تبليغاتX
پشت هیچستان
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همّت کن ------------ و بگو ماهی ها،حوضشان بی آب است

 

از پلّه های آن بالاخانه که بالا می آمدم، غم دنیا روی دلم سنگینی می کرد. نمی دانستم از دیدن من در آنجا چه حالی پیدا می کنی. می دانستم از دیدن دوست قدیمی قطعاْ خوشحال می شوی ولی همزمان حس می کردم که از بودنت در آنجا راضی نیستی. دیدن روی ماهت و لبخند بزرگی که به صورتت نشست تمام دودلی هایم را از بین برد. آغوش بازت و گله های پشت سر همت مرا مثل همیشه شرمنده کرد. صندلی را که با محبّت برایم پیدا کردی و با دستمالی لکه های رویش را پاک کردی دلم را بیش از بیش تنگ دوستی ات کرد.

دوستی های دانشکده، سه تفنگدار، خنده های شاد و پرصدا. صورت گرد و چشمهای سیاهت. صورت باریک و چشمهای رنگی اش. ساندویچ های پارسیان. ادبیات خبره زاده. داستان های کوتاه تو. سعدآباد. پیاده روی های طولانی. درد و دل های بی انتها. باغ فردوس همیشگی. بازار تجریش. دزدی آلوچه. دلخوشی های کوچک. عاشق شدن های کوتاه و بلند. درس. عشق. کار. محبّت. دوستی. دوستی. دوست.

در دو کلمه کل زندگی ام را برایت می گویم. با یک جمله تاییدم می کنی. چشمانت برق می زند. می گویی بهت افتخار می کنم. می خواهم برایت از چیزهای دیگر هم بگویم ولی صبر می کنم. منتظر تو هستم. دو سالی ست که از زندگی ات بی خبرم. انگار انتظارم را می دانی. شروع می کنی. با هر جمله ات دلم هزارپاره می شود. دوست عزیز من. دوست خوب من. دستم را به سوی قلبم می برم و با چشمانی که هیچ دردی را لو نمی دهد، فشارش می دهم. دوستی ما دوستی دلسوزی و غمگساری و بمیرم های زنانه نیست.

به حرفهایت گوش می دهم. با دقّت، هرازگاهی هم به میان حرفهایت می پرم و ایرادی هم به رفتارت می  گیرم ولی جمله های بعدی دلم را بیشتر خراش می دهد. به تو نگاه می کنم. سعی می کنم دختر شاد و سرحالی را که سالها پیش جذب سرزنده گی ش شدم را از لابه لای این زن جدید بازیابم. هنوز هم لبخند از روی لبهایت پاک نمیشود، هنوز هم وقتی عصبی می شوی دندانهای ریزت را به هم فشار می دهی. هنوز هم قلم و کاغذ از جلویت دور نمی شود.

وقتی از فرزندانت گفتی غرور همه ی وجودم را گرفت. وقتی از آن نامرد گفتی تلخی عجیبی تنم را گرفت. وقتی از تلاشهایت برای زندگی بهتر گفتی قلبم برایت مچاله شد.

دوست خوب من. ای کاش بهت گفته بودم که امروز با شنیدن درد دلهایت فقط دلم نسوخت، جانم هم به آتش کشیده شد امّا دیگر به تو مثل گذشته نگاه نمی کنم. تو آن دخترک مرفه هجده سال پیش نیستی. تو یک زنی، یک شیرزن واقعی، زنی که با داشتن یک همسر روشنفکر دایم الخمر یک تنه فرزندانش را در این دنیای دربه در در آغوش گرفته و با شجاعت بی نظیری هم کار می کند هم مادر خوبی ست. کارکردن تو از صبح علی الطلوع تا ده شب از تو یک انسان بی نظیر ساخته است. رفیق خوب من، خوشحالم که در یک روز بارانی، پایان ملاقات سالانه مان، حسادت زندگی خوب و مرفه دیگری تو را تکانی داد که باید می داد. همان نقطه ی عطفی که باید تو را به سوی بالا و این نقطه ای که الان هستی پرتاب می کرد. بی صبرانه منتظرم که تلاشهایت به ثمر بنشیند. بی صبرانه منتظرم که وابستگی های مالی ت از آن ناانسان جدا شود. بی صبرانه منتظرم که کتابهای قشنگت چاپ بشود. بی صبرانه منتظرم که داستانهای سه تفنگدار و دانشکده کتابی بشود. بی صبرانه منتظرم که کتابت را با افتخار به همه نشان دهم و بگویم تو دوست منی.

از پله ها که پایین می آمدم به سویت نگاهی انداختم. در آن جای تاریک و خفه مشغول نوشتن بودی. گفته بودی که باید تحقیقی را همان روز تحویل بدهی. آن جمله ی آخرت را با خودم زمزمه می کنم و پایین می روم: " برایم مهم نیست که صفحه ای چند می گیرم، من هر کاری را مجبورم انجام دهم."

من برگشتم دوست خوبم. همان که گفتی چقدر خوب است که هستی. من برگشتم دوست خوبم. به تو افتخار می کنم.

 

 

              

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 9:41 بعد از ظهر  به قلم پروانه  | 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر  به قلم پروانه  |