمانت می کرد. تابستان ها بازوهای ما همیشه سیاه بودند، امّا کنارش نوارهای جور و واجور بود که برای ما می خرید. گروه wham و جورج مایکل را در آن تابستان عاشق شدم .modern talking و صدها گروه پاپ دیگر. برایم به زحمت نوشته های شعر زمزمه های بی دقّت جورج مایکل را پیدا کرد تا حفظ کنم. چقدر دوستش داشتم و دارم. پانزده ساله بودم که به آلمان مهاجرت کرد و دیگر بازنگشت ، تمام شادی ها و دلخوشی های ما هم با او به آلمان رفت.
خانه خاله پر از کتاب بود.چه کتابهایی را که من آنجا خواندم. دایی جان ناپلئون را اوّلین بار در آنجا خواندم. در همان خانه عاشق فرانسه و عظمتش شدم. کتابهای ده جلدی قبل از طوفان ، غرّش طوفان و بعد از طوفان. ژوزف بالسامو را از حفظ شده بودم ، همینطور سه تفنگدار را .در آنجا بود که عاشق دارتایان ها شدم.  بسیاری از خاطرات خوبم را از آن خانه دارم. کوچه پس کوچه هایش را دوست داشتم. سوپر مارکت عزیز ، نان سنگکی ، خشکشویی، خرازی ، بزازی ، پیتزا ایران ، تمام آن کوچه پس کوچه های مرتّب و خط کشی شده را ... چیزهایی که در محّل خودمان نداشتیم. تابستانهای نوجوانی من در شرق تهران در خانه خاله ای سرزنده و بچه هایش بسیار خوش بود ، هر تابستانی که می آید من یاد آن ایام را در ذهنم زنده می کنم ، چقدر خوشبخت بودم..............
یاد تابستانهای بچگی به خیر....

 

دستم کماکان درد میکنه... بیشتر از کار با ماوس است. باید می نوشتم چون از مطلب پایین خسته شده بودم... میگم این دختره موهاش فقط شبیه من است..چقدر مو داره لامصب....

پیوست.۱. من حرفم نمیاد.. تیلا نیست .. حسن خان جان ، جان سالم به در برده ... رضا جان دوخط رفته مرخصی... یک نفر هنوز نیامده از من قهر کرده ... شدم مامان امیر خان ... امروز زیر چشمم پف کرده .. تابستان است و گرم و مزخرف... من دلم ایران را می خواهد... من دلم ایران را می خواهد.. من دلم امنیت می خواهد.... این همه دلیل آوردم بس نیست ... من حرفم نمیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

جهان آلوده خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو می خواندم در گوش:
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست !

نمی دانم چند نفرتان کتاب "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ " اوریانا فالاچی را خوانده اید ، تنها می دانم که اگر بخوانید آنوقت می فهمید که بهترین ، زیباترین و دردناکترین سند تاریخی را خوانده اید. همیشه دلم می خواست فالاچی دیگری شوم که هیچگاه نشد. این روزها بیشتر احساس فالاچی بودن بهم دست داده ، دلم می خواهد برم وسط لبنان همه چیز را با چشمان خودم ببینم ، می خواهم به اسراییل بروم و وحشت مردم را با کلمات ثبت کنم . این روزها  فالاچی خونم بدجوری بالا رفته است.

جنگ در لبنان و اسراییل شدت گرفته است. از هر دو طرف خبرهای بدی می رسد. جناب نصرالله حزب اللهی مرتب به مردم قول پیروزی را می دهد و مسلم است که اسرائیل از نظر تجهیزات قوی تر است پس نتیجه می گیریم جناب نصرالله وعده مرگ را به مردم میدهد. من هیچوقت از مسئله اسرائیل و فلسطین سر در نیاوردم. هیچوقت نفهمیدم حق با کدوم است . به گمانم کمتر کسی هم واقعیت این قضایا را  بداند. پای حرف هر کدام که می نشینی حق را به او می دهی. سال سوم دبیرستان معّلم تاریخی داشتیم ( اون کتاب قطور را یادتونه ؟) که تمام کلاس را به تاریخ علاقه مند کرده بود. یادم میاد که می گفت حدودای سال ۱۹۷۰ یهودیان کل جهان در یک نشستی تصمیم گرفتند که جایی را به عنوان مرکزیت جهان یهود پیدا کنند. بین دو کشور کانادا و فلسطین رای گیری می شود و در نهایت رای به فلسطین سرزمین موعود تورات داده می شود. از آن روز یهودیان تلاش می کنند که به آنجا بازگردند. یکی از کارهای اولیه شان خرید زمین بوده است . آنها با سخاومتمندی قیمت های بالایی را به اعراب پیشنهاد می کردند و اعراب طماع هم بدون دانستن علّت اصلی ، خوشحال و سرخوش زمین ها را می فروختند. پس از مدّتی که نقشه ها رو می شود و درگیری ها آغاز می شود ، یهودیان ناچاراْ به ایجاد ترس های مصنوعی روی می آورند . یکی از کارهایشان این بوده که از بالای تپه ها بشکه هایی را پر از سنگ می کردند و به پایین تپه ها می غلطاندند و این سر و صدا ها اعراب را می ترسانده و از خانه ها فراری شان می کرده. راست و دروغ این روایت گردن راوی .. من هم شنیده ام. خلاصه به هر طریقی بوده یهودیان زمین های بسیاری در فلسطین می خرند و کم کم اسرائیل تشکیل می شود. من با داستان ساخته شدن اسرائیل کاملاْ آشنا نیستم . این بر اساس شنیده های من است .
من از حزب الله خوشم نمی اد یعنی اگه بگم بیزارم لغت مناسب تری است . از هر افراطی در دین بیزارم . از ایده ی  " ما از همه برتریم و همه باید مثل ما و هم عقیده ما بشوند " تنّفر دارم . از این تز هایی که افراطیون می نویسند و بخاطرش دنیا را به آتش می کشند بیزارم ، حالا هر دینی می خواهند باشند حتی دین خودم .
من دلم برای کودکان فلسطینی می سوزد . فیلم های درون اردوگاه ها را که ببینید تا دو روز کابوس می بینید. بچّه هایی که فقط با نفرت بزرگ می شوند . نفرتی تزریقی از دشمن. این کودکان تنها اسباب بازی شان سنگ است ، بزرگتر هایشان بهشان یاد داده اند که به هر یهودی سنگ پرتاب کنید. کینه ها را هر روز بیشتر می کنند و هیچ تلاشی برای صلح نمی کنند.
من بازی "بمب ببندم به تنم و برم چند نفر را بکشم بعد برم به بهشت " را قبول ندارم. من ساختن بهشت را در وسط سرزمینی دیگر و اسلحه کشیدن به روی بقیه را دوست ندارم. نمی توانم کلمه صهیونیست را هضم کنم . برایم بار معنایی ندارد.

من هیچوقت درک نمی کنم که :
آیا این حق اسرائیل است که در فلسطین بماند ؟
آیا این حق فلسطین است که اسرائیل را دشمن بداند ؟
آیا این حق حزب الله منحوس لبنان است که ابراز وجود کند ؟
آیا این حق اسرائیل است که لبنان را زیر آتش بگیرد ؟
آیا این حق اسرائیل است که خود صاحب تمام سلاحهای کشت و کشتار باشد و بر خود عیبی نبیند ؟
آیا این حق حزب الله است که از ایران و سوریه تغذیه شود ؟
آیا این حق دنیا است که ایران و سوریه را بازخواست کنند امّا به سلاحهای اسرائیل مشروعیت ببخشند؟
آیا این حق است که ما در این دنیای وانفسا دنبال صلح و آرامش بگردیم امّا سیاست مداران دولت های پولدار و قدرت مند یهودی ، مسیحی و مسلمان  یا  خود خواهان و افراطیون مذهبی حزب الله لبنان و عراق و سوریه و ایران و عربستان و فلسطین و هر کوفت و زهرماری این آرامش را از ما بگیرند؟

فکر کنم زیادی گیج زدم ...

تفو ، تفو بر تو ای چرخ نیلوفری .....

آیا این حق تمام کودکان دنیا نیست که در آرامش و صلح و رفاه زندگی کنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پیوست.۱. اون تاریخ و اون روایت از بیخ و بن غلط است .. خوشحالم که یک نفر یعنی حسن خان جان انقدر اطلاعات عمومی بالایی داشت ( خداییش من ندارم ) که درستش را بنویسد .. اگر به طور خلاصه بخواهید این است که حسن آقای کرمانی نوشته است...

" نوشته ت چند تا ایراد تاریخی کوچولو داشت . اون اتفاقات و جلسات مال اوایل قرن بیستمه . همون دهه اول قرن . بعدشم لرد بالفور وزیر خارجه انگلستان در سال 1918 تشکیل یک حکومت یهودی در فلسطین رو اعلام کرد . بعد از کشتار یهودیان توسط هیتلر و مظلوم واقع شدن یهودیان ، و نیز دبه کردن اعرابی که زمین هایشان را فروخته بودند و اقدام آنها برای اذیت و آزار مهاجرین یهود ، در سال 1948 سازمان ملل با و جود مخالفت آبکی اعراب تقسیم فلسطین به دو منطقه یهودی نشین شامل 52 درصد کشور و یک منطقه مسلمان نشین شامل 48 درصد سرزمین مزبور باشد . این تصمیم البته عدالت آمیز نبود . پس از آن مسلمانان به بر پایی جوخه های مرگ اقدام کردند و شروع به قتل عام خانواده های یهودی کردند تا قضیه تل زعتر که شارون پیش آمد و گوی قتل عام را از عرب ها گرفت و ...... بعد جنگ 1967 و بعدتر جنگ 1973 و .... تا امروز که شاهدیم ."

البته این از چند تا ایراد تاریخی کوچولو کمی بیشتر بود ، به قول خودت بدجوری نافرم بود..

پیوست.۲. مرسی از همه عزیزانی که روز زن را به من تبریک گفتند. روز خودشان هم مبارک باشد و مرسی و ممنون .. یک میل بدستم رسید ، خیلی چسبید . از اونی که نوشته و خودش می دونه کیه تشکر می کنم . من هم آرزو می کنم جوانهای مملکتم خوشحال و خوشبخت باشند..

تا یک مدتی نمی تونم زیاد بنویسم .. یک مدت نمیدونم چند وقته یا اصلا بتونم طاقت بیارم یا نه .. به شدت دست درد دارم.. تایپ دست راستم را اذیت میکنه .. شبها از دست درد خوابم نمی بره.. هر روز بهتون سر می زنم ولی کامنت نمی گذارم... الان دردش شروع شد.. مرسی از همه مهربانی هایتان ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند 
                                             مارگوت بیکل

یکی از بیماری های خطرناک و لاعلاج دوران ما سرطان است . سرطانی که نه می شود گفت برایش درمان پیدا کرده اند نه می توان گفت که کاملاْ بی درمان است . این روزها به درمان سرطان از راه سلولهای بنیادین بسیار امیدوار شده اند. یکی از سرطانهای رایج در بانوان سرطان دهانه رحم است که جدیداْ  تلویزیون بطور گسترده ای تبلیغاتش را شروع کرده و به زنان اطلاعّاتی در این زمینه می دهند. همه ما می دونیم که برای بانوانی که رابطه جنسی دارند ، سالی یک بار تست سرطان دادن واجب  است ، این تست یعنی pap تا حد زیادی سرطان را نشان خواهد داد ، امّا امروز تاکید بسیاری می شود که همراه تست پپ خود از پزشک تقاضا کنید که تستHPV هم بشوید. اچ پی وی یا human papilloma virus ویروسی است که از مردان به زنان منتقل می شود ، ویروس مورد نظر در مردان هیچ اثری نداشته و مشکلی برایشان ایجاد نمی کند . این ویروس در چرخه طبیعی خود در زنان جوان دفع شده و پاک می شود امّا جدیداْ ( یعنی فقط ده سال است ) فهمیده اند که باعث سرطان دهانه رحم می شود. در سنین پایین (زیر سی سال) این ویروس خیلی فعّال نیست امّا در سنین بالا خطرش بیشتر است. سالانه ۳۷۰۰ زن در امریکا از این نوع ویروس جانشان را از دست می دهند. من شخصاْ خانمی را می شناسم که این ویروس را گرفته بود ( شما هم می شناسیدش ، حوصله ندارم اسمش را بیاورم ) و دکتر مجبور شد دهانه رحمش را کاملاْ بتراشد. خدا را شکر در مراحل اوّلیه بود. امروزه واکسن آن هم ساخته شده است و برای جوانان زیر ۲۶ سال تزریق می شود .. اگر دختری در این سنین دارید که حتی از نظر جنسی هم فعّآل نیستند ، توصیه بر این است که واکسن زده شود. باز هم تاکید می کنم حتماْ از پزشک زنان خود تقاضای تست اچ پی وی کنید زیرا در تست سرطان اوّلیه و رایج این ویروس نشان داده نمی شود. مواردی هم بوده اند که دختر خانمی شش ماه بعد از تست سرطان معمولی و با نتیجه منفی درگذشته است. سرطان دهانه رحم را جدّی بگیرید.
این لینک ها را پیدا کردم ، برای مطالعه بیشتر درباره این بیماری :
اچ پی وی چیست ؟  ( انگلیسی )
واکسن اچ پی وی به بازار آمد.( فارسی )
بررسی ویروس اچ پی وی  ( فارسی)
اثر واکسن بر پیشگیری ( فارسی )

خوب شما را به خیر، ما را به سلامت ....

 

 

پیوست.۱.  لاله جان در کامنت دونی به مطلب خوبی اشاره کرده که نمی دانم در ایران قابل اجراست یا نه... بهتر است آقایان هم این تست را بدهند که اگر خدای نکرده حامل این ویروس هستند ابتدا خودشان را درمان کنند... می دانم که تست های دیگری هم هست مثل تست کاندیدا که یک نوع قارچ است و قابل انتقال ... و فراوانی این نوع قارچ در زنان بسیار است و اکثریت هم از مردان  گرفته اند و آقایانی که برای سلامتی خود و جفتشان ارزش قائل هستند ، آزمایشهای مربوطه را می دهند..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها ، پاها در قیر شب است

چیزی برای نوشتن ندارم و نمی دانم چه بنویسم امّا می دانم باید بنویسم.باید روی دکمه های همیشه صبور کی بردم تق تق کنم تا هر چه که به سلولهای مغزم هجوم برده اند و جا خوش کرده اند را به بیرون پرتاب کنم . شاید با بیرون انداختنشان کمی آرام بگیرم.

امروز روز خوبی نبود. از صبح هر چه شنیدم بمب بود و خون و کشت و کشتار. پریروز هواپیمایی در سیبری سقوط میکند ، دیروز رییس جمهور پاکستان اظهار هم دردی می کند و امروز صبح هواپیمای دیگری در هنگام بلند شدن در پاکستان سقوط می کند. اوّلی ۱۲۵ کشته داشته دوّمی ۴۵ تا ... حاصل چندین انفجار در قطار هندی ۱۴۷ کشته به جا داشته است. ۳۰  سرباز امریکایی در افغانستان کشته شده اند. ۵ نفر در حملات کشمیر...خدا می داند چند نفر در نوار غزه و باز هم خدا می داند چند نفر در عراق... و چه تعداد در سراسر جهان قربانی خشونت شده اند ... خشونت ... خشونت ... خشونت...
روزانه چند بار این کلمه را می شنویم... جدیدترینش تو شکم رفتن زیدان بود... امروز در خبرها گفتند که یک لب خوان بی بی سی اینطور اعلام کرده است که اون بابای ایتالیایی هنگام اصرار زیدان بر اینکه او پیراهنش را کشیده و او را نگه داشته است ، به او فحش می ده و میگه بدترین مرگها را برای خودت و خانواده ات خواستارم و زیدان که همانروز از مریضی مادرش با خبر شده با کله می زنه وسط سینه یارو...  من زیدان را دوست دارم ، امّا خشونت را به هیچ بهایی نمی پذیرم .... چه خشونت کلامی چه خشونت فیزیکی را .. خشونت... خشونت ... خشونت....

هر چی دو رو برم را نگاه می کنم کمتر آدمی را همسن خودم می بینم که سالم سالم باشد. (البته از نظر روحی ) نسل من نسل سوخته ای است. نسل من نسل نوجوانی سالهای شصت است.. سالهای جنگ و بدبختی و سختی و مشکلات..برای هر بچه ای که تعریف می کنم ما در چه مشکلاتی بزرگ شدیم می خندد... باور کردنش مشکل است... من تجربه جنگ را در تهران دارم ، آنکه در شهرهای مرزی بوده چه بگوید... من پدرم همیشه بالای سرم بوده و برادرم کوچک بود،  پس حسن که پدرش رفت و برادرش هم به دنبالش، چه بگوید.... قصّه غصه حسن امروز داغم را تازه کرد... به یادم آورد بچّه هایی که چه خسارت ها و لطمه هایی خوردند که دیگر جبران نمی شود ... آنوقت همین هم نسل های من در برابر تنها لطف حکومت شهید پرور کذایی که سهمیه خانواده شهدا را ارایه کرد ، فریاد بر آوردند و حقّشان را طلب کردند.. پس آنها چه .... آنها عزیزترین افرادشان را به خاک مملکت هدیه کردند... امروز با داستان حسن تمامی رویدادها عین فیلم جلوی چشمم آمد.... حسن جان ببخش کسانی را که باعث شدند تو در سن ده سالگی مرد شوی.... حالا بهتر نوشته های قبلی ات را درک میکنم...

گفتم بهتون حسابی تلخم... حق دارید تو دلتون بگید " تو کی شیرین بودی؟ " راست میگین ... من هیچوقت شیرینی ام را با شما تقسیم نکرده ام... اصلاْ به یاد نمی آورم آخرین باری که شاد بودم کی بود... آخرین باری که دلم خواست روزها به پایان نرسند کی بود...بیچاره همسرم .. برایش بسیار متاسفم.... می دانم از زندگی کردن با یک زن به این تلخی رنج می برد... متاسفم... ببخش... تقصیر من است که همیشه حتی هنگام شنیدن داستان تولّد گریه می کنم ... دلم کمک می خواهد.. دلم به شدّت یک روانشناس می خواهد که مرا بشکافد و درمان کند... روح من آزرده است ... روح کم سن و سال مرا در سنین نوجوانی آزرده اند ... من کمک می خواهم ... کمک ....

این متن را بدون ویراستاری ارسال میکنم ... اگر بخوانمش پشیمان می شوم و دوست دارم اینجا حداقل با خودم صادق باشم.. ببخشید اگر خیلی غلط دارم...

پیوست.۱. ای امّت من به من ایمان بیاورید ، همانا امام پروانه صاحب بهترین بنگاه خبرپراکنی و شایعه پردازی دنیا را دارید.. به من ایمان آورید تا در این دنیا گوشهای شما را با خبرهای داغ خود نوازش دهم.. دیدید راست گفتم زی زو جونی امروز گفته که بهش فحش خ... م... داده اند.. منم می دونستم ولی عوضش کردم به خانوادگی...و ماتزارلا ( من اسم این بشر را یاد نمیگیرم) هم اعتراف کرده به فحش دادن. من فکر کردم این جریان شایعه فحش تروریستی را فقط ایرانی ها از خودشان در آوردند نگو بابا از ایرانی ها بیکار تر هم پیدا می شوند... خوب خدایا متشکرم که مرا نزد بندگان وبلاگ خوانت روسفید کردی.. متشّکرم...

پیوست.۲. قول شرف می دهم فردا اوّل صبح یک چیزکی بنویسم ولی از الان بگم کاملاْ زنانه خواهد بود ، آقایان محترم حق خواندن دارند ولی اگر کامنت ناجور بگذارند کله شان را می کنم کادو می برم برای زنشان یا دوست دختر شان.. بانوان نازنین فردا آماده یک مطلب زنانه جانانه باشید.. تا فردا ...

پیوست.۳. تا سه نشه بازی نشه ... یک چیزی یادم آمد بگم... من تا بتوانم از مذهب نمی نویسم .. مذهب را نقد نمی کنم ... مذهب برای من امری است کاملاْ شخصی و اگر از زندگی در این کشور یک چیز خوب را یاد گرفته باشم این است که دین من برای من است و کسی حق سوال و جواب را ندارد و من هم این حق را ندارم... عقایدم درباره دین و مذهب بسیار شخصی است شاید اگر بگویم یک عده عصبانی شوند و عده دیگر خوشحال ... برای همین نمیگویم تا توی خماری بمانید... امّآ ... امّا اگر چیزی مربوطه به دین و پیغمبر و امامی نوشتید و من نظر ندادم ناراحت نشوید... هیچگاه نظر نخواهم داد.. اجازه بدهید این حق برایم محفوظ بماند... میخوانم امّا نظر نمی دهم..... امام پروانه ( یاد امیر مهربانیان بخیر )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:9 قبل از ظهر  به قلم پروانه  | 

ای کمی رفته بالاتر از واقعیت
با تکان لطیف غریزه
ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد
عصمت گیج پرواز
مثل یک خط مغلق
در شیار فضا رمز می پاشد

چند روز پیش خبر ازدواجی شنیدم . ازدواج دوباره خانمی بعد از ۵ سال که برایم بسیار خوشحال کننده بود. زندگی این خانم حدود یک سال از وقت و مغز من را به خودش اختصاص داده بود . روزی نبود که من حالش را نپرسم و نگران حالش نباشم. داستان زندگی این خانم جالب است . گوش کنید .

روزی از روزها دختر خانمی از سرزمین من ایران عاشق می شود. این دختر عاشق پسری می شود بسیار خوش تیپ ، از اون پسر ها که دل می برند و دختر ها برایش سر و دست می شکونند. یک روزی می رسه که این دختر خانم به نتیجه می رسه که دیگه باید با این پسر ازدواج کنه و راه چاره نداره. پسر به خواستگاری میاد ، مادر و پدر دختر پسر را می بینند و به دنبال تحقیق می روند. تحقیق نشان می ده که آقا پسر قبلاْ زن داشته و طلاق داده . به دختر می گویند می گوید می دانم و برایم مهم نیست. به دختر توصیه می شه که زن سابق را ببینه و دلایل طلاق را بپرسد. نمی دانم دختر این کار را می کند یا ماموریت را به کسی می دهند !!! تحقیقات انجام می شود و دلایل طلاق اعلام می شود. پدر و مادر با شنیدنشان مبهوت می مانند. مادر از هوش می رود و به بیمارستان می رود. پدر ساکت گوشه خانه می نشسته و فقط فکر می کند. به دختر که می گویند ، همه را دروغی بزرگ می خواند.میگوید او می داند که زن اوّل زنی دروغگو و دزد می باشد. علّت طلاق را هم پسر دزد بودن زن اعلام کرده بودند. تمام فامیل برای شکستن این رابطه  به پا می خیزند. یک عده ای به دنبال تهدید پسر می روند و عده ای به دنبال عوض کردن رای دختر. کار عبثی بود. دختر روز به روز عاشق تر می شد و انکارش بیشتر. انکار  اینکه تنها دلیل طلاق زندگی اول داشتن رابطه نامشروع پسر با مادرش بود !!! ( پسر در سن شش ماهگی به فرزندی این خانواده در آمده بود و مادر مادر تنی نبود )
بالاخره روزی رسید که دختر رفت. با پسر فرار کرد و با آبروریزی به عقد پسر در آمد. پدر و مادر اشکریزان به تهران برگشتند. دختر در شهرستان دور محل سکونت پسر در خانه درندشتی که پسر داشت ساکن شد ، در خانه ای که مادر شوهر در طبقه زیرین زندگی می کرد !!! دختر با مادر شوهر رابطه خوبی برقرار کرد و همیشه در تلفن هایش ابراز خوشحالی می کرد و در پاسخ به سوالات فراوان همه چیز را منکر می شد.  یک سالی گذشت . دختر به فکر آوردن فرزندی افتاده بود و بسیار از زندگی اش راضی بود. هیچ نشانی از آن تهمت ها ندیده بود تا اینکه شبی نصفه شب که تشنه شده بود بلند می شود و می بیند که همسرش در کنارش نیست. بنا بر حسی به طبقه پایین می رود و چراغ روشن را می بینید . در را باز می کند و به داخل می رود . صداهایی از اتاق خواب مادر شوهر می شنود . صداهایی که نشان از اتفاقی بود که درون اتاق می گذشت. در اتاق را که باز می کند ، مادر شوهر و شوهر را برهنه و بر روی تختخواب می بیند. همانجا بیهوش می شود. حالش که خوب می شود. شوهر هیچ انکاری نمی کند و حتی برایش توضیح می دهد که او همیشه عاشق مادرش بوده و از سن هفده سالگی با مادرش رابطه جنسی داشته و او عاشق مادرش است. دختر در هم میشکند امّا به خاطر تمام اشتباهاتی که  کرده بوده ، صبوری می کند و تمام تلاشش را برای تخریب این رابطه به کار می بندد. در این زمان مادر شوهر رقابتش را علنی کرده  و دختر را به جنگ فرا می خواند. دختر باز هم  تحمّل می کند . امّا دیگر شوهر عملاْ رابطه اش را با همسر به صفر رسانده بود و دختر هر شب صداهای چندش آور مادر و پسر را از طبقه پایین می شنود. در این مدّت دختر از طریق دوستانش با همسر اوّل صحبت می کند و همسر اوّل به او می گوید که بسیار احمق است و خودش انتخاب کرده . همسر اوّل به او می گوید که او حرفش را می فهمد و بسیار دردناک است . زیرا نه تنها رقیب دارند بلکه این رقیب مادر پسر است و این مسئله بسیار بسیار نفرت برانگیز است. همسر اوّل به دختر می گوید که به سرعت فرار کند وگرنه کارش به تیمارستان می کشد.
دختر بعد از یک ماهی اسبابش را جمع می کند و سرافکنده به تهران باز می گردد. از فرودگاه به بیمارستان منتقل می شود و بعد ها تحت نظر روانپزشک و دارو به زندگی خود ادامه می دهد. هفته پیش شنیدم دختر بعد از پنج سال زندگی دوباره ای را شروع کرده است. می دانم که تجربه تلخ زندگی اوّل هیچگاه رهایش نمی کند و همیشه به دنبالش است ولی برایش دعا میکنم که در زندگی به آرامش برسد و شادی را دوباره تجربه کند . آمین.

پسر داستان ما هنوز با مادرش  ر ا ب ط ه دارد و این مسئله را دیگر همه می دانند. الان در حال مهاجرت به یک کشور دیگر هستند تا در آنجا در راحتی به روابط خود ادامه دهند.

پیوست.۱. می خواستم بگم من یادمه امروز هجدهم تیر است .. از صبح تا حالا هرچی خاطره از این روز دارم را مرور کرده ام.. هر بار هم دهانم تلخ شد... به امید ایرانی آباد و آزاد.

پیوست.۲.  ایتالیای مافیایی بی ریخت الاغ پدرسگ  تیم بسیار قوی و ناز و خوشگل فرانسه را در ضربات ناجوانمردانه پنالتی برد.. تا اطلاع ثانوی هر کسی اسم تیم منحوس و بیشعور ریشوی گاو نفهم .... ایتالیا را پیش من بیاره ، شامل حال کارت قرمز خواهد شد..
لعنت به ایتالیای خر بیشعور نفهم گوسفند گراز احمق منگل نکبت  ( دیگه بقیه فحش ها بی ناموسی هستند )

 الهی کله کچل زیدان نازنینم بخوره تو شکم تمام بازیکنان ایتالیا

به سلامتی میمنت مبارکی زی زو نازنینم این پاطلایی مموش من برنده توپ طلایی بهترین بازیکن جام با ۲۰۱۲ امتیاز شده است... ای طرفداران ایتالیا مدتی در آب یخ بنشینید تا حالتان بهتر شود.

فرانسه همیشه بهترین است به قول این جناب فرانسوا :Vive la France, vive le Zidane

 


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 6:56 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

سلام به همگی ...

من اینترنت ندارم... به شرکت زنگ زدم .. میگه مودم تو خراب است .. از روز اول هم خراب بوده... ( قیافه منو تصور کنید ) میگه برو عوضش کن .. میگم خوب چطور ؟ میگه برو بخر .. میگم  شوخی می کنی !! میگه نه .. میگم خانم این مجانی بوده .. من که نمیرم پول بدم.. خودتون فرستادید خودتون هم مجانی درست کنید.. میگه آره خوب این طور هم میشه .. منم مثل این که فتح خیبر کرده باشم میگم آره این طوریه.. میگه باشه این کهنه را برای ما بفرست .. سی روز طول می کشه که ما تجزیه تحلیل کنیم ... بعد یک سال طول می کشه تا درستش کنیم .. میگم شوخی می کنی .. میگه نه کاملا جدی ام... منم از زور عصبانیت قطع کردم..
آقای مربوطه همیشه از امریکا طلبکار است .. انگار موروثه پدری اش است... امروز برش داشته ببره ..دفتر منطقه عوضش کنه.. میگم نمیشه .. میگه تو به این کارا کار نداشته باش..

اگه عوضش کرد که آفرین.. اگه نه .. خدا حافظ تا یکسال و سی روز دیگه..  باید برای من مجانی دربیاد .من نمیفهمم...

یک نفر اینجا بی ادبی می نویسه و من باید هر روز پاکش کنم.. سر جدت .. جون عزیزترین هایت ننویس.. من الان دست رسی ندارم.. خداوند الهی خیرت بدهد.. نکن...

من فقط سی دقیقه وقت استفاده از کامپیوتر کتابخانه را دارم. از هفت خوان رستم رد شدم تا تونستم اصلا برسم به کامپیوتر.. حالا انگار خیرات می کنند.. خوبه ندید بدید نیستند... بعدشم هی یک چیزی می پره بیرون میگه تو الان بیست دقیقه وقت داری.. زجر کش می کنند ...

اگر خبر طوفان شنیدید.. بنده وسط طوفانم.. هر روز یک چیزی خراب می شه... یک روز برق نداریم یک روز آب یک روز تی وی... ماشالله به امریکا... متاسفانه اینجا از ایران بدتره تمام کابل ها از رو تیرک های چوبی روی آسمان رد شده با کوچکترین بادی این تیرک ها سقوط می کنند و کابل ها پاره میشوند به همین آسانی...
تا اطلاع ثانوی وبلاگ بازی نداریم.. خوب مواظب خودتان باشید تا من برگردم..

پیوست.۱. من برگشتم.. باریکلا به هر چی طلبکاره ... میگم دستت درد نکنه ! چی شد که بهت دادند.. خانمه که گفت راه نداره .. گفت خانمه را ولش کن.. اینا که چیزی حالیشون نیست.. فقط ببخشید که یک دانه آوردم ..من  میگم مگه ما چند تا مودم می خواهیم یکی بسه.. میگه آخه سیاهه مال خودش را پس آورده بود ، برش داشتم ولی شماره سریالش به مال ما نمی خورد، از بس بد شانسیم ما ... من تو دلم می گم ای روتو برم ! ای سنگ پا ! ای طلبکار ! دمت گرم ! خیلی پررویی !!
کامنت دونی خراب است دوباره..   آش پختم .. بفرمایید آش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه تور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم  که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ،بروم تا سر کوه
دورها آوایی است ، که مرا می خواند

ساعت چهار و نیم عصر است . بازی برزیل- فرانسه تمام شده و من گریانم . باورم نمیشه که برزیل بتواند انقدر بد بازی کند که ببازد. از شدّت عصبانیت گرسنه هستم. هیچ چیزی برای خوردن نیست. باید درست کنم. به یاد یک تارت گنده با یک عالمه میوه می افتم. تا بحال درست نکرده ام ولی اشکالی نداره درست می کنم . بد هم بشه اشکالی نداره من خیکی ام تا آخرش را هم می خورم. دست به کار می شوم. وسطاش می فهمم چه غلطی کرده ام. آقای مربوطه با دختر همسایه در حال چمن زدن هستند و هر نیم ساعت یک بار می آید که برای خوشگل خانمش آب میوه ببرد . خوشگل خانم هم لبی به لیوان می زنه و با غمزه موهایش را به کناری می زند و با زبانی شل می گوید : نمی خوام !!! با هم خیلی خوشند. آقای مربوطه دختر دوست است و این بزمجه هم حسابی عشوه می آد. بالاخره با بدبختی تارت من درست می شه. بماند که ژله اش زیادی در یخچال ماند و سفت شد. و وقتی بهم زدمش و روی تارت ریختم ، انگار رویش تف ریخته بودند. به شدت بد شکل شده بود !! هر کسی را که می شناختم و دوستش داشتم.مشغول به کاری بود و من هم دلم می خواست این شیرینی را با کسی قسمت کنم. به یاد پدر و مادر دخترک افتادم ( همسایه ایرانی مان ) خیلی خوش صحبت نیستند یعنی خانم خانه اصلاْ باهات حرف نمی زنه یک ساعت تو چشمات زل می زنه که کلافه ات می کنه. نگاهی به حیاط کردم دیدم نه بابا ! من دعوت نکرده خودشان نشسته اند!! با چند تا ظرف جلویشان... آقای مربوطه میاد تو .. میگه برای شام دعوتمان کرده اند . میگویم به چی ؟ میگوید سبزی پلو ماهی کبابی.. منم که ماهی ذلیل ، غش می کنم. صابونی به شکم می مالم و می روم بیرون. خانم و آقای نازنین و دخترکشان نشسته اند. سه تا بشقاب گذاشته اند جلوشون  ، ما رو که به تخمهای مبارک حساب نکرده اند که بشقاب بیاورند هیچ ! بلکه غذایشان را هم تند و تند خورده اند. خوبیش اینجا بود که اصلا اصراری بر خوردن ما نداشتند و خدا را شکر چون درون ماهی شکم پر کاملا خام بود !!!  فکر کنم بیچاره ها آقای مربوطه را دیده بودند ناچار شده بودند دعوت کنند ... ولی من اگه بودم نمیکردم.. وقتی غذاتون کمه چه اصراری دارید ایرانی بازی در بیاورید و مردم را هم دعوت کنید.. نمی دونید من خیکی ام و دلم می خواد بعد چیزی گیرم نیاد غضب می کنم.. خلاصه غذایشان که تمام شد . بنده هم شیرینی نازنینیم را عرضه کردم که این آقا و بانو هیچ نگفتند ، فکر کنم خوششان نیامد. آقای مربوطه هم گفت اشتباه نکنید سنگ نمی خورید شیرینی است که با کوبیدن بر ساقش چنان تلافی کردم که تا چند روز درد ولش نکنه. تازه دو تا تکه هم خورد !!! بعد از همه این بخور بخورا هم  صحبت بر سر ایران رفتن شد و من طبق معمول گفتم : دلم برای ایران تنگ شده می خواهم بروم ایران !! و آقای همسایه یک نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و نگاه " نگاه کن چه احمقه این " به زنش و گفت : ایران دیگه جای زندگی نیست. اون کشور عقب افتاده با مردم عقب افتاده اش !!! ما که دیگه بر نمی گردیم . خداییش دلم می خواست میز را روی سرش برگردانم.. آقای مربوطه منو می شناسه با چشمش علامت داد که تو حرفی نزن ، حالش را میگیرم. بدم میاد از مردمی که هنوز پاشون به اینجا نرسیده ، عین گوسفند بع بع می کنند و ایران را به لجن می کشند . از این آدم ها هم فراوان هستند ، همان بهتر که ایران ازاین مدل گوسفند ها خالی بشود. بهتر ، بیایید بیرون . ( ایشون در ایران جواهر فروشی داشته ، اینجا در یک جواهر فروشی پالیش می کنه و آخر هفته می ره در خانه صاحب کار امریکاییش همه کارهای آقاهه را انجام میده ، چمن می زنه ، رنگ می کنه ، مار می گیره ) { خدایی نکرده به کسانی که اینجا کار می کنند توهینی نشه ، من خودم شخصاْ کارگر خوبی بوده ام و هستم و برایم مهم نبوده چون کار عار نیست ، خلاف کردن عار است }.چند دقیقه بعد  خانم داشت از برادرش حرف میزد که هنرمنده و راضی نمیشه که بیاد ، و یک دفعه دیدم آقای مربوطه این شیر خانه ما با صدایی همانند قرطاس خان گفت : بهتر خانم که نمیاد هنرمند و آدم فهمیده باید تو مملکتش بمونه ، کسانی باید بیان اینجا که به درد هیچ کاری نخورند ، یک هنرمند که نباید بیاد اینجا دیوار رنگ کنه و چمن بزنه و نوکری کنه ، بگذارید در مملکت خودش آقایی کنه !!! خانم ولش کنید!!!  و من در اینجا دیگه نمی دونستم چه کنم ، بزنم ، برقصم ، دست بزنم . قیافه ام شده بود  ..
آقای همسایه لام تا کام حرف نزد. این مجازات کسی است که در خانه من از ایران و مردمش بد بگه. من مخالف کسانی که مهاجرند نیستم . انتخاب خودشان است و بهایش را هم می پردازند ولی چه الزامی دارند همیشه از ایران بد بگویند. آیا خود را تبرئه می کنند ؟ من هیچوقت این مدل آدمها را درک نکردم. ایران بهشت نیست ولی وطن من است و من از خودش و مردمش این طور صحبت نمیکنم.

زهره جان خیلی سعی کردم شاد بنویسم .. دیدی که  آخرش هم یک گذری زده شد به ایران.. ایران ایران ایران ...

تارت من شبیه همه چی بود الی این ... (عکس دزدکی است )

پیوست.۱. به یک عدد تخته نرد باز قهار نیازمندم.. به این آدرس بروید ، برنامه را داون لود کنید.. با هم قرار بگذاریم بازی کنیم.. هیچ کس برای فان بازی نمی کند و من برای پول بازی نمی کنم.. یکی اینکه  از قمار خوشم نمیاد ، دوم اینکه من خسیسم و پول به این چیزا نمی دم.. اگر کسی پیدا بشه که در راه رضای خدا با من بازی کنه و بعد با پول با دیگران ، خیلی عالی میشه.. در ضمن من بازیگر خیلی خوبیم.. از بچگی آموزش دیده ام ، خانواده ام تو این کار بوده ، همسایه ها این کاره بوده اند، مدرسه این کاره بودم ، خلاصه خیلی کاردرستم.. جون من یکی حاضر بشه.. اصلا خودم یادتون میدم..

پیوست.۲. خدا اگه می خواد به من بچه بده یکی بده که این شکلی قر بده و برقصه .. برید ببینید مثل من اول سه چهار تا " برو گمشو " بهش بگید بعد یک دفعه بلند بلند قربون صدقه اش بروید..

پیوست.۳. بلاگفا الهی دق بکنی با این کامنت دونی ات .. اه اه اه اه .. نمی تونم کامنت بگذارم.. حالم گرفته .. ببینم چرا هیچکس به من نگفت بازی امروزه ؟؟؟ من رفتم رژه جشن استقلال بازی از دستم دررفت . الان خواندم ایتالیا بردم.. اه.. حالم بهم خورد... یکی بگه خوب بازی کردند یا بد ؟ بی غرض بگین... یک چیزی درست کردم روم نمیشه بگم ... الان هم بساط چیپس و قاقالی را برداشتم داریم می رویم آتش بازی ببینیم...( فعلا که قهرم اول باید آشتی کنم ) جای همه تون خالی خالی ... انشالله یک روز جشن استقلال ایران را همه کنار هم چیپس مزمز می لمبونیم.. ای خدا 

سلام به همگی

من الان آمدم یعنی ارتباط اینترنتی ام الان وصل شد ... طوفان دیشب صاعقه خورده بود به کابل تلویزیونی.. من امروز نه ماهواره داشتم نه تی وی نه اینترنت... هوا هم بارانی و دلگیر.. شانس نداشتید که خود کشی کنم...
عوضش شونصد بار به ایران زنگ زدم...

من برم بازی را ببینم بر میگردم..

من که از رو نمی رم .. الان دهمین بار است که هی پیست می کنم.. رو تو برم.. من از رو رفتم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن
همه گان راه گرامی ِ آزادی را می شناسند
حسد جان را نمیگزد
و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند

من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن
سیاه یا سفید
-از هر نژادی که هستی-
از نعمت های گستره ی زمین سهم می برد
هر انسانی آزاد است
شوربختی از شرم سر به زیر می افکند
و شادی همچون مرواریدی گران قیمت
نیازهای تمامی بشریت را بر می آورد

چنین است دنیای رویای من !    
                                                                      لنگستون هیوز(شاعر سیاه پوست امریکایی )

دیشب بالاخره دلش را پیدا کردم و بعد از مدّتها فیلم " هتل رواندا " را دیدم. نمی دانم چگونه طاقت آوردم و دیدم ولی بالاخره تمام شد. داستان واقعی ماجرای هتلی است  طی قتل عام بزرگی در رواندا سال ۱۹۹۴ . فیلم هتل رواندا هولوکاستی را در دوازده سال گذشته نشان می داد ، تنها با این تفاوت که رسانه و دولت های غربی به آسانی از آن گذشتند. دیدن صحنه ها هر چند هم که فیلم بود بسیار دردناک بود.

رواندا تشکیل شده از دو قبیله  هوتو (hutu)و دیگری توتسی(tutsi) است.فیلم این چنین عنوان می کند که این دو گانگی محصول دست استثمارگران بلژیکی است. می گویند این تقسیم بندی بر اساس پهنای دماغشان و اندامشان انجام گرفته است. هوتو ها کوتاه و درشت اندام بوده اند با بینی های پهن و توتسی ها بالعکس بینی باریک قدی بلند و لاغر اندام. به قولی دیگر توتسی ها مهاجران به سرزمین رواندا بودند و بخاطر تلاش بسیارشان بلژیکی ها آنها را برای انجام دادن کارهایشان ترجیح داده اند.
انتخاب و ارجحیت توتسی ها بر هوتو ها و سپردن کارها به آنها باعث کینه ای چندین ساله در دل هوتو ها می شود و سالها این دو قبیله با یکدیگر در جنگ و نفاق به سر می بردند تا اینکه در اپریل ۱۹۹۴ رییس جمهور هوتویی الاصل رواندا در سانحه هوایی به دست توتسی ها به قتل می رسد و هوتو ها بالاخره بعد از سالها انتقامشان را از توتسی ها می گیرند و دریایی از خون به راه می اندازند.

تصور کردنش هم سخت است. حدود یک ملیون انسان قتل عام می شوند . آلات قتاله همه ابتدایی بوده است. توسط وسیله ای به شکل قمه. شورشی ها مسلح به سلاح سرد هستند و ارتش هم پشتیبانشان است . ارتش رواندا به سرکردگی ژنرالی برای زنده ماندن توتسی ها از آنها رشوه می گیرند . در این میان سربازان UN هم حضور دارند امّا عملاْ  کاری نمی کنند. طبق قوانین کشتار دسته جمعی تصویب شده در سال ۱۹۵۸ در صورت تشخیص قتل عام این سربازان موظف به درگیری و مجازات شورشیان هستند اما به سربازان دستور داده شده بود که این قتل عام را تنها " اعمالی در جهت ایجاد کشتار دسته جمعی بخوانند " و اینگونه خود را درگیر جنگ و کشتار نکنند. بدین گونه UN پای خود را از این مخمصه بیرون کشید. فرانسوی ها و بلژیکی ها در این میان هر گونه دخالت خود را در این کشتار منکر شدند امّا شواهدی هست که دخالت مستقیم آنها را در ارتش رواندا و حامیان شورشیان  نشان می دهد.
در قرن بیستم سه کشتار دسته جمعی بسیار بزرگ وجود داشته است:
۱. قتل عام ارامنه به دست ترک ها (۱۹۱۵)
۲.قتل عام یهودیان به دست نازی ها (۱۹۳۶-۱۹۴۵)
۳.قتل عام توتسی ها به دست هوتوها در رواندا (۱۹۹۴)

دولت انسان دوست ایالات متحده و کشورهای صلح طلب اروپایی تنها عکس العملشان بیرون کشیدن اتباع خود توسط نیروهای سازمان ملل بود و هیچگونه توجهی به پناهندگان توتسی در کمپ های سازمان نداشتند. دستور مستقیم آنها ، بیرون کشیدن سفیدان و به جای گذاشتن رواندایی ها در مسلخ رواندا بوده است. هواپیماها حامل سفیدان بودند و سیاهان فداکار این نوکران همیشگی شان بدون هیچ اعتراضی به جا ماندند.
فیلم را باید دید. بر هر انسانی واجب است که فیلم بزرگترین قتل عام پس از هولوکاست را ببیند.

من هنوز نفرت را نمی توانم درک کنم . هنوز  از درک کشتن انسانها عاجزم. هنوز از دیدن قتل عام انسانها و بی تفاوتی ملل دیگر مبهوتم ، همانطور که مبهوتم چگونه کشورهای غربی زجر کشیدن ملت مرا می بینند و بی تفاوت از کنارش رد می شوند بلکه به مقاصد اقتصادی خود زودتر برسند. مبهوتم از این همه قساوت و بازهم مبهوتم از کسانی که تصور می کنند غربی ها دلشان برای ما می سوزد ...

پیوست . ۱... عکس را برداشتم روا نبود تولد پروین بانو خانم جان با این عکس تقارن پیدا کنه...

پروین خانم جونم تولدتون مبارک ... هزار سال زنده باشید... منم با شما دوست باشم..... تولد  سالگی تون مبارک... ( فکر کردید من یادم میره )

 

به به به به .. یامی.. تولدتون مبارک ... صد سال به از این سالها...

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند

زندگی یعنی : یک سار پرید
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلاْ این خورشید
کودک پس فردا
کفتر آن هفته

یک نفر دیشب مرد
و هنوز نان گندم خوب است
و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند

"مخصوص نسرین بانو و پروین خانم نازنین برای دلتنگی شان "

این روزها خیلی دلتنگم . دلتنگی ام دیگر عادی شده . فصل تابستان است و من دلتنگ وطنم. دلتنگ دیدار مادر ، پدر و برادر نازنینم. دلتنگ دیدار یاس بانو . دلتنگ دیدار دوستانم . دوستان خوبی را در ایران جای گذاشته ام. از آن دوستی ها که همیشه می شود رویشان حساب کرد ، بی محاسبه ، بی منفعت ، بی دغدغه . تنها فامیلم هم از اینجا رفتند ، حسابی بی کس شده ام. اشکال نداره این نیز بگذرد. دوست زمانی داستان این نیز بگذرد را برایم تعریف کرده بود و بهم یاد داده بود که همیشه بگویم این نیز بگذرد. خودت هم که گذشتی ..
امروز آفتابی است . حالا می فهمم چرا اروپاییان با دیدن آفتاب ذوق زده می شوند و تن به آفتاب می سایند . امروز به قدری ذوق زده شده بودم که حد نداشت. الکی بیرون رفتم و زیر آفتاب قدم زدم. یک هفته ای حسابی افسرده شده بودیم. زنده باد آفتاب . این وسط پسر بزرگم هم چموشی می کنه ، آقای مربوطه را میگویم. باید استراحت کند اما گوش نمی کنه تا ازش غافل می شوم می رود و یک کار سنگین انجام می دهد. دلم می خواهد با پتک بکوبم تو سرش تا بیهوش بشه دیگه نره پی کار سخت.. شاید همراه با دیسک  جنون گاوی هم گرفته باشه....
حالم داره از این نوشته ام به هم می خوره . چقدر مزخرفات. برای همین در انتها جوکی از نظیفه برایتان نقل می کنم.

( مال همان روزهاست )
من : نظیفه جان به بچه ها یاد بده وقتی رفتند دستشویی در توالت را ببندند.
نظیفه : وا خوب ما اعضای یک خانواده ایم !! چه اشکالی در باز باشه . شاید یکی کار داشته باشه!!!
من :
نظیفه : خوب ما اینجوری هستیم . وقتی من می رم دستشویی در را باز می گذارم ، اگر شوهرم کار داشته باشه میاد تو کارش را انجام  میده ، میره بیرون...
من :
نظیفه : ببینم تو می ری دستشویی شوهرت نمی آد اون تو  ؟
من :  

ببینم حالا شما می روید دستشویی همسرتون هم میاد تو ؟ راستش را بگید. اگه دوست داشتید با اسم مستعار بگید. من عمراْ بگذارم کسی وارد دستشویی بشه. هنوز هم یاد این گفتگو می افتم می خندم. تصور صحنه اش خنده دار ترین صحنه هاست !!!!
راستی کارش چیه که میاد تو ؟!!! ببینه خدای نکرده خانم مشکلی چیزی ندارند؟؟!!!


خداییش با کار بالا مشکلی ندارم !!!

اگه مطلب زیادی توالتی شد ببخشید . اصلا رو مود نیستم.

راستی اگر کسی باز هم بوچلی می خواهد بگه یک دفعه همه را با هم بفرستم.. اگه آهنگ خارجکی دیگری هم می خواهید بگویید. امکانش هست که داون لود کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

ما هسته پنهان تماشاییم
ز تجّلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما
      باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و
                                                                          به خورشید تو پیوندیم

در حال دیدن تلویزیون هستم .از پنجره کوچک هال نوری به درون اتاق می تابد. به گمانم نور ماشین های در حال حرکت است. به تماشای تلویزیون بر می گردم. دقایقی نمی گذرد که نوری دیگر با شدّت بیشتر و غرّشی نه چندان بلند از دریچه به درون می آید. رعد و برق است. باز هم تابستان شد و فصل رعد و برق و طوفان و باران. برای بچّّه تهران، تابستانی بارانی نامفهوم است. تابستان ما یعنی خشک سالی و باران نباریدن ! بر عکس این جا. از رعد و برق خوشم می آید . دیدن رعد همیشه مرا شگفت زده می کند. به بالکن می روم. از ترس خشک شدن خودم را به زیر سقفی می رسانم.باران هم شروع شده . می نشینم و تماشا می کنم. صدای غرش از هر طرفی به گوش می رسد. شمال ، جنوب ، غرب و شرق . یک جا نیست انگار همه جا می غرّد . نیم ساعتی می نشینم و سعی می کنم عکسی بگیرم. نمی شود ، دوربین مخصوص می خواهد. زمان رعد فلش کار نمی کند. اه . باز هم می نشینم . صداها بلندتر می شوند. انگار نزدیک تر می شود. دیگر می ترسم. صداها ترسناک شده اند. باران هم تندتر شده است. دیگر شباهتی به باران ندارد ، شبیه باران فیلم های ایرانی است که با شلنگ آب بر سر هنرپیشه می ریزد. باران به درون بالکن هم می ریزد. غرش رعد یک دقیقه هم نمی ایستند ، پشت سر هم  می غرد ، می غرد ، می غرد . احساس نا امنی می کنم ، به درون خانه می روم. آقای مربوطه نشسته است. او هم در حال غرش است. از بیرون رفتن من در هنگام رعد و برق ناراحت است. عقربه های ساعت کماکان یکدیگر را دنبال می کنند. غرش نزدیک تر می شود. انگار بالای سرمان است. صدایش دیگر عصبی ام می کند. بر می گردم به روزهای قدیمی ، روزهایی که نیستند ولی یادش تا ابد در کوله بار خاطرات جا خوش کرده اند. صدای آژیر خطر در گوشم می پیچد. .... علامتی که می شنوید معنا و مفهوم آن این است.... . سردم است . صدای بمباران می آید ، بابا میگه نترس ضد هوایی است . گوش بده ، گوش بده یعنی ما پیروز شدیم ، من یازده ساله ام ، با ترس به بابا می چسبم . می گم دروغ نگو . میگه خودت گوش بده. رعدی نزدیک خانه به زمین می خورد. خانه می لرزد . از ترس به آقای مربوطه می چسبم. نگاهی می کند و می گوید: هیکل مند ترسو !!!  برعکس همیشه ناراحت هم نمیشوم.  دقیقتر گوش می دهم . انگار بابا راست می گه . فقط ضد هوایی است . ما پیروز شدیم. راستی ! اگه پیروز شدیم پس چرا هر شب به ما حمله می شه !!! می خواهم بپرسم ولی بمبی به زمین می خورد. خیلی وحشتناک است. هر کی به گوشه ای پرت می شود. مامان جیغ می کشه . گوشهایم را میگیرم . درد میکنند.بابا بلندم می کنه و میگه دیدی ما پیروز شدیم !! در عالم بچگی شجاعت بابا برام صد برابر میشه. بابام منو از همه چیز محافظت می کنه .بقیه شب را در راهرویی تنگ بر روی زمین سپری میکنم.
ساعت دوازده شب است و آقای مربوطه ی خواب آلود با اصرار مرا به تخت خواب می برد. به شدّت می ترسم. سرم را پایین تخت می گذارم که نزدیک پنجره نباشد. غرّش ، غرّش ، غّرش. ترس و دلهره یک لحظه راحتم نمی گذارند. دو ساعتی دیگر سپری می شود و من با هر غرّشی خاطراتم را مرور می کنم. صدای رعد کمتر و کمتر می شود. ابرها به جایی دیگر حمله برده اند. آقای مربوطه خواب خواب است. انگار برایش لالایی خوانده اند ولی من می غلتم و می غلتم و فکر می کنم. به این می اندیشم که چرا انقدر ترسویم. این ترس از کی در من شکل گرفت. همیشه ترسو بوده ام ؟ اثرات جنگ است ؟ چه اتفاقی برایم افتاده است؟ ترس در من ریشه دار شده است ، از همه چیز می ترسم ، صدای بلند ، حرکت ناگهانی ، تاریکی ، تنهایی . چرا ترسو شده ام ؟ بارها باعث خجالت خودم شده ام. بارها ترسم برایم ارمغانی غیر از ناراحتی نداشته. مواقعی شرمندگی مردم کوچه و بازار را به همراه داشته . چرا ؟ از چه می ترسم ؟ جوابی برای سوالهایم پیدا نمیکنم. هنوز هم صدای غرش رعد از دور می آید ، این بار غرّش های راه دور برایم همانند لالایی مهربانانه می شوند، به خواب می روم باشد که در خوابهایم شجاع باشم و از هیچ رعدی نترسم .

پیوست.۱. اگر حوصله داشتید اینجا را بخوانید . باران همیشه رحمت خدا نیست ، گاهی به بلای آسمانی بدل می شود. الان خیلی از مناطق در معرض خطر سیلاب قرار گرفته است.خیلی از خانه ها هم تخلیه شده اند. شهر واشنگتن به حالت نیمه تعطیل در آمده است. تمام خانه را بوی رطوبت برداشته. اگر دیدید دختری روی آب افتاده داره دست و پا می زنه ، یقین داشته باشید منم . نجاتم بدهید ثواب داره !!!
یک خبر مهم : یک درخت در حیاط کاخ سفید سرنگون شده !!!! وای وای وای !!! حتماْ کار تروریست ها بوده !!! از فردا نیروهای امنیتی سه برابر می شوند !!! وای وای وای !!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

یکدیگر را می آزاریم
بی آنکه بخواهیم
شاید بهتر آن باشید
که دست به دست یکدیگر دهیم
بی سخنی
دستی که گشاده است
می برد
می آورد
رهنمونت می شود
به خانه یی که
نور دلچسبش گرمی بخش است
                                                                     مارگت بیکل (ترجمه : احمد شاملو
)

چندوقتی می شد که دلم می خواست از بچّه داری ایرانی از نوع خارجکی اش صحبت کنم و  البته بالاخص این موجود مورد بحث قبلی . راستش را بخواهید  دلم می خواهد ادامه اش بدهم. بلاهایی که این پسر بر سرم آورده سنگین تر از یک مطلب است !!! این پسرک را من شش سال است که می شناسم یعنی از چهار سالگی اش. آن زمان که به خانه مان می آمد مشکل چندانی نداشت فقط همه چیز را می شکاند و من همیشه وسایلم را جمع می کردم و در ارتفاعات می گذاشتم . در طی دوسال تنها مشکلی که اضافه شد ، مشکل تف کردن بود و جیغ زدن. این پسر نازنین !! یک داد هایی می کشد که خانه به لرزه می آید !! نعره می کشد! بعد جالبیش اینه که همیشه هم بغل گوش کسی است!! خلاصه این پسر ما بزرگ و بزرگ شد و مشکلاتش هم بزرگ شد و من همینجور متعجب مانده ام که مادر و پدر هیچ کاری نمیکنند. پدر که عنصری خنثی است فقط هر ازگاهی که ناموسش مورد حمله قرار می گیره ، نفیره ای از ته دل می کشد و نیشگونی از پسرک می گیره که به دنبالش نعره ای از او بلند می شود. امّا مادر !!! مادر حکایت جالبی دارد . مادر همیشه این طور است : مگه نگفتم مامان !!! مگه نگفتم مامان !!!!! و اون لحظه دلت می خواد سر مادر را بکوبی به دیوار ( فکر می کنم اینو قبلاْ هم گفتم ) و بدبختی اش این است که هیچ گاه از کودکش مایه  نمی گذارد. این جا می نویسم تا اگر احیاناْ بچّه دارید و این کلمات برایتان آشناست بدانید که کارتان اشتباه است.

صحنه ای را مجسم کنید که بنده روی زمین زانو زدم تا خرده های (نمی دونم چه کوفتی را از زمین بردارم ) که این پسر با هیکل بزرگ روی من سوار می شه !!  مادر به جای اینکه کودک را از پشت من برداره و دعوایش کند که این کار صحیح نیست و آدم سوار کسی نمی شود ، به او میگه : مامان !  خاله کمرش درد می کنه سوارش نشو !!!!!!!!!! و تو می شوی این شکلی  !!! در کجای دنیا برای نشان دادن کار بد ، نفر سوم را معذور می کنند ؟!!! . خانم پسرت را دعوا کن چرا کمر درد مرا بهانه می کنی. با این حرفت به بچه می گویی سوار شدن اشکال ندارد تا جایی که طرف کمر درد نداشته باشد !!! یا همین چند وقت پیش  پسرک از مادر خشمگین بود که برایش چیزی را نخریده ، چنگال را به طرف مادر نشانه گرفته بود که می خواهم بزنمت و مادر یک دفعه به صدا در آمد که : مامان ! نزن ! اگه بزنی چنگال خاله خراب می شه !! سرویسش ناقص می شه !!!  و من بازهم این شکلی بودم!!! باز هم تکرار چرندیات !! شما فکر می کنید به همچنین مادری چه می شود گفت. بسیار هم ادعا دارد که او با بچه هایش صحبت می کند و آرام است !!! زکی ! داستانهای ایشون یکی دو تا نیست شاید یک کتاب حداقل صد صفحه ای بشه ! صحنه جنایی داره ، کمیک داره ، درام هم داره !!!!!

کودکانی که در امریکا تربیت می شوند اکثریتشان بچّه هایی لوس و ننز هستند مخصوصاْ اگر پدر مادرهایی داشته باشند که از ذوق حلیم در دیگ افتاده باشند. وقتی به اینجا می آیی اوّلین چیزی که هنگام روبرویی با بچه بی تربیت می بینی توضیح مادر است که اینگونه می گوید : عزیز جان ! اینجا امریکاست اگر بچّه را بزنی پلیس می گیرتت !! بعد که کمی بیشتر زندگی می کنی ، می بینی که نه بابا ، امریکایی کودکش را تنبیه می کند و تربیت می کند فقط این قانون شامل حال ایرانیان ماشالله همیشه غربزده ماست که  از ترس پلیس ،کودکشان از آن ور بام می افتد پایین !!! یکی نیست بگه : خانم تربیت که چلپ چلپ کتک زدن نیست ! شما هم که ماشالله این همه برنامه است می بینی ! عوض غیبت و چشم و هم چشمی و به ایران زنگ زدن و چسی آمدن یک کم با فرزندت حرف بزن و کودکت را تربیت کن. یک کم به این دکتر هلاکویی عشق من فکر کنید ، پدرش دراومد انقدر به ننه باباهای ایرانی حالی کرد که به کودکان بها دهید ، تشویق کنید و درست تنبیه کنید ، درست !!!

یک توضیح : پروین خانم عزیزم ، اگر باور دارید که من اغراق نمی کنم ، پس حتماْ دور و بر من اکستریم ها وجود دارند ( بماند که من اصلا با تعداد زیادی معاشرت ندارم !!) من این پسرک را به هیچ وجه تعمیم نمی دهم چون کاری درست نیست و اگر همچنین کاری کردم اشتباه بوده.  به نظر من این مورد استثنایی است امّا هر بچّه ای با این مادر این گونه خواهد شد. من با نظیفه پنج سال است که رفت و آمد دارم ولی تا وقتی که به درون خانه ای نفوذ نکنید از جزییات آن خانه با خبر نمی شوید. چه بسا انسانهایی با این خصوصیت دورو بر خیلی ها هستند ولی متوجه نمی شوند. درباره این پسر هم متاسفانه یا خوشبختانه من به کلمات و حرفهایی که از دهن مردم بیرون می اد خیلی فکر می کنم. شاید باشند مادران دیگری که این گونه کودکان خود را توجیه می کنند  ولی باز هم میگم من قصد تعمیم ندارم. ایشون برای خودش شاهکار است. در ضمن نظرها نسبی است من خانواده های بسیاری را در آن تولد دیدم که کودکانشان با بچه های این خانواده دوستی می کنند و مشکلی هم نداشتند. چه بسا من اگر فرزندی داشتم اصلا بچه من رنگ این پدیده ها را نمی دید. درباره بی ادبی بچه های اینجا باز هم پروین خانم جانم من فکر می کنم تربیت بعضی از پدر و مادر می لنگد بدجور هم می لنگد. چطور ما کودکان امریکایی را می بینیم که سلام می کنند و بسیار هم با ادبند. به نظر من تنها دلیل بی ادبی بچّه  های ما مشکلات تربیتی خانواده شان است.


 

پیوست.۱. این پتیشن اعتراض به حضور سعید مرتضوی در شورای حقوق بشر در ژنو می باشد. لطفاْ لطفاْ حتما ْ باید امضایش کنید. حتی اگر به همه چیز بی اعتنا هستید ، امضایش کنید. اگر منصف باشید امضایش می کنید. می دانم .  باور کنید از تغییر نام خلیج فارس مهمتر است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |