|
|
|
|
|
من حالم خوبه ... فقط موندم که وسط این همه تکنولوژی چرا من انقدر مشکل دارم.. اون دفعه مودم کار نمیکرد ، مودم را عوض کردیم. این دفعه راوتر کوچولوهه کار نمیکنه. از دیروز در بدر خیابان ها هستم. می دونید بدبختی چیه ؟ بدبختی اینه که یک چیزی را شش ماه پیش می گیری ، شش ماه بعد خبری ازش نیست. حالا من راوتر بزرگه را دارم ولی بچه اش حالش خراب است . هی سرفه می کنه و فین فین می کنه . ولی راوتر بچه ای که به مامانش بخوره دیگه تو بازار نیست. رفتم یکی دیگه خریدم میگه من به این برنامه نمی خورم ، برنامه ات را پاک کن . رفتم برنامه را پاک کنم می گه نمیشه . این چرندیات کامپیوتری را می خوانم نوشته فایل ikernel.exe شما لانچ نمی شه. رفتم فضولی این فایل را پیدا کردم . خوشحال دستکاری اش کردم ، نگو پنهانش کردم. این راوتر کوچولهه الانه که یک سرفه دیگه کنه قطع بشه... خیلی خیلی روراست بگم بی رودربایستی : از هر چی تکنولوژیه حالم بهم می خوره ، مگه دفتر و کاغذ چه اشکالی داره ؟؟؟؟؟؟ نه پشیمون شدم . اگه این تکنولوژی نبود من این همه دوست از کجا پیدا میکردم. من زود اینو بفرستم تا با سرفه ای دیگر من قطع نشدم .. بای نگفتم ... تا اومدم پست کنم قطع شدم !!!! دوباره وصل شدم.. پیوست.۱. مشکل از این پیچیده تر است .. امروز دو ساعت با تکنسین در هندوستان صحبت می کردم .. بیچاره کلافه شد.. بالاخره هم گفت کامپیوترت درایو مورد نظر را نداره.. آخه یکی که بلده بگه اگه تا حالا نداشت چطور تا به حال کار می کرد .. حالا یک دفعه مرد... الان دوباره قطع می شوم .. من رفتم.. یک مدت از شر من راحتید... من به هیچ چیزی دسترسی ندارم، با من یک وقت قهر نکنید !!!!! پیوست.۲. من الان آن لاینم حالا با اینکار به بانو پریانکای هندی در دهلی نو هندوستان ثابت میکنم که مودم درست کار می کنه و ایراد از راوتر بیشعور خودشان است. خوب من دیگه برم . اگه آقای مربوطه غر نزنه که کابل را از این وسط جمع کن ، فعلاْ آن لاینم . من رفتم . شب من خوش ، صبح شما بخیر . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 7:27 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
باید کتاب را بست باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید سیزده تا پانزده سالگیم را خیلی دوست داشتم. بهترین سالهای نوجوانی ام بود. تنها بودم ، برادر کوچکترم در عوالم کودکی بود. من تازه به بلوغ رسیده دنبال هیجان و شور بودم ، چیزی که آن روزها به سختی پیدا می شد. دخترخاله و پسرخاله ای بزرگتر از خودم داشتم. دخترخاله هشت ماه بزرگتر از من بود ، پسرخاله سه سال ، ساکن شرق تهران. پدربزرگ سالها پیش در آنجا ساکن شده بود و دو تا از فرزندانش هم در کنارش بودند. محلّه ای دنج و به قول خودشان سوپر دوپر مدرن. سه ماه تابستان را کاملاْ در آنجا گذراندم. خاله خیّاط بود و دوست باز. خانه برعکس خانه ما همیشه پر از آدم بود. یکی می آمد اون یکی می رفت. توی اتاق خیاطی دود سیگار مداوم به طرف هواکش در حرکت بود. عکس بزرگ هایده هم همیشه روی دیوار لبخند می زد. بورداهای جدید و رنگارنگ ایده های رومانتیک دخترانه مرا تقویت می کرد. همیشه قصه ای برای تعریف کردن بود.غذاهای خانه خاله همیشه بهترین بود . خاله و شوهر خاله مظلومم بهترین دستپخت ها را داشتند. نوشابه جزو لاینفک غذا بود ، چیزی که در خانه ما حق خوردنش نبود . من و دخترخاله بدجوری با هم جور بودیم. هیچ وجه مشترکی نداشتیم ، نه آن موقع نه الان ولی عجیب همدیگر را دوست داریم . دختر شجاعی بود و هست و خواهد بود. همیشه دوست پسر داشت و شجاعانه باهاشون در خیابان قرار می گذاشت و بیرون می رفت، کاری که من ترسو هیچ وقت انجام نمی دادم.لباس پوشیدنش هم هیچگاه مطابق عرف نبود. قرتی بود با لباسهای رنگی و شاد. صدایمان به شدت شبیه به هم بود و بارها پسرها به جای او با من حرف زدند ، چقدر سر به سر پسر ها می گذاشتیم.. پسرخاله ام هر چقدر از درس بیزار بود عوضش با ورزش اخت بود. در اتاقش فقط کیسه بوکس دیده می شد و نانچیکو و صدها آلت قتاله دیگر!!!! همیشه از اتاقش بدم می آمد، پر از سوسک های پرنده بود با عکسهای بروس لی . برعکس خودش مهربان بود و بهترین پناهگاه برای دخترانی مثل ما. باشگاه شیرزاد می رفت و اسم و رسمی برای خودش داشت. از کنارش که رد می شدی ، حتماْ ضربه ای مهمانت می کرد. تابستان ها بازوهای ما همیشه سیاه بودند، امّا کنارش نوارهای جور و واجور بود که برای ما می خرید. گروه wham و جورج مایکل را در آن تابستان عاشق شدم .modern talking و صدها گروه پاپ دیگر. برایم به زحمت نوشته های شعر زمزمه های بی دقّت جورج مایکل را پیدا کرد تا حفظ کنم. چقدر دوستش داشتم و دارم. پانزده ساله بودم که به آلمان مهاجرت کرد و دیگر بازنگشت ، تمام شادی ها و دلخوشی های ما هم با او به آلمان رفت.
دستم کماکان درد میکنه... بیشتر از کار با ماوس است. باید می نوشتم چون از مطلب پایین خسته شده بودم... میگم این دختره موهاش فقط شبیه من است..چقدر مو داره لامصب.... پیوست.۱. من حرفم نمیاد.. تیلا نیست .. حسن خان جان ، جان سالم به در برده ... رضا جان دوخط رفته مرخصی... یک نفر هنوز نیامده از من قهر کرده ... شدم مامان امیر خان ... امروز زیر چشمم پف کرده .. تابستان است و گرم و مزخرف... من دلم ایران را می خواهد... من دلم ایران را می خواهد.. من دلم امنیت می خواهد.... این همه دلیل آوردم بس نیست ... من حرفم نمیاد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
جهان آلوده خواب است فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ، هر بانگ چنان که من به روی خویش در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست و دیوارش فرو می خواندم در گوش: میان این همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست ! نمی دانم چند نفرتان کتاب "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ " اوریانا فالاچی را خوانده اید ، تنها می دانم که اگر بخوانید آنوقت می فهمید که بهترین ، زیباترین و دردناکترین سند تاریخی را خوانده اید. همیشه دلم می خواست فالاچی دیگری شوم که هیچگاه نشد. این روزها بیشتر احساس فالاچی بودن بهم دست داده ، دلم می خواهد برم وسط لبنان همه چیز را با چشمان خودم ببینم ، می خواهم به اسراییل بروم و وحشت مردم را با کلمات ثبت کنم . این روزها فالاچی خونم بدجوری بالا رفته است. من هیچوقت درک نمی کنم که : فکر کنم زیادی گیج زدم ... تفو ، تفو بر تو ای چرخ نیلوفری .....
پیوست.۱. اون تاریخ و اون روایت از بیخ و بن غلط است .. خوشحالم که یک نفر یعنی حسن خان جان انقدر اطلاعات عمومی بالایی داشت ( خداییش من ندارم ) که درستش را بنویسد .. اگر به طور خلاصه بخواهید این است که حسن آقای کرمانی نوشته است... پیوست.۲. مرسی از همه عزیزانی که روز زن را به من تبریک گفتند. روز خودشان هم مبارک باشد و مرسی و ممنون |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:18 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق عشق می آفریند عشق زندگی می بخشد زندگی رنج به همراه دارد رنج دلشوره می آفریند دلشوره جرات می بخشد جرات اعتماد به همراه دارد اعتماد امید می آفریند امید زندگی می بخشد زندگی عشق می آفریند عشق عشق می آفریند مارگوت بیکل یکی از بیماری های خطرناک و لاعلاج دوران ما سرطان است . سرطانی که نه می شود گفت برایش درمان پیدا کرده اند نه می توان گفت که کاملاْ بی درمان است . این روزها به درمان سرطان از راه سلولهای بنیادین بسیار امیدوار شده اند. یکی از سرطانهای رایج در بانوان سرطان دهانه رحم است که جدیداْ تلویزیون بطور گسترده ای تبلیغاتش را شروع کرده و به زنان اطلاعّاتی در این زمینه می دهند. همه ما می دونیم که برای بانوانی که رابطه جنسی دارند ، سالی یک بار تست سرطان دادن واجب است ، این تست یعنی pap تا حد زیادی سرطان را نشان خواهد داد ، امّا امروز تاکید بسیاری می شود که همراه تست پپ خود از پزشک تقاضا کنید که تستHPV هم بشوید. اچ پی وی یا human papilloma virus ویروسی است که از مردان به زنان منتقل می شود ، ویروس مورد نظر در مردان هیچ اثری نداشته و مشکلی برایشان ایجاد نمی کند . این ویروس در چرخه طبیعی خود در زنان جوان دفع شده و پاک می شود امّا جدیداْ ( یعنی فقط ده سال است ) فهمیده اند که باعث سرطان دهانه رحم می شود. در سنین پایین (زیر سی سال) این ویروس خیلی فعّال نیست امّا در سنین بالا خطرش بیشتر است. سالانه ۳۷۰۰ زن در امریکا از این نوع ویروس جانشان را از دست می دهند. من شخصاْ خانمی را می شناسم که این ویروس را گرفته بود ( شما هم می شناسیدش ، حوصله ندارم اسمش را بیاورم ) و دکتر مجبور شد دهانه رحمش را کاملاْ بتراشد. خدا را شکر در مراحل اوّلیه بود. امروزه واکسن آن هم ساخته شده است و برای جوانان زیر ۲۶ سال تزریق می شود .. اگر دختری در این سنین دارید که حتی از نظر جنسی هم فعّآل نیستند ، توصیه بر این است که واکسن زده شود. باز هم تاکید می کنم حتماْ از پزشک زنان خود تقاضای تست اچ پی وی کنید زیرا در تست سرطان اوّلیه و رایج این ویروس نشان داده نمی شود. مواردی هم بوده اند که دختر خانمی شش ماه بعد از تست سرطان معمولی و با نتیجه منفی درگذشته است. سرطان دهانه رحم را جدّی بگیرید. خوب شما را به خیر، ما را به سلامت ....
پیوست.۱. لاله جان در کامنت دونی به مطلب خوبی اشاره کرده که نمی دانم در ایران قابل اجراست یا نه... بهتر است آقایان هم این تست را بدهند که اگر خدای نکرده حامل این ویروس هستند ابتدا خودشان را درمان کنند... می دانم که تست های دیگری هم هست مثل تست کاندیدا که یک نوع قارچ است و قابل انتقال ... و فراوانی این نوع قارچ در زنان بسیار است و اکثریت هم از مردان گرفته اند و آقایانی که برای سلامتی خود و جفتشان ارزش قائل هستند ، آزمایشهای مربوطه را می دهند.. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 6:8 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیرگاهی است که چون من همه را رنگ خاموشی در طرح لب است جنبشی نیست در این خاموشی دست ها ، پاها در قیر شب است چیزی برای نوشتن ندارم و نمی دانم چه بنویسم امّا می دانم باید بنویسم.باید روی دکمه های همیشه صبور کی بردم تق تق کنم تا هر چه که به سلولهای مغزم هجوم برده اند و جا خوش کرده اند را به بیرون پرتاب کنم . شاید با بیرون انداختنشان کمی آرام بگیرم. هر چی دو رو برم را نگاه می کنم کمتر آدمی را همسن خودم می بینم که سالم سالم باشد. (البته از نظر روحی ) نسل من نسل سوخته ای است. نسل من نسل نوجوانی سالهای شصت است.. سالهای جنگ و بدبختی و سختی و مشکلات..برای هر بچه ای که تعریف می کنم ما در چه مشکلاتی بزرگ شدیم می خندد... باور کردنش مشکل است... من تجربه جنگ را در تهران دارم ، آنکه در شهرهای مرزی بوده چه بگوید... من پدرم همیشه بالای سرم بوده و برادرم کوچک بود، پس حسن که پدرش رفت و برادرش هم به دنبالش، چه بگوید.... قصّه غصه حسن امروز داغم را تازه کرد... به یادم آورد بچّه هایی که چه خسارت ها و لطمه هایی خوردند که دیگر جبران نمی شود ... آنوقت همین هم نسل های من در برابر تنها لطف حکومت شهید پرور کذایی که سهمیه خانواده شهدا را ارایه کرد ، فریاد بر آوردند و حقّشان را طلب کردند.. پس آنها چه .... آنها عزیزترین افرادشان را به خاک مملکت هدیه کردند... امروز با داستان حسن تمامی رویدادها عین فیلم جلوی چشمم آمد.... حسن جان ببخش کسانی را که باعث شدند تو در سن ده سالگی مرد شوی.... حالا بهتر نوشته های قبلی ات را درک میکنم... گفتم بهتون حسابی تلخم... حق دارید تو دلتون بگید " تو کی شیرین بودی؟ " راست میگین ... من هیچوقت شیرینی ام را با شما تقسیم نکرده ام... اصلاْ به یاد نمی آورم آخرین باری که شاد بودم کی بود... آخرین باری که دلم خواست روزها به پایان نرسند کی بود...بیچاره همسرم .. برایش بسیار متاسفم.... می دانم از زندگی کردن با یک زن به این تلخی رنج می برد... متاسفم... ببخش... تقصیر من است که همیشه حتی هنگام شنیدن داستان تولّد گریه می کنم ... دلم کمک می خواهد.. دلم به شدّت یک روانشناس می خواهد که مرا بشکافد و درمان کند... روح من آزرده است ... روح کم سن و سال مرا در سنین نوجوانی آزرده اند ... من کمک می خواهم ... کمک .... پیوست.۱. ای امّت من به من ایمان بیاورید ، همانا امام پروانه صاحب بهترین بنگاه خبرپراکنی و شایعه پردازی دنیا را دارید.. به من ایمان آورید تا در این دنیا گوشهای شما را با خبرهای داغ خود نوازش دهم.. دیدید راست گفتم زی زو جونی امروز گفته که بهش فحش خ... م... داده اند.. منم می دونستم ولی عوضش کردم به خانوادگی...و ماتزارلا ( من اسم این بشر را یاد نمیگیرم) هم اعتراف کرده به فحش دادن. من فکر کردم این جریان شایعه فحش تروریستی را فقط ایرانی ها از خودشان در آوردند نگو بابا از ایرانی ها بیکار تر هم پیدا می شوند... خوب خدایا متشکرم که مرا نزد بندگان وبلاگ خوانت روسفید کردی.. متشّکرم... پیوست.۲. قول شرف می دهم فردا اوّل صبح یک چیزکی بنویسم ولی از الان بگم کاملاْ زنانه خواهد بود ، آقایان محترم حق خواندن دارند ولی اگر کامنت ناجور بگذارند کله شان را می کنم کادو می برم برای زنشان یا دوست دختر شان.. بانوان نازنین فردا آماده یک مطلب زنانه جانانه باشید.. تا فردا ... پیوست.۳. تا سه نشه بازی نشه ... یک چیزی یادم آمد بگم... من تا بتوانم از مذهب نمی نویسم .. مذهب را نقد نمی کنم ... مذهب برای من امری است کاملاْ شخصی و اگر از زندگی در این کشور یک چیز خوب را یاد گرفته باشم این است که دین من برای من است و کسی حق سوال و جواب را ندارد و من هم این حق را ندارم... عقایدم درباره دین و مذهب بسیار شخصی است شاید اگر بگویم یک عده عصبانی شوند و عده دیگر خوشحال ... برای همین نمیگویم تا توی خماری بمانید... امّآ ... امّا اگر چیزی مربوطه به دین و پیغمبر و امامی نوشتید و من نظر ندادم ناراحت نشوید... هیچگاه نظر نخواهم داد.. اجازه بدهید این حق برایم محفوظ بماند... میخوانم امّا نظر نمی دهم..... امام پروانه ( یاد امیر مهربانیان بخیر ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 1:9 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ای کمی رفته بالاتر از واقعیت با تکان لطیف غریزه ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد عصمت گیج پرواز مثل یک خط مغلق در شیار فضا رمز می پاشد چند روز پیش خبر ازدواجی شنیدم . ازدواج دوباره خانمی بعد از ۵ سال که برایم بسیار خوشحال کننده بود. زندگی این خانم حدود یک سال از وقت و مغز من را به خودش اختصاص داده بود . روزی نبود که من حالش را نپرسم و نگران حالش نباشم. داستان زندگی این خانم جالب است . گوش کنید . روزی از روزها دختر خانمی از سرزمین من ایران عاشق می شود. این دختر عاشق پسری می شود بسیار خوش تیپ ، از اون پسر ها که دل می برند و دختر ها برایش سر و دست می شکونند. یک روزی می رسه که این دختر خانم به نتیجه می رسه که دیگه باید با این پسر ازدواج کنه و راه چاره نداره. پسر به خواستگاری میاد ، مادر و پدر دختر پسر را می بینند و به دنبال تحقیق می روند. تحقیق نشان می ده که آقا پسر قبلاْ زن داشته و طلاق داده . به دختر می گویند می گوید می دانم و برایم مهم نیست. به دختر توصیه می شه که زن سابق را ببینه و دلایل طلاق را بپرسد. نمی دانم دختر این کار را می کند یا ماموریت را به کسی می دهند !!! تحقیقات انجام می شود و دلایل طلاق اعلام می شود. پدر و مادر با شنیدنشان مبهوت می مانند. مادر از هوش می رود و به بیمارستان می رود. پدر ساکت گوشه خانه می نشسته و فقط فکر می کند. به دختر که می گویند ، همه را دروغی بزرگ می خواند.میگوید او می داند که زن اوّل زنی دروغگو و دزد می باشد. علّت طلاق را هم پسر دزد بودن زن اعلام کرده بودند. تمام فامیل برای شکستن این رابطه به پا می خیزند. یک عده ای به دنبال تهدید پسر می روند و عده ای به دنبال عوض کردن رای دختر. کار عبثی بود. دختر روز به روز عاشق تر می شد و انکارش بیشتر. انکار اینکه تنها دلیل طلاق زندگی اول داشتن رابطه نامشروع پسر با مادرش بود !!! ( پسر در سن شش ماهگی به فرزندی این خانواده در آمده بود و مادر مادر تنی نبود ) پسر داستان ما هنوز با مادرش ر ا ب ط ه دارد و این مسئله را دیگر همه می دانند. الان در حال مهاجرت به یک کشور دیگر هستند تا در آنجا در راحتی به روابط خود ادامه دهند.
پیوست.۱. می خواستم بگم من یادمه امروز هجدهم تیر است .. از صبح تا حالا هرچی خاطره از این روز دارم را مرور کرده ام.. هر بار هم دهانم تلخ شد... به امید ایرانی آباد و آزاد. پیوست.۲. ایتالیای مافیایی بی ریخت الاغ پدرسگ تیم بسیار قوی و ناز و خوشگل فرانسه را در ضربات ناجوانمردانه پنالتی برد.. تا اطلاع ثانوی هر کسی اسم تیم منحوس و بیشعور ریشوی گاو نفهم .... ایتالیا را پیش من بیاره ، شامل حال کارت قرمز خواهد شد.. الهی کله کچل زیدان نازنینم بخوره تو شکم تمام بازیکنان ایتالیا به سلامتی میمنت مبارکی زی زو نازنینم این پاطلایی مموش من برنده توپ طلایی بهترین بازیکن جام با ۲۰۱۲ امتیاز شده است... ای طرفداران ایتالیا مدتی در آب یخ بنشینید تا حالتان بهتر شود.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 6:56 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگی ...
من اینترنت ندارم... به شرکت زنگ زدم .. میگه مودم تو خراب است .. از روز اول هم خراب بوده... ( قیافه منو تصور کنید اگه عوضش کرد که آفرین.. اگه نه .. خدا حافظ تا یکسال و سی روز دیگه.. یک نفر اینجا بی ادبی می نویسه و من باید هر روز پاکش کنم.. سر جدت .. جون عزیزترین هایت ننویس.. من الان دست رسی ندارم.. خداوند الهی خیرت بدهد.. نکن... من فقط سی دقیقه وقت استفاده از کامپیوتر کتابخانه را دارم. از هفت خوان رستم رد شدم تا تونستم اصلا برسم به کامپیوتر.. حالا انگار خیرات می کنند.. خوبه ندید بدید نیستند... بعدشم هی یک چیزی می پره بیرون میگه تو الان بیست دقیقه وقت داری.. زجر کش می کنند ... اگر خبر طوفان شنیدید.. بنده وسط طوفانم.. هر روز یک چیزی خراب می شه... یک روز برق نداریم یک روز آب یک روز تی وی... ماشالله به امریکا... متاسفانه اینجا از ایران بدتره تمام کابل ها از رو تیرک های چوبی روی آسمان رد شده با کوچکترین بادی این تیرک ها سقوط می کنند و کابل ها پاره میشوند به همین آسانی... پیوست.۱. من برگشتم.. باریکلا به هر چی طلبکاره ... میگم دستت درد نکنه ! چی شد که بهت دادند.. خانمه که گفت راه نداره .. گفت خانمه را ولش کن.. اینا که چیزی حالیشون نیست.. فقط ببخشید که یک دانه آوردم ..من |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه تور ، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت ،بروم تا سر کوه دورها آوایی است ، که مرا می خواند ساعت چهار و نیم عصر است . بازی برزیل- فرانسه تمام شده و من گریانم . باورم نمیشه که برزیل بتواند انقدر بد بازی کند که ببازد. از شدّت عصبانیت گرسنه هستم. هیچ چیزی برای خوردن نیست. باید درست کنم. به یاد یک تارت گنده با یک عالمه میوه می افتم. تا بحال درست نکرده ام ولی اشکالی نداره درست می کنم . بد هم بشه اشکالی نداره من خیکی ام تا آخرش را هم می خورم. دست به کار می شوم. وسطاش می فهمم چه غلطی کرده ام. آقای مربوطه با دختر همسایه در حال چمن زدن هستند و هر نیم ساعت یک بار می آید که برای خوشگل خانمش آب میوه ببرد . خوشگل خانم هم لبی به لیوان می زنه و با غمزه موهایش را به کناری می زند و با زبانی شل می گوید : نمی خوام !!! با هم خیلی خوشند. آقای مربوطه دختر دوست است و این بزمجه هم حسابی عشوه می آد. بالاخره با بدبختی تارت من درست می شه. بماند که ژله اش زیادی در یخچال ماند و سفت شد. و وقتی بهم زدمش و روی تارت ریختم ، انگار رویش تف ریخته بودند. به شدت بد شکل شده بود !! زهره جان خیلی سعی کردم شاد بنویسم .. دیدی که آخرش هم یک گذری زده شد به ایران.. ایران ایران ایران ... تارت من شبیه همه چی بود الی این ... (عکس دزدکی است )
پیوست.۱. به یک عدد تخته نرد باز قهار نیازمندم.. به این آدرس بروید ، برنامه را داون لود کنید.. با هم قرار بگذاریم بازی کنیم.. هیچ کس برای فان بازی نمی کند و من برای پول بازی نمی کنم.. یکی اینکه از قمار خوشم نمیاد ، دوم اینکه من خسیسم و پول به این چیزا نمی دم.. اگر کسی پیدا بشه که در راه رضای خدا با من بازی کنه و بعد با پول با دیگران ، خیلی عالی میشه.. در ضمن من بازیگر خیلی خوبیم.. از بچگی آموزش دیده ام ، خانواده ام تو این کار بوده ، همسایه ها این کاره بوده اند، مدرسه این کاره بودم ، خلاصه خیلی کاردرستم.. جون من یکی حاضر بشه.. اصلا خودم یادتون میدم.. پیوست.۲. خدا اگه می خواد به من بچه بده یکی بده که این شکلی قر بده و برقصه .. برید ببینید مثل من اول سه چهار تا " برو گمشو " بهش بگید بعد یک دفعه بلند بلند قربون صدقه اش بروید.. پیوست.۳. بلاگفا الهی دق بکنی با این کامنت دونی ات .. اه اه اه اه .. نمی تونم کامنت بگذارم.. حالم گرفته .. ببینم چرا هیچکس به من نگفت بازی امروزه ؟؟؟ من رفتم رژه جشن استقلال بازی از دستم دررفت . الان خواندم ایتالیا بردم.. اه.. حالم بهم خورد... یکی بگه خوب بازی کردند یا بد ؟ بی غرض بگین... یک چیزی درست کردم روم نمیشه بگم ... الان هم بساط چیپس و قاقالی را برداشتم داریم می رویم آتش بازی ببینیم...( فعلا که قهرم اول باید آشتی کنم سلام به همگی من الان آمدم یعنی ارتباط اینترنتی ام الان وصل شد ... طوفان دیشب صاعقه خورده بود به کابل تلویزیونی.. من امروز نه ماهواره داشتم نه تی وی نه اینترنت... هوا هم بارانی و دلگیر.. شانس نداشتید که خود کشی کنم... من برم بازی را ببینم بر میگردم.. من که از رو نمی رم .. الان دهمین بار است که هی پیست می کنم.. رو تو برم.. من از رو رفتم .. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن همه گان راه گرامی ِ آزادی را می شناسند حسد جان را نمیگزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمیکند من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن چنین است دنیای رویای من ! دیشب بالاخره دلش را پیدا کردم و بعد از مدّتها فیلم " هتل رواندا " را دیدم. نمی دانم چگونه طاقت آوردم و دیدم ولی بالاخره تمام شد. داستان واقعی ماجرای هتلی است طی قتل عام بزرگی در رواندا سال ۱۹۹۴ . فیلم هتل رواندا هولوکاستی را در دوازده سال گذشته نشان می داد ، تنها با این تفاوت که رسانه و دولت های غربی به آسانی از آن گذشتند. دیدن صحنه ها هر چند هم که فیلم بود بسیار دردناک بود. پیوست . ۱... عکس را برداشتم روا نبود تولد پروین بانو خانم جان با این عکس تقارن پیدا کنه... پروین خانم جونم تولدتون مبارک
به به به به .. یامی.. تولدتون مبارک ... صد سال به از این سالها... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385ساعت 6:52 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
یک نفر دلتنگ است یک نفر می بافد یک نفر می شمرد یک نفر می خواند زندگی یعنی : یک سار پرید یک نفر دیشب مرد "مخصوص نسرین بانو و پروین خانم نازنین برای دلتنگی شان " این روزها خیلی دلتنگم . دلتنگی ام دیگر عادی شده . فصل تابستان است و من دلتنگ وطنم. دلتنگ دیدار مادر ، پدر و برادر نازنینم. دلتنگ دیدار یاس بانو . دلتنگ دیدار دوستانم . دوستان خوبی را در ایران جای گذاشته ام. از آن دوستی ها که همیشه می شود رویشان حساب کرد ، بی محاسبه ، بی منفعت ، بی دغدغه . تنها فامیلم هم از اینجا رفتند ، حسابی بی کس شده ام. اشکال نداره این نیز بگذرد. دوست زمانی داستان این نیز بگذرد را برایم تعریف کرده بود و بهم یاد داده بود که همیشه بگویم این نیز بگذرد. خودت هم که گذشتی .. ( مال همان روزهاست ) ببینم حالا شما می روید دستشویی همسرتون هم میاد تو ؟ راستش را بگید. اگه دوست داشتید با اسم مستعار بگید. من عمراْ بگذارم کسی وارد دستشویی بشه. هنوز هم یاد این گفتگو می افتم می خندم. تصور صحنه اش خنده دار ترین صحنه هاست !!!!
اگه مطلب زیادی توالتی شد ببخشید . اصلا رو مود نیستم. راستی اگر کسی باز هم بوچلی می خواهد بگه یک دفعه همه را با هم بفرستم.. اگه آهنگ خارجکی دیگری هم می خواهید بگویید. امکانش هست که داون لود کنم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 7:50 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ما هسته پنهان تماشاییم ز تجّلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم در حال دیدن تلویزیون هستم .از پنجره کوچک هال نوری به درون اتاق می تابد. به گمانم نور ماشین های در حال حرکت است. به تماشای تلویزیون بر می گردم. دقایقی نمی گذرد که نوری دیگر با شدّت بیشتر و غرّشی نه چندان بلند از دریچه به درون می آید. رعد و برق است. باز هم تابستان شد و فصل رعد و برق و طوفان و باران. برای بچّّه تهران، تابستانی بارانی نامفهوم است. تابستان ما یعنی خشک سالی و باران نباریدن ! بر عکس این جا. از رعد و برق خوشم می آید . دیدن رعد همیشه مرا شگفت زده می کند. به بالکن می روم. از ترس خشک شدن خودم را به زیر سقفی می رسانم.باران هم شروع شده . می نشینم و تماشا می کنم. صدای غرش از هر طرفی به گوش می رسد. شمال ، جنوب ، غرب و شرق . یک جا نیست انگار همه جا می غرّد . نیم ساعتی می نشینم و سعی می کنم عکسی بگیرم. نمی شود ، دوربین مخصوص می خواهد. زمان رعد فلش کار نمی کند. اه . باز هم می نشینم . صداها بلندتر می شوند. انگار نزدیک تر می شود. دیگر می ترسم. صداها ترسناک شده اند. باران هم تندتر شده است. دیگر شباهتی به باران ندارد ، شبیه باران فیلم های ایرانی است که با شلنگ آب بر سر هنرپیشه می ریزد. باران به درون بالکن هم می ریزد. غرش رعد یک دقیقه هم نمی ایستند ، پشت سر هم می غرد ، می غرد ، می غرد . احساس نا امنی می کنم ، به درون خانه می روم. آقای مربوطه نشسته است. او هم در حال غرش است. از بیرون رفتن من در هنگام رعد و برق ناراحت است. عقربه های ساعت کماکان یکدیگر را دنبال می کنند. غرش نزدیک تر می شود. انگار بالای سرمان است. صدایش دیگر عصبی ام می کند. بر می گردم به روزهای قدیمی ، روزهایی که نیستند ولی یادش تا ابد در کوله بار خاطرات جا خوش کرده اند. صدای آژیر خطر در گوشم می پیچد. .... علامتی که می شنوید معنا و مفهوم آن این است.... . سردم است . صدای بمباران می آید ، بابا میگه نترس ضد هوایی است . گوش بده ، گوش بده یعنی ما پیروز شدیم ، من یازده ساله ام ، با ترس به بابا می چسبم . می گم دروغ نگو . میگه خودت گوش بده. رعدی نزدیک خانه به زمین می خورد. خانه می لرزد . از ترس به آقای مربوطه می چسبم. نگاهی می کند و می گوید: هیکل مند ترسو !!! برعکس همیشه ناراحت هم نمیشوم. دقیقتر گوش می دهم . انگار بابا راست می گه . فقط ضد هوایی است . ما پیروز شدیم. راستی ! اگه پیروز شدیم پس چرا هر شب به ما حمله می شه !!! می خواهم بپرسم ولی بمبی به زمین می خورد. خیلی وحشتناک است. هر کی به گوشه ای پرت می شود. مامان جیغ می کشه . گوشهایم را میگیرم . درد میکنند.بابا بلندم می کنه و میگه دیدی ما پیروز شدیم !! در عالم بچگی شجاعت بابا برام صد برابر میشه. بابام منو از همه چیز محافظت می کنه .بقیه شب را در راهرویی تنگ بر روی زمین سپری میکنم. پیوست.۱. اگر حوصله داشتید اینجا را بخوانید . باران همیشه رحمت خدا نیست ، گاهی به بلای آسمانی بدل می شود. الان خیلی از مناطق در معرض خطر سیلاب قرار گرفته است.خیلی از خانه ها هم تخلیه شده اند. شهر واشنگتن به حالت نیمه تعطیل در آمده است. تمام خانه را بوی رطوبت برداشته. اگر دیدید دختری روی آب افتاده داره دست و پا می زنه ، یقین داشته باشید منم . نجاتم بدهید ثواب داره !!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم شاید بهتر آن باشید که دست به دست یکدیگر دهیم بی سخنی دستی که گشاده است می برد می آورد رهنمونت می شود به خانه یی که نور دلچسبش گرمی بخش است مارگت بیکل (ترجمه : احمد شاملو) چندوقتی می شد که دلم می خواست از بچّه داری ایرانی از نوع خارجکی اش صحبت کنم و البته بالاخص این موجود مورد بحث قبلی . راستش را بخواهید دلم می خواهد ادامه اش بدهم. بلاهایی که این پسر بر سرم آورده سنگین تر از یک مطلب است !!! کودکانی که در امریکا تربیت می شوند اکثریتشان بچّه هایی لوس و ننز هستند مخصوصاْ اگر پدر مادرهایی داشته باشند که از ذوق حلیم در دیگ افتاده باشند. وقتی به اینجا می آیی اوّلین چیزی که هنگام روبرویی با بچه بی تربیت می بینی توضیح مادر است که اینگونه می گوید : عزیز جان ! اینجا امریکاست اگر بچّه را بزنی پلیس می گیرتت !! بعد که کمی بیشتر زندگی می کنی ، می بینی که نه بابا ، امریکایی کودکش را تنبیه می کند و تربیت می کند فقط این قانون شامل حال ایرانیان ماشالله همیشه غربزده ماست که از ترس پلیس ،کودکشان از آن ور بام می افتد پایین !!! یکی نیست بگه : خانم تربیت که چلپ چلپ کتک زدن نیست ! شما هم که ماشالله این همه برنامه است می بینی ! عوض غیبت و چشم و هم چشمی و به ایران زنگ زدن و چسی آمدن یک کم با فرزندت حرف بزن و کودکت را تربیت کن. یک کم به این دکتر هلاکویی عشق من فکر کنید ، پدرش دراومد انقدر به ننه باباهای ایرانی حالی کرد که به کودکان بها دهید ، تشویق کنید و درست تنبیه کنید ، درست !!! یک توضیح : پروین خانم عزیزم ، اگر باور دارید که من اغراق نمی کنم ، پس حتماْ دور و بر من اکستریم ها وجود دارند ( بماند که من اصلا با تعداد زیادی معاشرت ندارم !!) من این پسرک را به هیچ وجه تعمیم نمی دهم چون کاری درست نیست و اگر همچنین کاری کردم اشتباه بوده. به نظر من این مورد استثنایی است امّا هر بچّه ای با این مادر این گونه خواهد شد. من با نظیفه پنج سال است که رفت و آمد دارم ولی تا وقتی که به درون خانه ای نفوذ نکنید از جزییات آن خانه با خبر نمی شوید. چه بسا انسانهایی با این خصوصیت دورو بر خیلی ها هستند ولی متوجه نمی شوند. درباره این پسر هم متاسفانه یا خوشبختانه من به کلمات و حرفهایی که از دهن مردم بیرون می اد خیلی فکر می کنم. شاید باشند مادران دیگری که این گونه کودکان خود را توجیه می کنند ولی باز هم میگم من قصد تعمیم ندارم. ایشون برای خودش شاهکار است. در ضمن نظرها نسبی است من خانواده های بسیاری را در آن تولد دیدم که کودکانشان با بچه های این خانواده دوستی می کنند و مشکلی هم نداشتند. چه بسا من اگر فرزندی داشتم اصلا بچه من رنگ این پدیده ها را نمی دید. درباره بی ادبی بچه های اینجا باز هم پروین خانم جانم من فکر می کنم تربیت بعضی از پدر و مادر می لنگد بدجور هم می لنگد. چطور ما کودکان امریکایی را می بینیم که سلام می کنند و بسیار هم با ادبند. به نظر من تنها دلیل بی ادبی بچّه های ما مشکلات تربیتی خانواده شان است.
پیوست.۱. این پتیشن اعتراض به حضور سعید مرتضوی در شورای حقوق بشر در ژنو می باشد. لطفاْ لطفاْ حتما ْ باید امضایش کنید. حتی اگر به همه چیز بی اعتنا هستید ، امضایش کنید. اگر منصف باشید امضایش می کنید. می دانم . باور کنید از تغییر نام خلیج فارس مهمتر است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 6:27 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||