تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند

با دوستی عزیز مشغول گپ زدن درباره هم میهنان مرزنشینمان در....... بودیم که به یاد خاطره ای از یک هموطن افتادم ، خواستم برایش تعریف کنم دیدم بهتر است بنویسم .
یادم نمیاید چه سالی بود .. (تا بحال حتماْ فهمیده اید که من حافظه بسیار بدی دارم) ولی حداقل ده سال پیش بود، پسر خاله من در یکی از شهرهای آن خطه مشغول کار ساختمانی بود. سرمایه از یک خان منطقه و کار از ایشون. اسم پسر خاله را می گذاریم کوشا چون برازنده اش هم هست. خلاصه کوشا خان که برخلاف همسن هایش اهل کار و تلاش است از شمال تهران یک راست میره تو شهری که جز بومی ها بقیه اکراه داشتند بروند. کوشا هم خانه کسی می شود در خانه ای که کمتر کسی رغبت زندگی می کند. یک سالی گذشت و ما هر بار مشتاق آمدن او و  شنیدن داستان های خنده دارش از توالت همیشه گرفته و بالا آمده آنجا تا هم خانه ای همیشه خمارش بودیم. یک روز گرم تابستان بود که مامان طبق معمول پس از حرف زدن با خواهرانش گوشی را گذاشت و به من گفت امروز مهمان داریم. گفتم کی ؟ گفت: مهمان های کوشا از ... آمده اند می خواهند بروند دکتر . قابل عرض اینکه منزل ما نزدیک یک دکتر تشخیصی بود و دکتر دوست ما ، پس همه اول خانه ما بیتوته میکردند. یک ساعتی نگذشته بود که زنگ را زدند ، از پشت پنجره نگاه کردم دیدم یک عدد کوشا بدنبالش یک خانم مانتویی بدنبالش یک گلوله نارنجی آمد تو. بدجوری چشم را می زد. همه آمدند تو و کوشا با همان خنده مسخره همیشگی گفت : خاله جان (اشاره به توده نارنجی) ایشون شازده خانوم و ایشون هم ندیمه. من و مامان با قیافه های چپ و چوله نگاهی به هم کردید و مامان خیلی محترمانه انگار پرنسس موناکو جلوشه گفت بفرمایید داخل. یک نگاهی به کوشا کردم دیدم داره می ترکه.شازده خانوم کله اش را تکان داد (دریغ از یک سلام) رفت جلوس کرد و ندیمه خانم هم کنارش. خلاصه دردسرتون ندم ، ایشون دختر خان بزرگ منطقه بود که برای درمان همراه کوشا و هفت هشت تا گردن کلفت و البته ندیمه به تهران آمده بودند. دکتر نامرد به مامان گفته بود امروز سرم شلوغه بگو ساعت 5 بیایند. یعنی دو سه ساعت الافی در منزل ما . من خیلی سعی کردم با شازده حرف بزنم ولی اصلاً محل من نگذاشت که تو دلم گفتم : برو گمشو دختره خر! دیگه بمیری هم باهات حرف نمیزنم. اما مامان من از پشتکارش کم نکرد و در عرض سه ساعت اطلاعاتی کسب کرد که ساواک هم عمراً از مجرمین بتونه بگیره. چنان مخ ندیمه را چلانده بود که فکر کنم دو سه سالی گیج می زده!! فهمیدیم که ندیمه خانم در واقع ندیمه نیست از اهالی محل است و همه از خدمت گزاران خان. سال آخر لیسانس مامایی بود و دانشجوی ممتاز. در یک شهر دیگه درس میخواند ولی چون خانم والا (مامان جون شازده پیزوری) دستور داده بودند که در معیت دخترشان باشند ایشون نه نیاوردند و درس و دانشگاه جهنم!! شازده هم یک شوهر پولدار وکیل داشت در انگلیس که نفهمیدیم چطور شده با داشتن دو فرزند می خواست طلاق بگیرد( تقصیر ندیمه بود که اطلاع کافی نداشت) ندیمه میگفت شازده خانوم گفته بچه ها را هم می دهد به پدرشان . دل خوشی از بچه ها ندارند (بچه ها ده و پنج ساله بودند) شازده خانوم خواستگار خوبی از یک طایفه دیگر داشت که می خواست زنش شود. می خواستند گواهی پزشک زنان بگیرند طلاقش را بگیرند(چه جوری با دو تا بچه گواهی بگیرند را من نمیدونم ). شازده خانم تا وقت دکتر یک کلمه با ما حرف نزد (کسرش می آمده) بعدش کوشا که دید این اینطوره گفت حالش را می گیرم صبر کنید. به شازده گفت من جایی کار دارم شما را هم نمیتوانم تنها بگذارم . شازده هم با کرنش نشان داد که می رود. کوشا هم این ها را تا میدان انقلاب برد و برگردوند . موقع برگشتنشان من سوار دوچرخه بودم که دیدم شازده به چنان نفس نفسی افتاده که الان می میره، ولی در حال مردن هم محل ما نگذاشت. مغرور . اون روز که تمام شد ولی نگهداری شازده افتاد گردن کوشا . شازده در اطاق دخترخاله اطراق میکنه و دخترک را از اطاقش بیرون میکنه . بیچاره حتی برای لباس عوض کردن که در می زده گاهی درش را باز نمیکرده. غذا هم اگر باب طبعش نبوده بشقاب را کنار می زده. سه روز تهران بودند و خاله مهربان کفری از بی ادبی شازده خانوم. روز آخر کوشا گفت : من حال اینو می گیرم . می اندازمش تو دریا که کوسه ها بخورنش.
ما هیچ وقت نفهمیدیم شازده خانوم طلاق گرفت یا نگرفت ، زنده است یا کوشا او را کشته است ؟!!! هر چه است شازده عوضی بود.
توضیحات زیاد بود ولی خلاصه کردم که حوصله تان سر نرود. گذرتان به آن خطه افتاد به شازده خانوم ما سلام برسانید.


 

پیوست.۱. برای یکی از عزیزترین دوستانم اینطور به نظر رسیده که من به این خانم توهین کردم در صورتیکه خدا شاهده قصدم توهین نبوده ، شاید چون وقتی خاطره ای به یادم می آید و می نویسم خیلی احساساتی می شوم ، اینطور برداشت شده ولی به خدا این نیست نوشتنم اصلا مقایسه فرهنگی یا قبیله ای نیست . نقد فردی بود . شخصی بخاطر داشتن امکانات بیشتر خود را برتر از بقیه تصور میکند. پاسخم به دوست عزیزم را اینجا می آورم:
خواستم از توهین هایش بگم ولی گفتم نظر مردم بد میشه. اشکال از من بود که ننوشتم . من هم آدمهای کم رویی را میشناسم که از ارتباط با مردم عاجزند . آدمهایی را هم دیده ام که فرهنگشان این گونه القا میکنند که بی ادبند در حالیکه نیستند. شاید بهتر بود که می نوشتم که ندیمه خانم هر روز به خاله ابراز می کردند که شازده خانوم میگن خانه تان بو میدهد! امروز مرغ درست نکنید از مرغ خسته نشده اند! یا به دخترک بیچاره خاله چه ها که نگفته!! ... خانم عزیزم اگر کسی غذا را نخورد خوب در آن حرفی نیست ولی یک بار بخوره ولی دفعه دیگه اش انگشت بزنه بعد بره کنار، بدون هیچ حرفی بره تو اتاق درش را ببنده به ندیمه بگه بگو برام چلوکباب بگیرند اون دیگه به خدا زور داره.
کوشا هم بخاطر شراکت و مسایل مالی هیچی نمی گفت و سعی میکرد که همه چی مسالمت آمیز پیش بره. این خاطره من خاطره قبیله ای نیست خاطره ای شخصی است چرا که ندیمه هم از همان طایفه بود اما به زلالی آب ، که به دستور خانم والا (نه از روی ترس بلکه احترام، چون می گفت از لحاظ مالی خیلی به خانواده اش کمک کرده اند) راهی سفر و خدمت به دردانه خانم شده. نقد من نقدی شخصی بود از آدمی که به شدت خودخواه و از خود متشکر بود .
راستی یادم رفت شازده خانوم دو تا داداش داشت . بعدها در یک مهمانی شرکت کردند خیلی هم دوستانه و آدم وار بودند تازه کلی هم رقص محّلی کردند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 6:28 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

اندیشه : کاهی بود، در آخور ما کردند.
تنهایی: آبشخور ما کردند
این آب روان ، ما ساده تریم . این سایه ، افتاده تریم .
نه تو می پایی ، و نه من ، دیده تر بگشا . مرگ آمد، در بگشا.

بچّه که بودم گذر زمان و عمرم را با آدمهای قد بلند اندازه می گرفتم. هر دفعه که پیش پدرم یا عموها قرار می گرفتم خودم را اندازه می گرفتم که چقدر بلندتر شدم و چقدر عمر کرده ام. نمیدانم چرا انقدر سن و زمان و روز تولّد برای من مهم است؟!! تمام بهمنی ها این طور هستند ؟!! خلاصه حالا که دراز شدیم و دیگه دراز تر از این هم نمیشوم ، دیگر مقایسه عوض شده .الان چند سالی هست که اینها شده اند خط کش عمر بنده :



این بچّه هایی که بالا  می بینید ، خانه پشتی ما زندگی می کنند. (کیفیت بد عکس بخاطر توری پشت پنجره است )  در این خانه  دو دختر با اون اژدهای دوسر (اون سگ خر) زندگی می کنند: دختر خوشگله بالای تاب و دختر موقرمز خیکی و اون سگ دالمیشین خر.  شش سال پیش که من آمدم اون خوشگل اون بالا که هنوز اسمش را هم نمیدانم ، خیلی کوچولو بود ولی الان ماشالله برای خودش پهلوونی شده. این دخترها را من تابستان به تابستان می بینم. بابای فوق العاده بداخلاق موقرمزشان برایشان این تاب را خریده ولی این بیچاره ها هر روز نمی توانند بیرون بیایند. تا اونجایی که من فهمیدم مثل سگ از باباهه می ترسند. سال اولی که آمده بودم همش در حیاط می پلکیدم ( حیاط که چه عرض کنم بگو خیابان، همه آدم را می بینند ) و مامانشان گاهی می آمد یکی از این دوتا را می چرخاند شاید چند تا جمله هوا چطوره ؟ هوا بده یا هوا خوبه بین ما رد و بدل شده . نه هیچ وقت از من دعوت کرده برم نه به من لبخندی زده . حالا اگه ایران بود من الان عروسی خواهر زاده دختر عموی مامانشم رفته بودم !!! 
این دوتا خانم الان شده اند خط کش من ، هر سال که می بینمشون قد کشیده اند و بزرگ شده اند با خودم می گم : دیدی پروانه ، خر پیر شدی رفتی. دیری نمی گذره که قد خودم هم میشوند، اونوقت فکر کنم باید با بچّه هایشان خودم را اندازه بگیرم!!!
یک کم درباره سگ الاغشون بگم : میدونید که تنها نژاد الاغ سگ ها همین خال خالی ها هستند که کمترین خصوصیت آداپته شدن با انسان ها را دارند . این سگ کره خر به اسم پچس patches  ( داشته باشید که من از همه اعضای خانواده فقط اسم این دیوانه(با عرض معذرت از دیوونه جون) را می دانم !!!)  یکی از دیوانه ترین سگهای عالم است. این الاغ را هرگز نباید توی حیاط تنها بگذارند چون بیشعور نمی دونم چه مرگش میشه ، اگه کسی را ببیند که اونور خیابان راه می ره چنان پارسی راه می اندازد که خدا می داند بی وقفه پارس می کنه تا یکی میاد صداش می کنه و می بره تو. تا الان هم که زنده است مدیون منه چون آقای مربوطه صد بار خواسته به پلیس زنگ بزنه بیاد این دیوونه مجنون را ببرند من نگذاشتم (بماند که عین سگ پشیمانم!!) هیچ کس جرات نداره که تو حیاط بیاد  چون این روانی محل را میگذاره روی سرش. جالبیش اینجاست که هیچ کس هم اعتراض نکرده ( شاید هم کرده ، اینجا که کسی با کسی حرف نمی زنه ) تنها کسی که حریفش می شه باباشه که بهش نگاه می کنه این خر الاغ خودش را خیس میکنه . خودم یکبار شاهد بودم که جای نامربوط پوپو کرده بود ، باباهه گردنش را چلاند و مجبورش کرد پوپوی خودش را نمیدونم بو کند یا بخورد (خلاصه نزدیکش اون بی ناموسی ها، این بدبخت را یک بلایی به سرش آورد!!!) و نفر بعدی که حال این خره را می گیره یک کره خر بزمجه است که سمت راست عکس روی تاب نشسته . یک دیوانه دیگر که خودش هم یک سگ داره ( انقدر گله که حد نداره ) فکر کنم فامیل است چون اینجا خیلی پیداش می شه. وقتی کسی حواسش بهش نباشه گردن پچس را می گیرد می چلاند و اون خر هم زوزه میکشه . فکر می کنم یک بلایی سرش آورده که این طور میکنه. هر چی هست دمش گرم من که راضیم خدا هم از او راضی باشه !!! دو تا عکس دیگه می زارم ببینید رفیق شکنجه گر من چقدر شرّ است .

آویزان است


خورد زمین . غصه نخورید ، نگاه کنید هیچ کس محلش هم نمی گذاره .  همیشه کارش همینه . هیچیش هم نمیشه از بس شرّ است.  اون سگ خر کجاست ؟!!!!

ببینم شما هم مثل من خط کش عمر دارید ؟

پیوست.۱. همین الان با خبر شدم پوپک گلدره بازیگر جوان و نازنین سینما پس از هشت ماه اغما درگذشت. اشک هایم را نمی توانم کنترل کنم، پوپک را خیلی دوست داشتم .همیشه انرژی فوق العاده اش را تحسین می کردم. ایران که بودم شنیدم تصادف کرده و در کما ست. الان داغونم. خیلی جوان بود ، جوان. پوپک عزیز روحت شاد. دلم برای مامانت می سوزه خیلی ........... بمیرم برای دل شکسته ات.
مرگ پایان کبوتر نیست پوپک را به خاک سپرده اند. خوشحالم که مادرش درک بسیار بالایی از مرگ فرزندش دارد.

پیوست.۲. از خط کش گفتیم ، بدنبالش مرگ آمد حالا خبر تولد دارم. فرزند تام کروز (جگر قدیمی من) بدنیا آمد. خبر خیلی مهمی نیست ولی اسمش را گذاشته سوری و اعلام کرده به عبری میشود شاهزاده و به فارسی میشه رز قرمز. من خیلی بی سواد نیستم ولی تا حالا نشنیده بودم و برایم جالب بود. سوری خانم خوش آمدی. راستی من الان به شدت با جگر قدیمی ام چپ افتاده ام . میخواهم سر به تنش نباشه ، ولی هنوز هم فیلمهایش را تا آخر نگاه میکنم ، چه کنم ذلیل عشقم دیگه !!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

اسامی برخی از وبلاگ های فارسی:

- تعطیل است سوال نکنید
- خالی شو از ابر یا من
- دنیا دوروزه یک روزش هم جمعه است
ـ کسی که کشته نشد از قبیله ما نیست
- قند با روغن اوف چه طعمی داره
- می سازمت دولاب
- boys good
- به وبلاگ شاخه خشکیده ی عشق خوش آمدید
- سگ شدم
- خرس های قهوه ای دیوونه
- خر میخ چه
- خانم کپی
- سلاخی می گریست دل به قناری های کوچکی
- اس ام اس های مزخرف
ـ ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸
- معنی شعر اخبار بیوگرافی آیا می دانستید
- ............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 7:32 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

امروز ...... بگذارید ببینم چندم است ؟ !! ۱۶ فروردین است و من به این فکرم که سال جدید چه زود گذشت. مثل برق و باد. توی این مدت یک اتفاق خوب افتاد و من اعتیاد به اینترنتم درمان شد. دیگه به ندرت پیش این کوفتی می نشینم.( هنوز هم خانه دار و کدبانو نیستم ولی کمتر اینجا می آیم) عکسهای مسافرت را حتماً در فرصتی مناسب خواهم گذاشت.

 گوشاتونو آماده کنید .سیزده بدر امسال من از اون سیزده هایی بود که خاطره اش همیشه با آدم می مونه و از یاد نمیره. بنده تمام هفته ای که از مسافرت آمده ام مریض بودم و گوشه ای خوابیده بودم. الان هم خیلی خوب نیستم ولی خدا را شکر که بهترم. خلاصه روز سیزده بدر ما از ساعت ۶ و نیم صبح با صدای زنگ تلفن شروع شد:
-الو بفرمایید
-سلام آقا.... بدو آتیش گرفت
- سلام چی آتیش گرفت ؟
- فر، فرمون آتیش گرفت .
- اومدم آقا اومدم.............
همسایه ایرانی ما صبح زود تصمیم میگیره که برای سیزده بدر پیتزا داغ کنه یا بپزه !!!!!   ماشالله به جونش می زنه فر را آتش می زنه. خلاصه آتش خاموش شد و اونا رفتند به خوشگذرانی ، پروانه رفت دوباره خوابید و آقای مربوطه هم رفت دنبال کاراش. این جانب بعد از ساعاتی که بیدار شدم گفتم به خودم حالی بدم و برای خودم تخم مرغ درست کنم. تخم مرغ داشت می جوشید و من تو تی وی غرق شده بودم که صدای انفجار آمد ، دو دقیقه بعد که حالم سر جاش آمد دیدم بله تخم مرغ نازنین سیزده من ترکیده و نصفه آشپزخانه تخم مرغی شده  اومدم ظرفش را کنار بگذارم گذاشتم رو کابینت که دیدم یک صدای جیزی آمد نگو لایه روی کابینت را هم سوزاند. با هر صدای جیلیزش رو ح من هم جیلیز میکرد آخه اینا عشقای آقای مربوطه هستند و  اگر خراب بشوند دیگه هیچی. حالا خر بیار و باقالی بار کن. با این حال خراب، تمیز کاری کردم و دوباره از رو نرفتم یک تخم مرغ دیگه برای خودم درست کردم و زل زدم به لکه سوختگی روی کابینت!!! تا ساعت ۲ یللی تللی کردم تا آقای مربوطه آمد و از من ناهار خواست، درکمال کم رویی اظهار بی غذایی کردم و ایشون هم که زن ذلیل اصیل گفت غصه نخور می ریم بیرون . به یک رستوران رفتیم و طبق معمول بدترین غذای اونجا را ما انتخاب کردیم. من و آقای مربوطه غذا انتخاب کردن بلد نیستیم انقدر جزییات را می خوانیم که اصل از یادمون می ره ، همیشه گشنه از رستوران می آییم بیرون. تنها خوبی غذای ما این بود که من برای اولین بار مارگریتا خوردم !!! انقدر شیک بود به خدا . عکسش را پیدا کنم می گذارم اینجا. بعد هم قسم شدیم که دیگه رستوران نریم چون خیلی گاگولیم!!
قرار سیزده بدر مان این بود که عصری برویم دنبال یکی از خانمهای آشنا ( این خانم هر کدام از بچه هایش یک جا رفته بودند ) و با مادر شوهرش که پیرزنی ناز است برویم واشنگتن دیدن شکوفه های گیلاس. آقای مربوطه خسته بود و من مشروب خورده رانندگی را به عهده گرفتم. حالا هی به همه میگه نمیدونید این خانم چی خورده.!!!  رسیدیم دی سی ولی رانندگی تو دی سی عین رانندگی در تهران است و من واقعاً بی صلاحیت !! داشتم کنار خیابان چشم چرانی می کردم که ماشین روبرویی ترمز کرد و من بدبخت از فریاد آقای مربوطه چنان ترمزی کردم که خانم پیرزن که پشت من نشسته بود از جایش بلند شد و  افتاد رو سر من !!!!  بیچاره با بدبختی برگشت سر جاش و حالا آقای مربوطه از یک طرف هوار می کشه از طرف دیگه خودم خجالت می کشم که سر این بیچاره چه بلایی اومده ،کمی مکث کردم ، نفس عمیقی کشیدم و چنان دادی کشیدم که همه غلاف کردند. از خانم پیر نازنین هم یک عذر خواهی کردم ، همونجا ماشین را پارک کردم و ماشین را به آقای مربوطه دادم. (تنها کار عاقلانه آنروزم همین بود) یک ساعتی طول کشید که تونستیم پارک کنیم ولی نزدیک غروب بود و میشد چند تا درخت را دید زد. یکی از چیزهایی که خیلی ناراحتم کرد این بود که بیشتر هندی ها شاخه های درخت را شکسته بودند به یکی شون چشم غره رفتم ، به هندی بهم فحش داد . آخه بابا اسم ایرانی ها بد رفته بیاید این هندی ها را ببینید صد رحمت به ایرانی ها. چند تا عکس گرفتم براتون می گذارم. در راه برگشتن هم دوباره حالم بد شده بود و نمی تونستم بنشینم. بیچاره مهمانهایمان !! هم جانشان را بالا آوردیم هم سرشان داد کشیدیم. بیچاره پیرزن هی میگفت گردنم درد می کنه و ما جرات نمی کردیم بهش بگیم بابا خوب  پرت شدی جلو! شانس آوردی که زنده ای!!! قسم خوردم دیگه تا آقای مربوطه هست رانندگی نکنم. مخصوصاً وقتی هم مریضم هم الکل توی خونم است!! ( روم نشد بگم ولی تو اتوبان یک ترمز شدید دیگر هم داشتم!!) توی راه یک ماشین چپ کرده بود ، خوشحال شدم که من این کار را نکردم!!!
در کل سیزده خوبی بود ، من به نحسی اعتقاد ندارم و هر چی سرمون می آد نتیجه کارهای خودمان است.
 واشنگتن دی سی شهر قشنگی است مخصوصاً شکوفه های گیلاسش که خیلی هم معروفند. هشتاد درخت هستند اهدایی دولت ژاپن به امریکا . چند تا از عکسهایی را که گرفتم برایتان می گذارم. راستی دوربین را که خریدم، کلی عکاس شدم !!!!!  

عکس از روی پل



یادبود جفرسون از این ور دریاچه


منظره شکوفه ها از دور



این غروب را خودم خیلی دوست دارم

تا سیزده بعدی همگی شاد باشید. (جلال جان من جایی نمیرم)

این عکس شکوفه تقدیم به پروین خانم چون خیلی از شکوفه ها خوشش آمده

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 8:37 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

برگشته ام ولی حرفی برای زدن ندارم. یک جورایی با کامپیوتر بیگانه ام. وقتی دل مشغولی داری و عزیزانت دوروبرت هستند چه احتیاجی به دنیای مجازی! از اینکه دوباره تنها شدم ، سرخورده ام. باید فکری بکنم، حتماْ فکری خواهم کرد. زندگی ارزشش بیشتر از این حرفهاست.

یک هفته با این دو تا وروجک بودم و شیرین زبونی شنیدم. لحظه آخر هم التماس خاله نرو ، خاله نرو.  غربت به چه بها ؟!! مادرشون می گفت این چه زندگییه ؟ بچه ها باید شاد باشند و لذّت فامیل را ببرند. راستی میدانیم با زندگی در غربت چه دلخوشی هایی را از بچّه هایمان می گیریم. دختره صبح به مادرش گفته پاشو بریم خاله را پیدا کنیم!!! هنوز آمادگی برگشتن را ندارم. تا بعد خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 8:39 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |