|
|
|
|
|
من چه سبزم امروز
حدوداً یک ساعتی نگاش کردم .به نظرم خیلی قشنگ آمد , مخصوصاً اون تک درخت. بلند. البته از این تیره تر بود و بارون می آمد . این عکس را بعدش گرفتم که با شما هم تقسیم کنم.تازه شم ساعت نه که زنگ زدیم اداره برق نمیدونستند . یعنی هیچ کس زحمت به خودش نداده بود زنگ بزنه. ساعت 12 ظهر برق آمد . توی این شش سال این دفعه دهم است . تازه ما منطقه خوب هستیم . بیچاره مریلندی ها حداقل سالی یک هفته یا بیشتر برق ندارند. از این به بعد من به شما اجازه می دهم که هر کسی که اومد بیخ گوشتون زمزمه شیطانی کرد که بله تو امریکا سالی یک دقیقه برقشون میره اونم به احترام ادیسون , شترق بزنید در گوشش طوری که برق از گوشش بپره و دفعه دیگه یادش بمونه دروغگویی کار خیلی بدی است.
ای امّت من که به اینجا می آیید بدانید و آگاه باشید که وبی من اینجا را کشف کرد و تنها خواننده اینجا او بوده است.
خیلی حرف زدم. تا گپی دوباره خدانگهدار پیوست.۱. پیوست.۲. الان تحت یک عملیات محیر العقول زدم قالب وبلاگ را عوض کردم .وقتی برگردوندمش به حالت اول دیدم ای داد جا تره بچه نیست. زده بودم چشم و چارش را کور کرده بودم. خدا به دادم رسید دوباره درست شد. ای خدا یکی بگه بلد نیستی مگه مریضی عوضش کنی. پیوست.۳. دوستان خیلی خیلی خوب من
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 4:10 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
روح من کم سال است روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من بیکار است د ر و د به همگی امید دارم دل همه شما شاد باشد تنتان سالم و روحتان آزاد این شعر بالا چند خطی است از دفتر هشت کتاب شعر صدای پای آب. معرف حضور همه که هست. این سه جمله ای که ناخود آگاه نوشتم دقیقاً وضعیت الان من است منهای اون که الان دیگه از شوق سرفه ام نمیگیره همش دارم سرفه میکنم با دوست نازنینم پروین خانم که در میان گذاشتم گفت شاید برونشیت گرفتی؟!!! آقا ما دیگه طاقت این یکی را نداریم. بیکار هم که هستم ( با این سرفه هر جا برم کار که نمیدن هیچی بیرون هم میکنند!) امروز قبل از اینکه بیام به وبلاگ نسرین عزیز در بلژیک سر زدم دیدم او هم مثل من متحیر کار این خارجی ها شده. میخوام امروز کمی درباره امریکایی ها صحبت از خودم در وکنم. امریکایی ها آدمهای عجیبی نیستند , مثل خود ما ایرانی ها هستند. از کره دیگر نیامدند ولی درصد غلظت کارهایشان از ما بیشتر است. امریکایی ها عاشق غیبت هستند,مثل خود ما. هر کی میگه نه با خود من طرف است. به شدت دوست دارن در مورد همدیگر صحبت کنند. من هر محل کاری که رفتم غیبت عنصر اصلی اون محیط بود. مخصوصاً نمیدونم چه اصراری دارند که اسرار دوستشون را بهت بگویند. امریکایی ها هر کاری را راحت انجام میدهند . بدون خجالت و رودروایسی. برای هیچ کاری خجالت نمیکشند. باهات دوست دوست هستند ولی وای به حالت اگر خطایی انجام بدهی. بهتره دمت را بگذاری روی کولت و دربری. نباشی بهتره . از اینکه به سه میخت بکشند هیچ ابایی ندارند. ولی بگم بیشتر اوقات باهات نایس هستند. الکی باهات بد نمیشوند و مثل ایرانی ها نود درصد اوقات بهت مظنون نیستند. از نظر خانوادگی من به خدا نفهمیدم اینا چه مدلی هستند . توشون همه جوره پیدا میشه . کسانی را می بینید که در سن نود سالگی مثل دو مرغ عشق با هم جیک جیک میکنند ( حالا جوجه !) دو نفر را هم می بینید در سن سی سالگی به هم خیانت میکنند . همه جور دارند . زن ذلیل دارند , مرد ذلیل هم دارند. فکر نکنید زنان تحت فشار و شکنجه در آمریکا وجود ندارند و همه این زنان از حقوق خود دفاع میکنند. سیمون زنی تحصیل کرده در محل کار من بود که از ازدواج اول خود صاحب دو فرزند و از ازدواج دوم خود صاحب یک فرزند دیگر بود . شوهر سیمون به نام باب راننده (نمیدونم چه کوفتی) بود. با هیکل گنده گردنی سرخ و خالکوبی های فراوان. سیمون به همه میگفت عاشقانه زندگی میکرد اما دوست صمیمی او در شرکت راز او را برای همه فاش کرده بود که باب با زنی که خود شوهر و 4 بچه داره دوست است و به سیمون خیانت میکند . روزی سیمون گفت که شوهرم چهارشنبه عمل داره و من باید برم بیمارستان ,امّا روز چهارشنبه آمد و گفت نه نباید برم عمل عقب افتاده . نمیدانم به شک افتاده بود یا چیز دیگر که به بیمارستان زنگ میزنه و میگویند نه عمل سرجاش است. سیمون هراسان با همان دوستش به بیمارستان میره و می بینه بله شوهر و خانم مورد نظر توی اتاق همدیگر را بغل کردند ( اینا رو همون دوستش 3 ساعت بعد تعریف کرد) سیمون 1 هفته سرکار نیامد . بعد از اینکه آمد گفت آره باب عمل کرده چون حالش خوب نیست میخواهیم بریم مسافرت. حتی با اینکه مادر باب به او گفته بود این پسر من خیلی عوضی است برو دنبال زندگی ات , خانم سیمون هنوز دنبال این شوهر است که اصلاً خانه نمیاد . سیمون حتی کتک هم نمیخورد, ایشون عاشق این است که همه او را به نام زنی شوهر دار بشناسند . پس می بینید که در فرهنگ امریکایی هم از این مدل زنان تو سری خور و ذلیل هم فراوانند و این تنها مختص به فرهنگ ایرانی و جهان سومی نمی شود. . چیزی که من مطمین(من هنوز همزه را پیدا نکردم) هستم این است که اگر ایران به زنان حق و حقوق درست و حسابی می داد . زنان ما حتی بی سواد هایشان هم از جهنمی که در آن دست و پا میزنند بیرون می آیند. در رابطه با خیانت هم که واویلا به محضی که به نظرشان برسه که تفاهم ندارند , اولین کاری که می کنند پیدا کردن نفر بعدی است و خیلی هم معمولی میگویند خوب ما تفاهم نداشتیم. طرف مقابلشان یا از آن دسته است که برایش مهم است ( گریه می کند, می سوزد , می سازد یا می رود) یا نه برایش مهم نیست و او هم کسی را پیدا میکند و مشغول خودش میشود. باز هم میگم امریکایی ها ملت عجیب غریبی نیستند عین ما هستند فقط مرز هایشان از ما کمی گسترده تر است. شرم و حیا یک عامل بازدارنده در ایرانی ها می باشد که اینان ندارند. اما من فکر میکنم با این فرهنگ رایج در مملکت گل و بلبل , بعید نیست روزی ما دست امریکایی ها را از پشت ببندیم . امیدوارم من هرگز چنین روزی را نبینم. تا بعد دلتان شاد و خداوند نگهدارتان باد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 9:44 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی رسم خوشایندی است سلامی به وسعت زندگی به همه دوستان خوبم حالتون خوبه ؟ دماغتون چاقه؟ اول یک عذرخواهی به همه کسانی که اومدند و از پست دیروز ناراحت شدند. شرمنده . راستش را بخواهید برای خودم در عین دردناکی خیلی جالب بود. علم همیشه منو متحیر و شگفت زده می کنه . بخش علمی وجودم از همه شما صمیمانه عذر خواهی میکنه. امروز می خواستم درباره ملّیت ایرانی صحبت کنم چند خطی هم نوشتم ولی پشیمان شدم. چراشو نمیدونم ولی احساس میکنم از جنسیتم بیشتر می تونم صحبت کنم ولی از ملیت و ایرانی بودم نه. گناه داره ؟ نمیدونم. احساس بدی بهم دست میده ؟ نمیدونم . غرور کاذب دارم؟ حتماً. خلاصه پس گرفتم. خانم وجدان دردت نیاد . دست برداشتم . من خیلی هم به ایرانی بودم مفتخرم غلط کردم، از سرم گذشت بنویسم: کاشکی میشد ملیّت دست آدما بود. حالا میدونید از چی میگم ؟ از چرا میگم. چرا،کلمه چرا؟ چند نفر از شما همیشه از خودتون می پرسید چرا؟ یکی از اون آدما من هستم .من برای هر چیزی انقدر چرا چرا میکنم که گاهی اوقات اصل ماجرا یادم میره و توش سوال های دیگه پیدا شده.چرا من اینطور شدم ؟ چرا من ازدواج کردم؟ چرا من پدر مادرم را ترک کردم؟ چرا من امریکا هستم؟ چرا من خوشحال نیستم؟ چرا همه عاشق اینجا هستند ؟ چرا من نیستم؟ و چرا ....؟ حوصله تون سر میره ولی چرا های من تمامی ندارند. از صبح سحر شروع میشوند تا غروب سگ. میدونید جدیداً فال هم که برام میگیرند ( من اعتقادی به فال ندارم .قهوه ترک خوردن صبح در خانواده ما جزو لزومات است که بعدش منتهی میشه به فال گرفتن و خندیدن) میگن همه جای فنجانت علامت سوال افتاده. جل الخالق . فنجونم هم قاطی کرده. میدونید من هیچ وقت به جواب چرا هایم هم نرسیده ام؟ جالبیش اینجاست. برادرم میگه تو از بس کتاب خوندی مثل کتاب فکر میکنی. رمانتیک و غیر واقعی. مامانم میگه خدا شفات بده انقدر مسایل و مشکلات تو زندگی هست که این چیز هایی که بهش فکر میکنی اصلاً مهم نیستند. پدرم هم که سرشو تکون میده و فکر میکنم اصلاً گوش نمیکنه.همسرم هم میگه بابا تو خیلی خلی!( اینو که منم باهاش موافقم) . خودم هم فکر میکنم چون کمال گرا هستم از (بدی حادثه ) همش چرا چرا میکنم. فکر نمیکنید چرا های بسیار دلیل ضعف روحی است. دلیل ضعف قوه عقلانی.وقتی روح انسان آسیب دیده باشد، فانکشن های درستی از خودش نشون نمیدهد.حتماَ از بس از این دندریت های بیچاره کار کشیدم که دست و بالشون کوتاه شدند و دیگه خوب ارتباط برقرار نمیکنند. اگر عقل انسان با آن پیچیدگی ها و ظرایفش نتونه به وظایفش عمل کنه خوب اول آدم چرا چرا میکنه , بعد حتماً پارانویا میشه بعدشم به سلامتی دیوونه خونه. خوب خدا را شکر. من که رفتم بخش اعصاب و روان . شما هم مواظب خودتون باشید که مثل من عقلتون نپره و راهی اونجایی که من میشم نشین. راستی چرا من این چیزارو اینجا نوشتم؟
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 8:40 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
درود بر همگی
مرسی از همراهی همگیتان برای پست قبلی . خیلی خوشحال شدم دیدم تعداد خ.. ها زیاد هستند. (شوخی ) ولی خوب شاید برای همدردی با من نوشتید که اون هم خیلی شیرین بود.مرسی خوب میدونم همه شما OPRAH را میشناسید. اپرا خانم را من روزی خیلی دوست داشتم ولی بدلایل بورژوازی دیگه محبوب من نیست.( چه رمانتیک شد!!) خلاصه دیروز برنامه ای داشت درباره جدا کردن دوقلوهای بهم چسبیده مصری. آقا جان حالا شاید شما قبلآ شنیدید چون من وقتی سرچ کردم دیدم ای ددم اینکه مال 20 فوریه سال پیش است از آنجایی که امریکایی ها معمولا یک فاز که نه دو فاز عقب ترند بعد از یکسال پخش کردند . خوب اول یک درود میفرستم به روح و روان دو عزیز درگذشته یعنی لاله و لادن بیژنی بعد داستان را تعریف میکنم.
این دو کودکی که در بالا میبینید منار و اسلام( اون نصفه) هستند که از مادری تحت درمان نازایی در قاهره به دنیا آمدند. ابتدا قل دیگر این کودکان به نام نور ( راستش یادم نمیاد) به دنیا می آید و پس از آن این دو کودک نارس. نکته جالب این جاست که کودک دوم (اسلام) قلب نداشته فاقد ریه است اما چشمان او قادر به چشمک زدن است و عمل مکیدن را به خوبی انجام میدهد . خواهر این کودک یعنی منار صاحب همه اعضاء حیاتی بوده و به علت فشار بیش از حد به بدنش در عرض 10 ماه زندگی 5 بار ایست قلبی و نارسایی داشته. بعد از این چنین مواردی پزشک به نام پروفسور لطفی تصمیم میگیره که با تیم خودش این عمل جدایی را انجام بده . که میگفت این عمل 100% ریسک مردن داشته. این هم اعضای تیم جراحی:
اونی که پهلوی اپرا ایستاده دکتر لطفی است . پس از چندین و چند ساعت عمل جراحی این دو کودک از هم جدا شدند و کودک اسلام به خاک سپرده شده است. در هر صورت این تنها مورد جداسازی این مدلی است که تا بحال زنده مانده اند.جالب ترین نکته این برنامه این بود که دکتر لطفی عنوان کرد که یکی از عوامل مرگ در چنین جراحی هایی خستگی مفرط جراح در ساعات آخر می باشد.او می گفت به دلیل خستگی بسیار ذهن دیگه یاری نمیده و کوچکترین اشتباهی منجر به پارگی سرخرگ مغز میشه. یادتونه که لاله و لادن تا لحظات آخر زنده ماندند؟ این هم عکس کودک منار یکسال بعد از این جراحی و جداسازی.
ببخشید انقدر کوچیکه . سایت اپرا عکس ها را پس از یکروز بر میدارد. خلاصه من که داشتم جلوی تی وی زهره ترک میشدم . صحنه هایی از عمل را نشان دادند که من یا جیغ زدم یا تو سرم زدم و تمام مدت داشتم گریه میکردم و انقدر جوگیر شده بودم که همراه اونایی که توی شو بودند برای تیم پزشکان دست هم میزدم!!!! پزشکان عزیز دست مریزاد . واقعآ آفرین بر وجود نازنینتان. بیایید با هم دعا کنیم که پس از این همه بچه های دنیا صحیح و سالم پا به دنیا بگذارند. دعا کنیم که همه این بچه های صحیح و سالم در دنیایی بدون جنگ و خشونت بزرگ شوند .میدونم امکان پذیر نیست ولی بیایید تصور کنیم. تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته .... . تا گفتمانی دوباره خدانگهدارتان. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 9:59 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی گرم از گلویی پر درد و سینه ای زخمی ( چه شاعرانه شد!!!) عرضم حضور انورتان که ما هنوز کما بیش مریض می باشیم. اما بلند شدیم کار هایمان را کردیم( به لحن شاهانه بخوانید) امروز دلم می خواد یک بحث راه بیاندازم و امیدوارم هر کی میاد اینجا عوض اینکه بگه چه وبلاگ خوبی داری نظرش را بده . اونم صادق و روراست. تا حالا شده یکی رو داشته باشید ولی قدرش را ندونید و بدونید که قدرشو نمی دونید ولی باز هم کاری نکنید یعنی دست روی دست بگذارید تا اون آدم خدای نکرده بره. فهمیدید چی می گم یا نه؟ تا حالا شده یکی را بدانید خیلی خوب است خیلی ماه است, شما را خیلی دوست داره , براتون همه کار می کنه ولی شما عوضش چیکار میکنید ؟ هیچی ، دعوا راه می اندازید. قدرش را نمی دانید. بی خودی مسایل کوچک را بزرگ می کنید ..... تا دعوا راه بیفتد. بعد جالبترش اینکه پشیمون میشی . تا فرداش. فردا صبح همه قولهای دیشب یادت میره . دوباره شروع میکنی به این بازی فرسایشی. چند نفر از شما این طور هستید. چرا ما باید قدر داشته هایمان را وقتی از ما می گیرند بدانیم. ما که میدونیم این آدم بهترین است, ما که می دونیم خیلی ها شرایط ایده آل ما را ندارد . پس چرا این دیو درونی ما را آزاد نمیگذاره و همه اش داره راه های بد به ما نشون می ده؟ چرا ما انقدر به خودمان غره ایم که همیشه بهترین چیز ها و کس ها مال ماست و ما هیچوقت هیچی را از دست نمیدهیم. چرا ما انقدر خریم؟ هر کی تونست جواب سوال بالا را بده طوری که انقلاب روحی عظیمی در ما ایجاد کنه ,جایزه ویژه ای پیش من داره. پیوست.۱. وبلاگ گرد جان برگرد انقدر غمزه نیا. تا فردا شاد باشید
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
درود امید دارم حال همه( به قول وبگرد کسی که اینجا نمیاد) یا هر کی که اینجا میاد خوب خوب خوب باشه. من الان از روی اون یکی دنده ام بلند شدم. خوب بگذارید بگم چه طورم. اولآ که انقدر سرفه کرده ام که گلوم زخمه . سرم سنگینه . از بس خوابیدم گردنم هم درد میکنه تازه ساعت هم به کندی میگذره دارم دیوونه میشم . کلی وبلاگ مامان و بابای فلانی خوندم. (فلانی اسم بچه هاشون است دلم مامانمو می خواد . دلم آش شلغم می خواد. دلم بوی بارون می خواد. دلم برف تهرون می خواد. چقدر دلم چیز می خواد . دلم می خواد مونیکا جلیلی اینجا بود تا صبح می خواند. بسه دیگه خیلی غر زدم . آخیش حسابی خالی شدم. خدا حافظ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 3:17 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی گرم به گرمی وجودتان فکر میکنم خیلی وقت است که از اینجا دور مانده ام. یک کمی غریبی میکنم. سفر نامه را بعدا می نویسم . الان خیلی مریضم . سرماخوردگی سختی که از پا انداخته مرا. مسافرتم خیلی خوب بود خیلی چیزها یاد گرفتم. ۴ روز رانندگی از شرق به غرب آمریکا. از اون فرصت ها که شاید در عمرم دیگه پیش نیاد. بعد ها حسابی می نویسم. وبگرد جان خون به جیگر کردی مرا. وب گرد تنها کسی است که اینجا را مداوم می خواند و سر میزد. به من هم میگه خالی بند . چرایش را فکر کنم واسه اینه که من اینجا هی میگم همه شما . میگه غیر از من هیچ کس اینجا نمیاد . راست میگه ها . ولی برای من مهم نیست. من برای دل خودم می نویسم . اینجا دفتر خاطرات من است که بعضی خاطرات را با بقیه تقسیم میکنم. وبگرد جان برگرد. وبلاگت را برای چه بستی؟ پسر خوبی باش و برگرد. من دیگه سرم داره گیج میره . رفتم. تا نگارشی دیگر بدرود راستی اینم عکس جایی که بودم
حدس میزنید کجا بودم؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 9:57 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام میکنم به همه از سرزمینی گرم
خوب خانمها و آقایون مسافرت ما تمام شد. یعنی هنوز هستیم ولی سختی هایش تمامید. من حالم خوبه ولی دسترسی به کامپیوتر تند و تند ندارم. برای همین یکشنبه که برگشتم براتون حرف میزنم خداحافظ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 7:44 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام و صد سلام خدمت همه عزیزان عرض شود که بدلایلی مجبور به مسافرت هستم. زمینی از شرق میروم به غرب. امید دارم که زود برگردم ولی حداقل یک هفته ای نیستم .اگر شد حتما آپ دیت می کنم. همه را به خدا میسپارم خدانگهدار |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 7:44 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
خدا وکیلی زیبا نیست؟ پرستوی خونین قلب خوشگل را خوب ببنید و لذت ببرید. تا من برگردم. خدانگهدار همگی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 9:12 قبل از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلامی به گرمی وجود پر مهرتان حال و احوال چطور است؟ دماغ ها که چاقند؟ خوب خدا را شکر.می دونید این وبلاگ دیروز خیلی تنها بوده . دلم براش سوخت . دیروز هیچکس نیامده سراغش. "غصه نخور امروز خودم هستم یکی از اخبار داغ وبلاگ دار شدن آقای خاتمی است. مردی با عبای شکلاتی . آقا جان اون رنگ تا اونجایی که من یادمه قهوه ای روشن بود بیشتر میشه گفت مردی با عبای کاراملی! اینجانب وقتی شنیدم ایشان وبلاگ نویس شدم حیرت زده شدم بعد دیدم نه بچه های چلچراغ این وبلاگ را به او تقدیم کردند بلکه ایشان تشویق شوند و بنویسند. راستش را بخواهید دست و دلم به کامنت گذاشتن نرفت. چی بگم. بگم من از اون دسته مخالف با شما هستم ( این که پابلیش نمیشه معلومه!) بگم من از اون چیزهایی که بقیه ازش حرف میزنند سر در نمی آورم؟ بگم برای من مانتو و روسری و با دوست پسر آزادانه حرف زدن مهم نبود.برای من شرط اصلی زندگی ماهواره داشتن نبود؟ برای من مهم این بود که من هیچگاه حرمت نداشتم. هیچگاه آزاد نبودم. هیچگاه احساس امنیت نکردم. وقتی من از وسط عزاداری بلند میشوم میروم رای می دهم، وقتی به خاطر رای دادن به ایشان با همه در می افتم همانقدر که ایشان برای من مهم بودند باید من هم برایشان مهم باشم. من نمیفهمم تو مملکت قدرت دست کیست .من میفهمم که شما اگر قدرت نداشتی باید باید باید می آمدی عذر خواهی می کردی و می رفتی.شما زمانی که فهمیدی کسی برای شما ارزشی قایل نیست در عوض دست بوسی و پابوسی آقای مربوطه به فکر من می افتادی به بیست ملیون آدمی که شما را متفاوت از بقیه دیدند و به شما رای دادند فکر میکردی و درست عمل میکردی. اینو دلم میگه ودلم هم هیچ وقت اشتباه نمیکنه . وقتی مرا به سمتی انتخاب میکنند باید صد در صد وجودم را به کار برم . لشم (لش یعنی بدن )را که کسی نمی خواهد . آقای خاتمی شما به من خیانت کردی به اعتماد من خیانت کردی. اگر روزی امکانش بود و شما در دادگاهی حاضر شدی باید جواب بدهی.جواب دهی که چرا کوی دانشگاه دیگر هیچگاه کوی دانشگاه سابق نشد؟ چرا؟ از الان تا شب میتوانم صد تا چرای دیگر از شما بپرسم ولی خوب رحم می کنم!! از همه این ها برای من جالبتر نظرات دلبرانه بعضی از افراد به ایشان می باشد. آیا واقعاً کسانی هستند که این سیّد خندان را بی عیب و همه تقصیرات را به گردن بقیه بگذارند و ایشان را مبری و پاک با الفاظ عاشقانه بستایند و بیارایند؟ ببینم شما فکر نمیکنید از آن دسته ای باشید که همیشه گناه کارهایشان را بردوش بقیه می گذارند و راحت از آن میگذرند؟ به نظرم یک جای کار ایراد دارد. باز هم این مردم رفتار های عجیب و غریب از خود نشان دادند. ما ملّت عجیبی (شما بخوان بیمار) هستیم. لبریز از تناقض. تناقض در همه چیز. نمی دونم باز هم گیج شدم. فقط می دونم من هنوز هم دلم برای این مردم می تپد همیشه دوستشان دارم (اینم به نظر شما عجیب نیست؟ ) من همه(مخصوصآ ایرانی ها ) را دوست دارم . از ته دلم. خدا نگهدارتان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 8:51 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||
|
|
|
|
|
درود
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ خوب امروز دنبال هیچی نگردید اینجا ! حال خراب است . قارچ های غربت روییده اند. میدونید اینجا دفتر خاطرات من است که دلم میخواهد بعد ها بخوانم و تغییراتم را ببینم برای همین یک چیز هایی را خیلی خیلی با ابهام می نویسم که فقط خودم بتونم بخونم و به یاد بیاورم چرا حالم خراب بوده . پس دنبال معنی اش نگردید . یادت باشه تو این روز (با خودم میگم) یکی که بهش خیلی امید داشتی سر یک نور چشمش حالتو گرفت . مریض بودی با حالت مجبور شدی بری خرید. ناهار هم نداری چون قولش را یکی دیگه داده بود ولی گذاشت رفت. آخیش دیگه یادم نمیره. من برم در افسون گل سرخ و پروانه غربت زده شناور بشم. خداوند نگهدارتان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 8:47 بعد از ظهر به قلم پروانه
|
|
||